تبليغاتX
سفید

یکی از صبح های عادی،یکی از به زور به خواب پا شدنای همیشگی،یکی از بی حوصلگی اول صبح و اظهار به خیلی پر انرژی بودنای تکراری،یه راهه همیشگی،یه پیاده روی قدیمی،چند تا راننده تاکسی همیشگی با چهره های قبلی،با یه قدم زن و شاهد همه ی اینای قبلی.

به این جور وقتا می گن،همه چی سر جاشه.همه چه مرتبه.شاید هم هست و من نمی فهمم خب.

معلم اومد.همه از جاهاشون بلند شدن.معلم سلام کرد.یه سلامه سرد.کتابشو باز کرد.بچه ها دفتراشونو در اووردن.معلم درس رو ترجمه می کنه و ما می نویسیم.کلاس ساکته.کسی عقب نمی مونه.گاهی صدای باد گاهی صدای پاک کن.گاهی هم صدای بی صدایی...

صدای معلم یه کم می ره بالا تر.کناره میزه یکی از بچه ها وایساده.می گه بده به من.شاگرد می گه نه.معلم از دستش می کشه.یه دفتره آبیه.فانتزی و سایزش می فهمونه که دفتره عادی نیس.معلم مثه خیلی معلمای دیگه شاگرد رو دعوا می کنه.داد می زنه.چند دقیقه سکوت می کنه.نگاش پایینه.شاگرد می گه نمی تونین دفتر منو بگیرین.شخصیه.شعله ی زیره معلم می ره بالا.ما همه شنونده و بیننده ایم.

درس دوباره شروع می شه.ادامه ی درس رو می نویسیم.همه همونیم.شاگرد نه گریه می کنه نه حرف می زنه.پاهاش روی صندلیشه.نگاش بالاس.دیگه نمی نویسه.لجی که کرده از طقسی چشاش زده بیرون.

مدیحه می ره پای تخته.می نویسه.سکوت اذیتش می کنه.برا خودش سوژه ی خنده و برا دیگران یه لبحند می خواد جور کنه.زنگ می خوره بقیه ی نوشتنش،می ره برای زنگه اخر.

معلم می ره بیرون.مدیحه می ره دنبالش تا یه چیزی بگه.معلم نمی ذاره حرف بزنه و می گه نمی خوام چیزی بگی.مدیحه به خودش قول می ده که حرفشو به گوشش برسونه.

زنگه ورزشه،یه بازی گرمه والیبال توی باد های سرد.جیغ های بچه ها.هیجانه بیخودی،حرف هایی از روی روزمرگی.دنباله یه سوسک کشتن تا جیغ زدن.

همه زیره آفتاب می شینیم.حرف می زنیم.می خندیم.دعوا می کنیم.سکوت می کنیم.از همه چی می گیم. آی خسته ایم.

زنگ می خوره.هنوز زیره آفتابیم.به گوشمون می رسه معلم دفتر خاطرات رو خونده.فهمیده که شاگرد چه کارایی که نمی کنه.شاگرد جیغ می کشه.هوار می کشه.فریاد می زنه.گریه می کنه.مدیحه بغلش می کنه.با اینکه هیچ وقت دوستش نداشته و نفهمیدتش،بچه ها دلداری می دن.آروم می شه با گرمای کلمه های دوستاش.بچه ها به پیر بابای کلاسشون،مدیحه می گن یه جمله ای به شاگرد بگه تا با معلم حرف بزنه.تا متوجه شه که نباید یه کلاسه دیگه از دفترچه ی شاگرد بگه و اونا رو با این شاگرد نصیحت کنه.مدیحه فکر می کنه و می گه.

معلم می یاد.می گه مدیحه برو بقیشو بنویس.مدیحه تا عینکشو برداره کلی طولش می ده.شاگرد با بغضش می گه خانوم شما مشکلی دارین به خودم بگین.معلم می گه ساکت.مدیحه می ره پای تخته.شاگرد کیفشو جمع می کنه و می گه مشکله من رو دفتر حل می کنه.در رو می گوبه و می ره.معلم در نبودش تازه شروع می کنه به حرف زدن.بچه ها کم کم وارده بحث می شن.کم کم از شاگرده کلاس حمایت می کنن.معلم کوتاه نمی یاد.مدیحه شروع می کنه به حرف زدن.می گه این راهش نیس.بحثه اینکه سره کلاس راش بدین یا نه مطرح نیس.اینکه ببخشینش یا نه مطرح نیس.معلم نگا می کنه.مدیحه ادامه می ده این شاکرد دفعه ی هزارمشه که با معلم ها این طوری رفتار می کنه.من که فکر می کنم همین هفته هم هزار و یکمین بارش هم پیش بیاد. شما احترامه موقت نمی خواین که.می خواین؟این که می شینین پشته میز و می گین آره ضحی مدرسه ی بدیه،بچه ها ادب ندارن من همون خرد می رم که نشد راه حل.ایم که ما بشینیم و بگیم وای چه قد همه چی بده.بهش بگین چرا نباید سر کلاس خاطره نوشت،چرا باید گوش به درس داد.این داد زدنا و بیرون نگه داشتنا یعنی دلیل؟معلم گفت چی کار کنم؟من وقتمو بدم که هر کسی رو ادب کنم؟مدیحه گفت خانوم توی مدرسه فقط درس یاد نمی دن،این همه کتاب خوندیم یه بار کسی نگفت چرا درس می خونیم؟یه بار کسی نگفت چرا؟ یه بار من تقلبم لو رفت،معلم برگمو پاره کرد.بهم ولی نگفت چرا؟نگفت تقلب چرا بده؟من دیگه تقلب نکردم.چون سعی کردم بفهممش.اما آیا اگه یکی نفهمید،اگه به قوله شما کسی توی خانواده یاد نگرفته باید باهاش این طوری کرد؟گفت آخه نمی شه من باهاش حرف بزنم.مدیحه گفت باهاش دوستانه حرف بزنین.مهربون و صمیمی.بگین چراهایی که توی ذهنه همه ی ما داره می شه یه عقده.بچه ها هم تایید کردن.معلم گفت از اینکه همرو دوس داره و همه رو می خواد بهشون درس یاد یده هیچ کسی با کس دیگه ای فرق نداره گفت.همه مثه اعضای خانوادشن.مدیحه گفت پس باهاش حرف می زنین؟معلم قبول کرد.مدیحه گفت برم اعضای خونتونو بیارم؟معلم خندید.نمی تونس بگه نه،دیگه منطقش جلوی منطقه اینهمه بچه کم اومد.بچه ها همه یه پا فیلسوف و منتفدن بابا.

مدیحه رفت دنباله شاگرد.گفت که معلم گفته دفتر رو نخونده و فقط باز کرده بیبنه دفتره جیه؟معلم اشتباهاتشو پذیرفته حالا تو هم بپذیر.مدیحه گفت برو بالا و بهش بگو ببخشید. بگو من هم پذیرفتم.

شاگرد و مدیحه می رن بالا.مدیحه اول می ره داخل.شاگرد وارد می شه.همه چشا روشه.شاگرد می گه من هم پذیرفتم.معلم هم می گه بیا بشین عزیزم!!

معلم گچ رو بر می داره و جیزایی که مدیحه نوشته رو با یه تیک صحیح می کنه...

و ما زندگی می کنیم همچنان....

