اولاش روزي 10 دقيقه بيشتر باهاش نبودم تا كتابم را باز مي كردم احساس مي كردم چشام از يه نواختي رنگ سيماش خسته شده .
كم كم كارم خيلي سنگين شد روزي 10 دقيقه كفاف نمي داد مجبور بودم روزي 1 ساعت كار كنم. فقط از روي اجبار
خيلي طول نكشيد كه هر روز برام شده بود عينه يه مشغله هفته اي دو بار نوار كلاسم و گوش مي دادم و هر روز چند بار از اون جعبه ي سياه درش ميووردم
من در حال گذروندن سير طبيعي علاقم به اون را مي گذروندم اما همه چيز يه دفعه يي تغيير كرد بدون اين كه من بخوام يه كدوم از همون صبح هاي عادي بود
احساس دلتنگي كردم يه كم سر در گم بودم نمي دونستم چرا اين حسو دارم زود تر از هميشه از اون جعبه ي سياه درش آوردم هي زدم و زدم.متوجه زمان نبودم تا وقتي كه اومدم بيرون فهميدم دوسه ساعت به خاطر صداش خودمو تو اتاق حبس كردم خيلي احساس خوبي داشتم هم من هم گوشام
از اون روز تا حالا خيلي نمي گذره اما همه چي خيلي فرق كرده من عاشق اون شدم يه عاشق واقعي با يه عشق جديد كه تا حالا نداشتمش.ديگه اون جعبه ي سياه رفته كنار و اون جعبه ي چوبي هميشه وسط اتاقمه هر روز صبح وقتي نگاش مي كنم يه انرژي جالبي مي گيرم با همون انرژي از سر جام پا مي شم .
هر روز سه چهار ساعت به صداش گوش مي دم و خودم را به خاطر اين كه سيزده سال از شنيدن صداش محروم كردم سرزنش مي كنم
حالا من يه عاشق واقعي شدم يه عاشقي كه اگه ولش كني درد زانو هاش اونو از سنتورش جدا مي كنه اينقدر عاشق اون شدم كه گاهي وقتا يادم مي ره كه اون فقط يه ذوزنقه ي چوبيه كه يه عالمه سيم زرد وسفيد روشه