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 20:50  توسط مدیحه | 

بعد از چند باری که پیش روانشناس رفتم ناخداگاه نگاهم عوض شد.دقیق تر شدم.از همون جلسه ی اول که من رو دید از حرکت دست و پاهامو نگاه کردنم فهمید مدیحه بودن رو.همون چند دقیقه ای که من حرف زدم همون بس بود.حتی من در یه ربعه اول از خودم کلمه ای حرف نزدم.مدیحه رو تعریف کردم با چیز هایی غیر خودش.از همین کارم یه ویژگی دیگمو فهمید.وقتی پیشش بودم باید با ماشین حساب تعداد نفس هام رو هم حساب می کردم که یه وقت کم و زیاد نشه.حتی این رو هم اون فهمید.اعصابم خرد شد.مگه توی اون کتابای روانشناسی چی می نویسن؟مگه تو دانشگاه ها چی درس می دن؟می گن اگه پاشو اوورد راست و دستشو به سمت چب سمت چونه اش برد و اگه...

از اون موقع رو خودم خیلی دقیق شدم.دیگه نمی تونم برا تنبلی هام بهونه بیارم.دیگه نمی تونم بی دلیل باشم.اون دو جلسه همه ی این ها رو به من یاد داد.دقت من آزار دهندست ولی شاید آثار خوبی به دنبال داشته باشد.من بیشتر از دو جلسه پیش روانشناس نرفتم.غرورم اجازه نمی ده که یه انسان غیر مدیحه ای داخل وجود و فکر مدیحه ای که فقط خودشه و خودش دخالت کنه.اون هم آدمی که شغلش دخالت کردنه.مداخله در وجود آدم ها.اگه بیشتر بتونه وجود آدم ها رو بفهمه پس کارشو به خوبی انجام داده.

از اون موقع دو ماه می گذره.من نمی خوام دقیق باشم ولی همین فرار یه نوع نرسیدن به خواستمه.دیگه به ندرت جلوی آینه می رم.به ندرن به خودم اجازه ی ساعت  ها فکر آزاد رو می دم.دلم می خواد ذره بین وجودم که خیلی دقیق شده رو بزنم خرد کنم.حتی موقع سلام کردن هم فقط یه دقیقه سلام نمی کنم.بلکه ساعت ها بعد و قبلش در حال سلام کردنم.

با خودم فکر کردم(در رابطه پست قبلی)چرا من اینطوریم؟سادیسم دارم؟با همه لجم؟لحبازم؟ نه من هیچ وقت نبودم.جند روزه که که توی گذشته هم ذره بینم داره نگاه می کنه.یاد بچگی هام افتادم.وقتی کلاس اول بودم.یا حتی بچه تر.دور و برم آدمای درستسابی پر بود.یا حداقل برای یه بچه ی ۷ساله کسی که می تونه ۲ دقیقه حرف بزنه یه شخصیته.همه برا من برجسته بودن.البته اون موقع ها خواهرم از همه برجسته تر بود.هر حرفی رو که می زد من تقلید می کردم.بعضی از معلم هامون مشترک بود اون موقع.معلم نقاشیمون از این خانوم های لوس ولی مورد علاقه ی بچه ها بود.عاطفه می گفت"سر کلاس ما تا می یاد همه می رن بغلش.همه بغلش می کنن.ولی من سر جام می شینم.من از اعتماد به نفسش خوشم اومد.وقتی همون معلم می یومد سر کلاس"من اونو بغل می کردم ولی وقتی به خونه می یومدم می گفتم من هم سر جام نشستم.چقدر معلمه لوسیه.در حالی که اون معلم مورد علاقه ی من بود.آدمایی که اون دوست داشت من هم به خودم القا می کردم باید دوست داشته باشی.حرف حساب اینه"     "آدم درست اینه"    "پس بچگیت رو بذار کنار.اون بیشتر می فهمه.همیشه دوست داشتم باهاش حرف بزنم.هر کتابی می خوند من یواشکی بر می داشتم اولش رو می خوندم.من دچار تضاد شدم.خودم رو جوری نشون می دادم که نبودم.اول نظر همه رو می پرسیدم بعد نظرم رو می گفتم.تازه بعدش هم نظر خودم رو نمی گفتم.نظره جمع اون ها...جوری که همه از من خوششون بیاد. نمی فهمیدم شبیه کسی بودن ویژگی نیست.حتی با دوستای خودم هم خودم نبودم.گاهی بهشون می خواستم چیز میز یاد بدم و ادای بزرگا رو در بیارم.ولی من اکثرا عین همه بودم جز خودم.کم کم دیگه این باور شد.این یه حقیقت شد.من از خودم در اومدم.من به خودم حق فکر کردن رو هم ندادم.فکر اینکه گاهی اینور تر هم می شه بود.پامو گذاشتم رو جاپاهای قبلی.

فکر کنم خسته شدم.خل شدم.دیوونه شدم.تضاد منو آسی کرده بود.کم کم بزرگ شدم.سر کلاسه نوشتار خلاق باید حرف می زدیم.باید حرف می زدم از طرفه مدیحه.حرفه کسی رو هم نداشتم که بگم.نمی تونستم خودمو مخفی کنم.اون موقع ها بود که مغزم تیر بارونه فکری شد.گاهی نظراته دیگران می یومد توی فکرم گاهی نظراته خودم.نمی دونستم نظره خودم رو بگم یا ماله بقیه رو؟برا همین سکوت می کردم.

این چند روز که فکر کردم فهمیدم من یه عقده رو پرورش دادم.من از رشد خودم جلوگیری کردم.حتی راه رشد بقیه رو هم خودم ادامه ندادم.ادامه اونا رو ادامه دادم.اما حالا دلم می خواد از ته دلم متفاوت باشم.دلم می خواد اگه همه یه حرفی می زنن من اونو نزنن.دلم نمی خواد شبیه هیچ کسی باشم.حتی بزرگترین های زندگیم.اگه پست قبلی رو نوشتم منظورم یه چیز عادی نبود.من چیز غیر عادی رو گفتم.برا همینه که الان همه بهم می گن که تو که بابا ساز مخالفی.توی مدرسه هیچکی با من حرف نمی زنه.همه دیگه خودشون می ترسن.شدم مثه یه آدم که از قفس فرار کرده و حالا نمی دونه کجا باید بره.فقط دلش نمی خواد مسیر بقیه رو بره.نمی خواد مثه بقیه ی جوجه ها پشت سر مامانش  باشه.همینه که حالا معلم سر کلاس برگه من رو به خاطر تقلب پاره می کنه . من قطره ای اشک نمی ریزم.وقتی آقای مشاور من رو از کلاس می انداره بیرون من می خندم.نه این که بهم فشار وارد نشه.چون نمی خوام مثه بقیه باشم.بچه ها جای من ساکت می شن.بغض می گیرتشون ولی من فقط با یه کاغذ خودم رو تخلیه می کنم.حالا اگه صبر می کنم تا همه نظرشون رو بگن اینه که آخر از همه باشم و چیزی بگم که هیچکی نگفت.نمی دونم مسیری که می رم چه طوریه؟ولی می دونم ادامه راه بچگیه من همینه.در ادامه ی اون خیلی هم عادیه.

نمی دونم چرا تازگی ها جرات انتشار بخشی از خودم رو پیدا کردم.شاید هم این در ادامه ی همین بحثه...واقعا گیجم و نمی دونم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 10:18  توسط مدیحه | 

من امروز سر کلاس فلسفه یه چیزه عجیب کشف کردم.

من فکر های خودم رو که از زبون دیگران گفته شه رو هم نقض می کنم.علاقه ی شدید من در مخالفت با عقایده بقیه هر چند عقیده ی درست ترین هم باشه،نکته ی پنهان من بود،که امروز فهمیدمشو دارم تمام روز بهش می خندم.

نازنین امروز سر کلاس چیزی رو گفت که من دستم رو بالا کرده بودم تا بگمش،به محض اینکه حرف من از نازنین منتشر شد همون لحظه به مخالفت پرداختم...

!!!!!!...(و یه عالمه علامت تعجبه خیلی خیلی دیگه)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 16:9  توسط مدیحه | 

بهار.کوچکترین عضو همیشگی جمع ما.یه دختر بلند پرواز 9 ساله.

از بچگی من و بهار تا به هم می رسیدیم توی یه اتاق می رفیتم و تا اینکه خاله ای دایی ای داد بزنه بچه ها شاااااام ما توی اتاق بودیم.عروسک بازی،نقاشی،شعر خوندن،جیغ جیغ کردن،رقصیدن،توپ بازی،از اون اول مراسم هر دفعه ی ما بود.تا دفعه ی بعد هم که هم دیگرو ببینیم کلی فکر می کردیم که چه بازی ای کنیم.سه سالی من بهار رو ندیدم.توی این سه سال که از بهار و خونش و کشورش دور بودم،بهار خیلی بزرگ شد.اون موقع ها،خیلی قبل تر ها،روی پله ها با عاطفه و بهار می شستیم و سر می خوردیم.هر سه تامون بچه بودیم دیگه...

وقتی من بهار رو بعده مدت ها دیدم اولاش یه کم غریبی می کرد.اون مدت دایم با هم چت می کردیم.اون می پرسید من چند تا عروسک دارم من می پرسیدم....کلی قرار مرار گذاشتیم که همدیگرو دیدیم چه ها که نکنیم.

اون روز بالاخره رسید.من و بهار همدیگرو دیدیم.الان نزدیک 4 ساله که ما کلی به قرار مرار هامون رسیدیم.دیشب بهار خونه ی ما بود.تغییرات که یه هویی احساس می شن دیشت توی بهار احساس کردم.فهمیدم که بهار واقعا بزرگ شده.وقتی تازه همدیگرو بعده 3سال دیدیم،عین خواهره بزرگ تره نداشتش بودم.شالمو هر جور سرم می کردم اونم همون طوری سرش می کرد.می پرسید چه رنگی،چه غذایی،چه آهنگی،چه...دوس داری؟هر چی من می گفتم عین اونا رو تقلید می کرد.غدایی که اول می خوردم،رنگ نوشابم....همه جی...

دیشب مثه همیشه گفت من کنارت می شینما!!!کنارم نشست.لیوان هامون عین هم بود.لیوان بغلیش شبیه من نبود اون رو با خودش عوض کرد.گفت ماله من فرق داره...یه هویی کلی جا خوردم از این حرفش.خوشم اومد.اول ماکارونی خورد.گفت تو هم ماکارونی اول بخور.پیش غذاست.حالا بهار داره منو شبیه خودش می کنه.

قرار بود یه روزی با هم بریم کوه.بعدشم خونه ی ما بمونه و کلی با هم بازی کنیم.از همون بازی های همیشگی.امروز صبح دوتایی رفتیم کوه.نمی دونستم یه بچه ی شیطون که عشقش دویدن و پارک و این حرفاست رو چه جوری آرومش کنم.تا رسیدیم کوه شروع کردم ازش سوال کردن.

مدرسه چه طوره؟کی میری؟کی برمی گردی؟دوستات چه طورن و این حرفا....یه کم از این حرفا زدیم دیدم خیلی با این حرفا حال نمی کنه،از ویژگی بلندپروازی خوشگلش برای سرگرم کردنش استفاده کردم. این دفعه یه سوال های دیگه ای کردم.ازش پرسیدم می خوای چی کاره شی در آینده؟

گفت:می خوام وکیل شم.پیانو رو هم ادامه می دم.موسیقی دان می شم.آهنگه فیلم می سازم.توی خود فیلم هم بازی می کنم.نویسنده می شم.بیشتر برا بچه ها می نویسم.گاهی هم حالا برا بزرگا می نویسم.

گفتم:ازدواج می کنی؟

گفت:آره ولی باید اول به همه ی این ها برسمو باید فوق لیسانسم رو هم بگیریم.احتمالا 27 ساله باشم،ازدواج می کنم...آره اون موقع خوبه....

از بچه هاش و زندگی آیندش بیشتر پرسیدم.گفت:اسمه بچم رو می ذارم باران یا شقایق.اگه پسر هم بود امیر.هیچ فرقی هم نمی کنه پسر باشه یا دختر.از همسر آیندش هم هیچی نگفت.ازش پرسیدم یه کم از اون بگو بهار هم گفت:اون مهم نیس.هر چی بود بود.گفت یه بچه می خوام فقط.گفتم خب تنها می شه مثه تو که!!گفت باشه پس دو تا...ولی سه تا نشه،که خیلی زیاده.در مورده همسر آینده هم اصلا حرف نمی زد،یه جورایی به نظرم خجالت می کشید.

بهار هنوز وارد جامعه نشده.هنوز توی همین جمع های کوچیک موچیکه خودمونه که گاهی حرف می زنه.با جمع های خیلی بیشتر هم معاشرت می کنه ولی هنوز به معنای واقعی ذهنش درک نمی کنه.فعلا بهار فقط خودشه.بهار،مدیحه،مامانش،باباش،عمه هاش(خاله های من و مامانم)نیس.دیشب که گقتیم دعا کن.از خودش گفت.از این که باباش بیشتر باهاش بازی کنه یه ویلا براش بخره پر از فریدون(اسمه لاک پشتش)بتونه توی بحثای مامان و باباش حرف بزنه...گفتیم برا ما هم دعا کن گفت نمی تونم.و من فکر می کنم این ناشی از دید یه بعدیشه که مختص سنشه و یه ویژگی عادی و بی عیبه.(الان در حال حاضر)

خواستم یه کم موضوعات حرفمون رو وسیع تر و یه پله بالاتری کنم.گفتم نظرت راجه به ساز چیه؟کوتاه جواب داد که خوبه/گفتم از کی شوروع کنیم؟گفت همین سن مناسبه/گفتم ایرانی یا کلاسیک؟گفت هر دوشون خیلی خوبن.

هر وقت که اسمه سازه ایرانی می یاد من باید حرف بزنم اصلا نمی شه ساکت بشینم.گفتم چه سازی دوس داری جر پیانو؟گفت ویولون.گفتم دیگه؟گفت سنتی ها هم خوبن.دف خوبه.تار هم خیلی دوس دارم.بعده ویولون می رم سرغه تار.

خوشم اومد حسابی.گفتم دوستات چی؟اونا ساز ایرانی دوس دارن؟گفت:نه بابا.بدشون می یاد.فقط منم که دوس دارم.از ذوق کف کرده بودم.لپام گل انداختن.خواستم یه کم بیشتر براش از ساز ایرانی حرف بزنم که دیگه موضوع رو خودش عوض کرد.دوباره برگشت به همون آرزو های خوشگلش.این دفعه از مستندی که می خواد بسازه در آینده گفت.تاکید هم کرد موسیقیش رو هم با هم می سازیم:سنتور و پیانو.

کلی برام خاطره تعریف کرد و حرف زد.یه لحظه که ساکت می شدم می گفت مدی حرف یزن.آخرش هم ازش قول گرقتم توی وبلاگش از امروز بنویسه.(گفت ببینم چی بشه؟!!!)اومدیم خونه دفتر نقاشیمو باز کردم و با هم نقاشی کردیم.ساکت بود.گفت امروز خیلی خوش گذشت.خیلی باحال بود.بازم با هم حرف بزنیم.نقاشی رو با بی میلی می کشید.براش سی دی تار گذاشتم،لبخند زد.

امروز با بهار تموم شد.دیروز و امروز بهار موضوع اول من بود.با خودم فکر کردم آدما دو جور زندگی می خوان کنن.یه سری مثه بهار مسیر مشخصی برا خودشون می ذارنو یه معنی مشخصی از خوش بختی تعریف می کنن و تا حدی با رسیدن به اون بسنده می کنن.این آدمان که خوش بختی همیشه سراغشون می یاد.یه زندگی مشخصه تعریف شده.از شغل و رشته ی آینده تا اسمه بچه و سال ازدواج.اگه بهار همین راه رو ادامه بده و برای هر قدمش از قبل تعریفی داشته باشه خوش بختی دم در یه روز توی همین روزا زنگ می زنه و می گه من برای همیشه برای تو.

یه سری هم خوشبختی رو در عادی نبودن می بینن.از قبل به آینده فکر نمی کنن.یا اینکه می خوان زندگیشون هیجان داشته باشه.جایی نیست که بگن حالا بسه دیگه.خوش بختی رو تعریف نمی کنن.اونا می دونن که این راه ها حتما خوش بختی نداره ولی می رن سراغش.گام تعریف شدشون عادی نبودن و متفاوت بودن توی هر گامشونه!!!


+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 13:40  توسط مدیحه | 

چند روزه كه به همه مي گم"چند روزه كه امنيت شهر كم شده"همه بهم مي گن همون طوري كه بوده حالا هم هست...احتمالا نگاه من فرق كرده.همش با خودم فكر ميكنم اگه وسط خيابون باشم،بند كفشم يه لحظه باز شه كلي خودمو اول از همه لعنت مي كنم،بعد هم در چند ثانيه،ساعت ها فكر مي كنم.فكر مي كنم كه الان چه جوري بايد راست شم،چه جوري بايد خم شم،چه جوري بايد ببندمش،چه قد بايد طول بكشه!!!اگه يه بار كيف پولم بيفته زمين بعد يه صدا بگه"خانووووم"من برميگردم عقب...؟يه لحظه با خودم فكر مي كنم شايد اين آقا/خانوم من رو به خاطره چيزي صدا مي زنن جز اون همه ليستي كه فكر مي كنم؟؟!!!اگه دنباله تاكسي بگردم،اگه دنباله خيابوني بگردم از اون فكراي يه ثانيه ايه عميق مي كنم؟بايد هي فكر كنم كه از كي بپرسم؟بايد به چهره ي 100تا آدم نگاه كنم ببينم كيه كه جوابه منو بده به خاطره غير اون همه دليلي كه توي ليستم بود؟اگه يه كسي بهم لبخند زد دليلش چيه؟!غير اون هزار تا دليلي كه توي ليستمه؟

تازگي ها يه موضوع ديگه به بحثه توي مهمونيا اضافه شده.اين كه آره فلانيه فلاني داشته مي رفته خونشون شب بوده وسط راه...فلاني يادته؟داشته...اون يكي فلاني بود سوار تاكسي شخصي كه شد...من خودم ديگه نمي تونم...من ديگه نمي رم..شما هم ديگه....

دايم از اين حرف ها مي زنن.انقدر هر كدوم از اين موارد دارن و مي گن كه فكر مي كني اگه الان سواره ماشينه بابت هم بشي مي دزدنت و با مامانت چالت مي كنن...ولي من هميشه شعار مي دادم كه نه شهر ما شهر خيلي خوبيه!!امن و امانه...كافيه يه لبخند نثاره كسي بكني...اونوقته كه لبخند هاي درانتظار نثار شدن مي يان به سمت نگات...اما تازگي ها كم اووردم ديگه.شرمنده ي خودم و شعارام و شهرم شدم.ناچارم.به خودم ديگه نمي تونم دروغ بگم.وقتي سرم پايينه و به تنها چيزي كه نگاه نمي كنم به من نگاه مي كنه اجازه ي هر چيزي به خودش مي ده...وقتي مي گن خانوم برمي گردم،به اميده اينكه اون كيف پوله كه توي دستمه و دارم حتي ميبينمش برمي گردم.و بعد مي بينم كه اون كيف پوله خودمم كه گم شدم و برمي گردم در پي يافتنش.... از اينكه نمي تونم بلند بلند بخندم...از اينكه نمي تونم جواب لبخندي رو بدم...از اينكه براي سوار هر تاكسي شدن بايد 100بار به آرم آبي رنگه روش نگاه كنم...از اينكه نمي تونم فكر كنم فقط اين ماشين نوار داران كه منو مي تونن ببرن،اونم به خاطره دو زاري كه دستشون مي ياد،از اينكه مي فهمم چرا يه ماشين جايگاهه تاكسي رو مي خواد بگيره؟!!،از اين ها متنفرممممممم.....از اين كه به جمع اون خانوم،آقا هايي كه توي مهمونيا از اين حرفا مي زنن،پيوستم متنفرم.از اين كه از امنيت شهرم متنفرم،متنفرم.از اين همه لبخندي كه توي گلو و لباي هممون گير كرده و منتظر يه گيرندست متنفرم.از اين آمار و صفحه هاي حوادث كوفتي متنفرم.از تشنگيم بدم مي ياد...تشنه ي اينم كه بتونم بخندم و ديگران رو هم شريك كنم...كتابم رو مي گيرم چلوي دهنم و بعد مي خندم...خودمو پشته كتابم قايم مي كنم...دوست دارم بازم از اون شعار ها بدم...واقعا دوس دارم...ولي اين دفعه ديگه شعار نباشه...دلم مي خواد يه تابلوي گنده رو لبخندم بزنم كه اين لبخند يه جواب مي خواد.من اين لبخند رو مي زنم چون تشنه ي جوابشم.تشنه ي خودش تشنه ي نثار كردنشو نثار شدنشم...تشنه ي آب ليوان باشي اونقدر اذيت نمي شي(فقط يه كم بعد مي ميري)ولي اگه تشنه ي يه ليواني باشي كه نثارت شه....!!!

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:1  توسط مدیحه | 

موز،يه كم خوردنش حوصله مي خواد.علاوه ي اين ها بعد كه بخوريش يه معضله حالا آشغالشو كجا بندازم به وجود مي ياد.ولي بازم بين سه ميوه كه جلوت باشه...موز شايد لياقت دومي بودن رو كسب بتونه كنه...

سيب تازگي ها طرفدارش بيشتر شده،يه جور كلاس هم به آدم شايد مي ده،اين كه دستت بگيري و گازش بزني.همين طور كه دندون هات نقطه نقطه روش جا مي ذارن و اگه خيلي آب دار باشه آب سيبش دور دهنت بريزه.

خيار رو كافيه يه نفر،فقط يه نفر يه قسمتشو گاز بزنه،اونوقته كه بوش همه رو ديوونه مي كنه،يه بوي خاصي  داره...از اون بو هايي كه بين سه تا ميوه همه اونوقت اونه ميوه سبزه رو بر مي دارن.

...

قسمت اول،قسمت موز:يه كم تازه دارن همه جا مي گيرن.يه كم تا همه بشينن و يه جاي خوب پيدا كنن.چراغا روشنه."خيلي نمي شه راحت بود"(منبع:از من نيست اين جمله ولي من خيلي دوس داشتمش اين جمله رو)همه يه كتابه جوشن كبير دستشونه.يه عالمش دمه در بود.اين طوري براي امثال من كه هي صفحه ها رو گم مي كنن بهتره.كافيه فقط يه نگاهي به بغل دستيت كني.چشاشو رو كتاب دنبال كني.اونوقت ديگه همه چي حله.خيلي صداي فين فين نمي ياد.شايدم چون چراغ ها روشنه خب....

...

قسمت دوم،قسمت سيب:از بچگي موقع سخنراني ها كه مي شد يا سرمو رو پاي مامانم مي ذاشتم يا اين كه بيرون از محوطه به بازي با هم دردانم كه همين مشكل را داشتن مشغول مي شدم.اين موقع ها خيلي ها هم كه بچه نيستن و دستشون يه دفتر نقاشي نيس ولي مشغوله غير گوش دادنن.يه كم جوون تراش تازه همديگه رو پيدا مي كنن و جيغ جيغ كنان مي رن كنار هم.انگار كه خيلي وقته همديگه رو نديدن.مادراي شير به بچه بده هم يه گوشه به ساكت كردن بچه هاشون مشغول مي شن.اينجا جاي طرفداراي همون سيبه است. جاي اونايي كه از ريختن آب سيب دور دهنشون لذت مي برن.يه سري برا كلاس و يه سري واقعا... من نمي دونم چرا ساكت بودم و گوش مي دادم.نمي دونم چرا...من كه اهله سيب خوردن نبودم...

...

ميان قسمت:پشت سر هم و بي وقفه حرف مي زنه.انگار اين انسان براي حرف زدن نياز به نفس كشيدن و فكر كردن نداره...هميشه مثال هاي استادم سخنران هاست."يه سخنرانه خوب صداشو يه موقع هايي مي بره بالا تر يه موقع هايي پايين تر.موقع نواختن هم بايد صداي ساز رو يه جاهايي ببري بالاتر و يه جاهايي پايين تر" .اين گوشه ادامه ي اونيكي گوشست مثه يه سخنران كه داره در مورده يه موضوع صحبت مي كنه و حالا هي بيشتر وصفش مي ده توي درآمد دوم."حالا اين چيز ها رو بهتر درك مي كنم.يه دفعه مي زنه زيره آواز.انگار براي هر كلمه اش يه عالمه بيت شعر سرودن.مسلط بودنش اعصابمو مي ريزه بهم.دنباله يه تپق ازش مي گردم.موفق نمي شم ولي...دعا ها و مناجاتشو توي وزنه آهنگاي شجريان مي خونه...يه لحظه با خودم فكر مي كنم كه چقدر اين آقا توي عمرش كار كرده.چقد بيشتر ار ما ها وقت داشته...نكنه اون دو برابر زمان ما زندگي كرده ولي نصفش عمر كرده....

...

قسمت سوم،خيار:حالا چراغا خاموشه.حالا همه راحتن.حالا همه مي زنن زيره گريه.حالا همه انگار ديگه هيش كسي نمي بينتشون و مي تونن فرياد بزنن.صداي فين فين ها فضا رو پر كرده.فضا برام يه كم ترسناك مي شه.از اين كه اين همه آدم اين همه گريه براي ريختن دارن مي ترسم.وحشت مي كنم.از اي خدا خدا كردناشون مي ترسم.كم كم از اين كه من هيچي نمي گم،هيچي نمي خوام،هيچي نمي ريزم،حالم بد مي شه..مي گه اونايي كه مريض دارن،اونايي كه كسيشون مرده ،اونايي كه اسير دارن،اونايي كه دعا دارن...هر قسمت آه و ناله ي يه سري رو در مي ياره.من ساكتم.من نه مريض دارم،نه مرده،نه اسير.نه دعا.نه هيچ گريه اي...هيچ اشكي براي روان شدن...فقط يه ليسته بلند بالا دارم كه سفارش دعا دادن....

...

قسمت آخر،موز،سيب،خيار:همه دستشون يه خياره.مي گم اين جا خيارش داغه.الان خيار فقط مي چسبه.همه صورتا تميزه.حتي من،من كه به خاطره اين همه گريه ي مردم گريستم نه براي دعاهام...صورته منم يه كم عوض شده.ساعت نزديكاي چهاره.با يه عالمه جمعيت.سوار ماشين مي شم.به مردم خيار به دست نگاه مي كنم.از داخل پلاستيكه سيب و موز و خيارم يه خيار در مي يارمو به جمع خياريا مي پيوندم.بعدش هم يه سيب بر مي دارم.يه گاز مي زنم.يه گاز آب دار كه آبش به تمامه صورتم بريزه و من رو به جمع سيب خورا پيوند بده.......


+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:58  توسط مدیحه | 

آقا تا بالا مي ريد؟

سرشو به سمت پايين آوورد.پشت سه تا خانم نشسته بودن.رفتم جلو نشستم.هوا خيلي گرم بود.مخصوصا وقتي كه به مانتوي مدرسه وسط ظهر،20دقيقه اي منتظر تاكسي بشي.يه دفعه اي چشمم خورد توي چشاي راننده تاكسي،قبله اين كه مهربوني و مردونگيشو يادم بيارم كلمات سبزم كه در خواست گرفتن يه دستبند سبز مي كردن رو يادم اومد.سرم رو انداختم پايين.انگار كه هيچي نمي دونم.انگار من يه بد حافظم.اصلا اين آقاهه يه رانندس عين يه عالمه ي ديگه.راه مدرسه تا خونه كوتاهه.هي خدا خدا مي كردم كه منو يادش نياره.هي منتظر كوچه ي بعدي بودم.كوچه ي بيست ودوم همه ي مسافراي پشت خالي شد.يه نگاه انداختم به عقب ديدم كسي نيس.گردنم خشك داشت مي شد ديگه.سرمو به سمت پنچره بردم.بي خيالي بد جوري بهم سازگار نبود...

بيست و ششمي؟

آرووم تر از هميشه گفتم:بله

چند ثانيه اي سكوت قشنگي برقرار شد.فكر نمي كردم ديگه مطمين بودم كه منو به خاطر آوورده.

شما هموني نيستي كه به من گفتي به موسوي راي بدم؟

يه خنده ي دخترونه،به يه لبخند افتخار آميز جواب بله ام رو همراهي كرد.چه جالب كه يادتونه!!

 -پس چي؟!ديدي آخرشم نشد.ديدي؟

شما كه حتما خيلي خوش حاليد.آدم وقتي شخص منتخبش انتخاب بشه،خب حتمنم خوش حال مي شه!!يادتونه مي گفتيد(فرداي مناظره ي تاريخي بود كه اينا رو گفتيم)فقط يه شجاعه كه مي تونه دست دزدارو رو كنه.يادتونه منم گفتم اين شجاعت نيس اين بي شخصيتيه؟شما هم رو حرفه خودتون بوديد كه نه اين شجاعته.اين مردونگيه!!!

ريش ها و مو هاي سفيدش يادم برده بود كه فقط يه راننده ي تاكسيه!!

با اون مهربوني دوست داشتنيش خنديد و گفت:مي خواستم اذيتت كنم،كه موفقم شدم.ولي من به سيد راي دادم.

-باورم نمي شه!!واقعا مي گيد؟يا براي دل خوشي منه؟

نه باور كن.فقط يه شوخي كرده بودم.من دستبندتو دارم هنوز.يادمه!!ولي خب چه فايده؟اي ناكساي....

حال قشنگي داشتم.پياده شدم.بعد از كلي وقت سرمو نگرفتم پايين.از ديدن اين جور اشخاص انگار حالا هم اين ديدارا سبزن.سبزه سبز.از اين ور خيابون اومدم اينور.حال خوشگلي داشتم.از اون حال هاي توصيف نكردني. يه حس سبز.(فرهنگ عميد خيلي بايد جلوي رنگ سبز رو جا دار كنه.حداقل بايد بنويسه رنگي تاريخي كه براي يه دختره 14ساله به يه حس عجيب خيلي باحال مي گن!!!!!)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 21:36  توسط مدیحه | 

بعضي تغييرات يه دفعه معلوم مي شن.يه دفعه كه توي خيابون تنها داري راه مي ري مي فهمي كه چقدر همه چي يه دفعه اي عوض شده.وقتي كه با چند تا بچه ي كوچيك تر از خودت ولي از جنس خودت رفت و آمد داري اين تغييرات عين چي مي يان جلوي چشمتو نمي رن كنار.يه دفعه جا مي خوري كه اااااااا چقدر بزرگ شديا.....

...

يه خصلت منه.هميشه بيشتر از اوني كه هستم توقع دارم.توقع از اين نوع منظورمه.از نوع بزرگ شدن.هميشه عجله داشتم توي اين قضيه.دوست داشتم اگر راه خونمون با مدرسه خيلي هم دوره حداقل يه بار تنها رفته باشمش.وقتي كه همه ي بچه هاي مدرسه با سرويس يا ماماناشون مي رفتن من توي فكر تنها به خونه رفتن بودم.از اين كه موقعه خيابون رد شدن دست كسيو بگيرم حالم به هم مي خورد.پشت مامانم مي يومدم سايه به سايه دنبالش مي كردما ولي نمي خواستم دستشو بگيرم.دوست داشتم اگر از خيابوني رد مي شم خودم باشم كه اومده باشم بعد كه بيام اينور خيابون يه نگاهي به عقبم با افتخار كنم.چهار سالم بود.خونمون چند تا خيابون از مهدكودكم پايين تر بود.مهدكودك قبلي نزديك تر به خونمون بود.مامانم من رو مي برد و بر مي گردوند.خيلي سرش غر مي زدم كه منو سرويسي كن.چون بيشتر بچه ها اون موقع با سرويس مي رفتنو مي اومدن.با عوض كردن مهدكودكم غراي قبلي رنگ تازه اي گرفت.(آدم وقتي به قبل و خواسته هاش بر مي گرده مي فهمه چه قدر رشد عقل معني داره...)ولي اين دفعه دوست داشتم كه خودم برم و برگردم.تنها با 4 يا 5 سال سن.در حالي كه دوستم كه خونشون بغل مهدكودك بود و مادر بزرگش مي بردو مي يوووردش من خواسته هاي اين چنيني داشتم.بعضي روز ها هم كه خواهرم مي تونس بياد دنبالم از خوش حالي مي مردم.كم كم دوست داشتم متفاوت باشم.نه با سرويس نه با مامانم.وقتي خواهرم مي يومد دنبالم خيلي پزشو مي دادم.اولاي ابتدايي كه بودم فاصله ي مدرسه تا خونمون از چند تا كوچه فاصله گرفت.با سرويس مي يومدم و مي رفتم.(گرچه حالا مي خواستم كه مامانم من رو ببره و بياره.)يه كم اونور تر از خونمون يه خونه بود كه چند تا گل از دم خونشون در اومده بود.هر روز بعد از پياده شدن رامو كج مي كردمو يه گل مي كندم و به مامانم مي دادم به اسم خودم.خريد بستني و چيپپس خون رو هم من مي كردم.گاهي وقتا هم دوستم كه چند تا خيابون پايين تر از ما بود رو دست در دسته باباش توي مغازه مي ديدم.انتظارات من هميشه بيشتر از سنم بود.يه حس بود كه بهم مي گفت بچه هاي هم سن تو از تو خيلي كوچيك ترن.يه غرور نبود يه حس واقعي بود.دو سال قبل از اين كه به مدرسه برم اسم تمام فاميلا،دوستا رو از مامانم ياد گرفتم كه بنويسم.پيش دبستان بودم كه حاضر غايب كلاس رو من از دفتر مي خوندم.هيچ وقت فكر نمي كردم كه بزرگ ترم.فكر مي كردم اونا كوچيم ترن.وقتي بچه ها رامونا و نيكلا كوچولو و سري رولدال مي خوندن،خاك روي اون كتابا توي قفسم گرفته بود.ولي اين بيشتر يه حس بود.يه حس دروني كه هنوز اطرافيان متوجهش نشده بودن.  يه موقهايي ديگه بالاخره زوره بچه ها نمي چربه به مامانشون.دو سه سالي خواسته هاي بزرگساليمو گذاشتم كنار.دست مامانمو مي گرفتم و از خيابون رد مي شدمو سوار ميني بوس و اتوبوس هم تنها نمي شدم.تا اين كه يه دوست يه دهي ي ديگه منو نجات داد.خيلي يه دفعه با هم دوست شديموب ا هم بيرون مي رفتيمو...به اسم يه دوست بزرگتر از مامانم مجوز گردش توي شهر رو مي گرفتم.كم كم فهميدم كه خيلي بهم داره بر مي خوره.از پل عابر كه بالا مي رفتم مستقيم مي يومدم پايين.يعني به همون جايي كه بودم بر مي گشتيم. نمي تونستم از خيابون رد شم،چون اولين باري بود كه دست كسي منو هدايت نمي كرد.اين وسط به غرورم بد بر مي خورد.مني كه دو سال زود تر دنبال سوادم رفتم حالا نمي تونم از خيابون رد بشمون مي تونم دو ساعت توي خيابونا باشم بدون دست هدايت گري.افتادم به جون مامانم كه من نمي خوام اين طوري باشمو نمي خوام ادامه ي مديحه بودنم رو خراب كنم.وقتي همكلاسي من كه مي خواد به خيابون روبه رو كه خونشونه بره مامانش از پنچره ي خونه نگاش مي كنه تا بياد من مجوز نياوران رفتن،تجريش گشتنو مي گرفتم.

...

اين اولين باريه كه تنها مي رم تجريش.اولين باريه كه راننده تاكسي نمي پرسه منو خانم بغلي با هميم تا كرايه ي دو نفرو برام حساب كنه،اولين باريه كه از خيابون رد مي شم،ماشينا برام مي ايستن تا رد بشم،اولين باريه كه ورقاي تبليغيتي رو سمت من هم مي يارنواولين بازيه كه گدا ها ازم درخواست كمك مي كنن.اولين باريه كه دختر پسراي فال فروش بهم مي گن:خانم يه فال مي خرِي؟و اولين باريه كه من تنهايي كيف پولمو در مي يارمو به سنتورنوازاي توي خيابون پول مي دم.براي اولين بار توي تجريش گم مي شم.ولي اين دفعه با قيافه ي گريون دنبال دست مامانم نمي گردم.با يه لبخند دنباله مسير اصلي مي رم.

...

جووناي اين دوره از هميشه بيشتر تو سرشون مي زنن.از هميشه بيشتر بهشون بد وبيراه مي گنو از هميشه بيشتر ازشون توقع دارنو اونا هم از هميشه بيشتر جووني و نو جووني مي كنن.وقتي اين پست و نوشتم احساس كردم تا حدودي از قسمت كوچيكي از نوجوون بودن بر اومدم.گرچه هنوزم توسط خيلي غير نوجوونو جوون تو سري مي خورم.ولي هنوز يه برگ برنده دارم كه هي غير نوجوونو جوونا من يه بار توي تجريش گم شدما.....

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 18:35  توسط مدیحه | 
هر شب قبل خواب يه بار نه چندان سنگين ولي وزن داري رو روي شونه هام حس مي كردم.خودم هم معنيشو خوب نمي دونستم،نمي دونستم برا چي اومده؟ولي مي دونستم براي رهايي از سنگيني اين بار بايد چه كار كنم ولي عين آدماي تنبل هر شب فردا فردا مي كردم.اولا به بهانه ي نداشتن سوژه مناسب اين بارو تحمل مي كردم.كم كم چشامو خوب براي نوشتن باز كردم.با آدما يه جوري حرف مي زدم تا اونا يه جوري بعد جوابمو بدن كه مكالمه ي بينمون يا حتي نگاه هاي بينمون يه سوژه ي جديد باشه.كم كم سوژه هم پيدا شد ولي حوصله ي درستسابي نداشتم.مثه هميشه مي ترسيدم اين دفعه ديگه مداد توي دستم نچرخه.مي ترسيدم نكنه نتونم.....ولي چهارشنبه شب همه چي عوض شد.
...
همه حالمو مي پرسيدن.همه ي اونايي كه تا قبل يكي با يه دختر فعال 14 ساله كه نمي تونه راي بده و خلاصه از اين حرفا آشناشون كرده بود.يا خودم با هاشون آشنا شده بودم.هيش كي با من ولي رو در رو نمي شد.عين اين آدمايي كه مادر يا پدرشون مرده باهام رفتار مي كردن.جلوم به روم نمي اووردن.انگار نه انگار كه هيچي شده.خانم باراني حالمو از خواهرم پرسيده بود.افراد آموزشگام از مامانم.دوستاي خاله ها هم از خودشون.همه فكر مي كردن بايد كودتايي در بدن و جسمم ايجاد شه كه تغييرش اگر توي صورتم معلوم نشه در دورن آتيشم بزنه.ولي من خوب خوب بودم.آخرين جمعه ي بلاتكليفي چند تا قطره آب صورتم را خيس كردن و ديگه هيچي.ار فرداشم يه احساس خشم داشتم.همه در جواب اين كه من چه طورم جواب مثبت داده بودن.نمي دونم اونا پيش خودشون چي فكر كرده بودن.ولي من همون بودم كه بودم.نمي تونستم نقش يه دختره شكست خورده ي افسرده ي...را بازي كنم،من مديحه بودم.همون مديحه ي هميشگي.با همون شيطنتاي هميشگيش.با يه كم خشم كه هر روز كم تر مي شد.خودمم كم كم باورم شد كه حالم خيلي خوبه.وقتي به سي سيبه سبزم و روزايي كه توش مي نوشتم،به پوسترا و روبانام نگا مي كردم بي احساسو بي تفاوت از كنارشون مي گذشتم.كم كم اين حسو حالم داشت حالمو بهم مي زد.انگار ننگار من همونيم كه يه ماه پيش بودم.خودمم مونده بودم كه چمه.حتي احساس يه بغض سنگين رو هم نمي كردم كه منتظر تركيدنش باشم.
...
سرود ملي سالار عقيلي رو با هزار زحمت پيداش كردم.از اينترنت.به كامپيوتر اتاقم منتقلش كردم.گوشي رو گذاشتم توي گوشمو صد بار گوش كردم و دوباره زدم از اول.يه جورايي ازش سير نمي شدم.متن شعرش رو دوم خرداد توي استاديوم بهمون داده بودند كه باهاش بخونيم.آخرين باري كه اين آهنگو شنيده بودم همون موقع بين يه عالمه جمعيت بود.در حالي كه با ذوق و هيجان مي خوندمش و به آينده ي خوش و سر سبزي كه در انتظارمون باشه فكر مي كردم.جلوي اشكاي خودمو مي گرفتم.اون شب سرم رو ميز گذاشتم انگار يه كم از آينده ي خوش رنگم كم رنگ شده بود يا شايدم داشت رنگ واقعيش بهم ثابت مي شد.باورم نمي شد.اون روز از اميد داشتم مي تركيدم.رنگ انگشت دست چپم كه به استامپ زده بودم هنوز يه كم مونده بود.برام يه نشونه بود.يه نشونه كه نمي خواستم هيچ وقت كم رنگ تر شه.عاشقانه بهش نگاه مي كردم.از اتاق اومدم بيرون ساعت 2نصفه شب بود.تلويزيون رو روشن كردم شبكه ي شش حضور پر شور مردم رو توي صحنه نشون مي داد.روي تصاوير هم آهنگ وطنم وطنم،هموني كه چند لحظه پيش ازش دل كنده بودم پخش مي شد.يه  جورايي اميدوار همراه با نا اميدي بودم.ياد حرف خالم افتادم كه مي گفت:تعداد افرادي كه به كانديد ما راي نمي دن ثابته.اين حضور و اين صف هايي كه سر و تهش معلوم نيس يعني اميد.يعني پيروزي.يعني...
نتايجي كه هم از خبرگزاري فارس خونده بودم كنار اين حرف مي ذاشتم مغزم هنگ مي كرد.نمي دونستم به اشكام بگم بخند يا گريه كن.خوابمم نمي برد.اين بود يه بلاتكليفي محض.يه بلاتكليفي كه اون موقع برام تلخو حالا برام فوق العاده شيرينه.
...
اتاقمو تميز مي كردم.ساعت حدوداي يك و دوي شب بود. يه دفعه رسيدم به همون آهنگه خاطره انگيز.همون آهنگي كه حالا برام نمايانگر صد تا صحنه ي مختلف ولي از جنس شيرينه.ياد وقتي كه در اوج اميدواري توي استاديوم كنار صبورا نشسته بودمو جيغ جيغ مي كرديم.ياد وقتي كه تلويزيون حضور پر شور مردمو نشون مي داد و من ياد حرفه خالم مي افتادم.ياد وقتي كه سرم رو ميز بودو از اون زير زيرا به انگشته رنگيم نگاه مي كردم...
حالا نه انگشته رنگي دارم كه بهش نگاه كنم نه يه عالمه مردم پاي صندوق كه بوي پيروزي مي دادن نه يه عالمه مردم دور همو يه استاديوم پناهندشون كه اونوقت اين آهنگ بوي تمام اينا رو برام بده.حالا فقط چند تا پوستر وعكس و نوشته دارم.با يه همون آهنگي كه هميشه همراهه صحنه هاي اين رنگيم بوده.انگار تازه تمام اين حرفا رو يادم اومد.انگار تازه فهميدم اين خواننده همونيه كه همون آهنگارو خونده.انگار تازه اون بغضه كه منتظرش بودم اومده باشه.اين خصوصيته منه و نمي تونم از يه بغض سنگين فرار كنم.بالاخره اون مي ياد و مي تركه و صورتمو خيس و منو آروم مي كنه.ازش نمي شه فرار كرد يه روزي مي ياد سراغم.دير يا زود.نمي دونم چرا با اينكه اينو مي دونستم ولي...
...
مجتمع تجاري ولنجك.جايي كه با سويم تمام مغازه هاشو زير رو كرديم.جايي كه با لبخند وارد تمام مغازه هاش شديمو و آدماي داخلشو هم-كانديدايي خودمون كرديم.جايي كه اولش روبانامونو زير آستينمون قايم مي كرديمو بعد از اينكه حرف مي زديم اونا رو مي اوورديم بيرونو به اونا يه دونه مي داديم.امروز براي اولين بار بعد از اون موقع است كه با اون لبخنداي شيرين رفتم داخلش.حالا پامو روي همون جاپاهاي قبليم مي ذارم.همون فروشنده هايي كه با لبخند با هاشون حرف زدم رو نگاه مي كنم.روم نمي شه بهشون نگا كنم.همشون خوب و سالم بودن.هيش كدوم كودتايي توي بدنشون رخ نداده بود.خوبه خوب بودن.توي گوشم آهنگه...مي پيچه.حالا ديگه اين آهنگ برام يه اسطوره شده.تك تك كلماتش منو ياده تك تك لحظه هام مي ندازه.عاشقانه بهش گوش مي دم.درست مثله همين الان كه داره توي گوشم مي پيچه.
...
پوستراي دور وبرم رو جمع كردم.فقط يه عكس نقاشي شدشو نگر داشتم.نه برا اينكه يادم نره كه چه قدر دوسش دارم براي اين كه اگه هر كي يادش رفت من كي بودم و براش چه كار هايي كه نكردم يادش بياد.من مي تونم چهرشو ،مهربونيشو ،عزيز بودنشو ،توي ذهنم با اون آهنگ خاطره سازم،بسازم.بدون اينكه نياز به عكس عزيزم و صداي سالار عقيلي باشه...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 18:59  توسط مدیحه | 

نوشته ي روي تابلو ي بالا:نشر ققنوس

مديحه!!عشق سال هاي وبا كه سر كلاس معرفيش كرده بود!!
_
دارمشا ولي...
سرشو از اون زير زيرا بود يه كم اووردش بالا و گفت:شما خونديدش؟قشنگه؟
چند ثانيه اي طول كشيد تا بفهمم گوينده ي اين صدا ها كيه؟بعدش گفتم:نه راستش خواهرم دارتش ولي من تا حالا نخوندمش و نمي دونم چه جوريه؟
قيافه ي عجيبي داشت پشت اون قيافه ي عجيبشم يه شخصيتي باحالي داشت.از اون شخصيتايي كه منو مي كشوند تا يه كم كشفش كنم.انقدر اين نشر و اون نشر اين كارو كرده بودم كه خوب يادش گرفته بودم.
اول از همه مي گفتم:ببخشيد ليست كتاب هاتونو مي تونم داشته باشم؟بعدش كه ليستشونو مي گرفتم يه نگاه به ظاهر عميق ولي سرسري بهشون مي كردومو مي گفتم:ليستاتون خيلي بلند و بالا هستش مي شه خودتون چن تا كتاب كه به نظر شما خوب و مناسب براي منن رو معرفي كنين.
اونا هم اگه دلشون با لحن من به رحم نمي يومد ولي با صورت آشفته و پريبشانم سريع ايجاد رابطه (يعني كمك براي يافتن كتاب براي يه دختر 14ساله ي سختگير كتاب نخون)مي كردن.
براي اين يكي غرفه هم اين كارو كردم.اولش ليستاشونو گرفتم بعدشم سراغ همون كسي رفتم كه كتاب عشق سال هاي وبا اولين وسيله براي ارتباطمون بود. بعد همه ي اين داستان ها اون سؤال هميشگي رو پرسيدم.
اول از همه بگو ببينم كتاب خون هستي يا نه؟
ريتم كلماتي كه مي گفت خيلي تند بودن.اگه يه لحظه از حرفاش جا مي موندي ديگه هيچ چي نمي فهميدي براي همين سر تا پا گوش مي كردم.
مونده بودم چي بگم از يه طرف نمي خواستم آبروي خودمو ببرم و آمار تعداد كتاباي انگش شماري كه توي تابستون خونده بودمو خيلي هاشونم افتخار خوندن صفحه ي آخرشونو بهشون ندادم.از يه طرفي هم نمي خواستم دروغ بگم.صداي نجات بخش صبورا منو از اين همه فكر راحت كرد.
بله كتاب خونه!
براي اين كه با توجه به كتاب خوندنم بهم كتاب نده بهش گفتم:البته اگه كتاب خيلي جذاب باشه و منو تا آخرش بكشونه مي خونمش.
با همون فرظي اش منو به دو سانت اونور تر برد و گفت:كتاباي كوييلو رو خوندي؟
_
نه.
_
كيميا گرش اين (دستشو روي كتاباش برد و مي گفت)يا اين يكي؟اصلا از نثرش خوشت مي ياد؟
_
راستش خواهرم كيميا گرشو كه خونده گفت خيلي چرت بوده منم خيلي علاقه اي به نثرش ندارم
_
خوب پس كتاباي كوييلو رو كلا حذف مي كنيم
دستشو روي قسمت كتاباي ماركز گذاشتو گفت:ماركز چي؟اونو دوست داري؟چيزي ازش خوندي؟
_
يكي دو تا داستان كوتاه ازش خوندم.
_
اگه خوشت اومد خوب كتاباي ماركز كه خيلي محشرن!مثلا همين اين يا ...
_
همشو خواهرم توي كتاب خونش داره ولي هنوز همت نكردم كه برم بخونمش
يه نفس عميق كشيد.فك كنم اونم فهميده بود كه طرفش چه جور كتاب نخونيه!!ولي هنوز نه من دست بردار بودم و نه اون.
بلقيس سليماني چي؟بازي آخر بانو؟خيلي قشنگه ها؟
آروم گفتم:دارمش.
_
خوب كتاباي سالينجر چي؟چيزي ازش خوندي؟مثلا ناطوردشت؟
_
سرو تهشو خوندم.بد نبود.
دستشو روي چند تا كتاب ديگه ي سالينجر گذاشت و گفت:سالينجر خيلي نثر خوبي داره اگه از ناتور دشتش خوشت اومده اينا رو هم بردار.
آروم تر از قبل گفتم:دارمشون
خوب به من بگو كدوم از اين كتابا رو نداري تا بهتر بتونمت راهنمايي كنم.؟
چن دقه اي منو با دنياي وسيع كتاب هاي جلومو دنياي كوچك كتابايي كه تا حالا خوندم تنها گذاشت.چن بار از خودم پرسيدم: هي دختر پس تو از چي خوشت مي ياد چي ؟؟؟؟
دوباره اومد پيشمو گفت:چي شد به جايي نرسيدي؟
_
نه
(
اسمشو دقيقا يادم نيست فكر كنم يه دسته گل هاي بنفشه بود) گذاشت جلومو و گفت:با كاراي پرس آشنايي داري؟
_
نه
انگار كه يه پل نشكسته براي هر دومون اون ته تها بود گفت:دو صفحشو بخوني حتما خوشت مي ياد.
گفتم:خب ديگه چي غير اون(راستش خيلي به دلم نشسته بود)
_
كتاباي نويسنده هاي خودمون.آره شايد اونا رو خوشت بياد.منو به سمت اونور برد.چن تا كتاب بهم نشون داد و گفت:اينا خيلي خوبن پر از داستاناي كوتاه كوتاهه!
گفتم:مي شه ترجيحا يه كتاب كامل بهم معرفي كنيد.من حالم از داستان داستان بهم مي خوره.
خوش حال بودم كه يه بيچاره اي پيدا شده كه منو شايد بتونه از اون دنياي وحشتناك كتاب ذهنم نجات بده حالا با هر دردسري اونش برام مهم نبود!
نازي صفوي و دو تا نويسنده ي ديگه رو نام برد كه موضوعاتشو اجتماعيه.كتابا رو هم رو هم بود برشون كه مي داشتي مي فهميدي چه دنيايي اون زيره!چه قطري!!!قبل از اين كه بخوام غر قطرشو بزنم گفت:اينا رده سني نداره همه قشرو وسن شمايي مي تونن بخوننش.موضوعات اجتماعي اين طورين.
ديگه ناي بحث كردن نداشتم گفتم:كدوم از اين سه تا بهترن؟
گفت:دالان بهشت به نظر من قشنگه!!!
برش داشتم.هنوز سنگينيش منو اذيت مي كرد.اسمشو نوشت كه بدم به صندوق.فاكتورو گرفتمو گفتم:منو مي كشونه تا آخرش؟400 صفحستا!!
گفت:اين ديگه به خودت بستگي داره!ولي كتاب خيلي قشنگيه!!!چاپ 31 رسيده!
كتابو گرفتم و اومدم بيرون يه نفس راحت كشيدم كه هم خودم راحت شدمو هم يه بيچاري اي رو راحت كردم. بعدشم از ته دل براش دعا كردم كه اميد وارم ديگه مشتري كتاب خون خوش خريدي مثه من تو تورش نيفته!!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:59  توسط مدیحه |