این روز های داغ آخر(2)

اول دبیرستان دقیقا همون سالیه که هر کسی اگه انتخاب رشتشو پشت گوش انداخته باشه حالا باید از پشت گوشش در بیارتش.اولای سال بچه ها خیلی تحویلش نگرفتن که این روزا حسابی خفتشون کرده.

بچه هایی که نمی دونن چه درسی دوس دارن،بچه هایی که نمی دونن برا چی اصلا باید درس خوند،بچه هایی که هیچ درسی رو دوس ندارن،بچه هایی که فکر می کنن برای هیچ چی ساخته نشدن،بچه هایی که ماماناشون نمی ذارن برن سراغ اون چیزی که دوس دارن و دسته ی معدودی کسانی که خودشون رو پیدا کردند.

چند تا از بچه ها تکلیف خودشون رو از همین الان معلوم کردن،که بعد دیپلوم می خوان برن ازدواج کنن.بعضی ها هم می دونن ازدواج کنن کار نمی کنن ولی به فکر یه مدرکی هستند که به قول خودشون موقع ازدواج کمکشون می کنه.

عده ی کثیری هنرمند نقاش  هم هست که ماماناشون اجازه ی شکوفایی بهشون نمی ده. و شکوفایی رو در مهندس و خانوم دکتر بودن فقط می بینن.

یه دو سه تا مورد با مزه هم هستند که فقط گزینه ی پزشکی دارن.نه مهندسی نه هنرمندی،نه هیچ چیز دیگه.

برام جالبه خانواده هایی که پز این که بچشون در همه ی زمینه ها مهارت داره رو می دن به اینا می گن فقط مهارت و درس رو فقط ریاضی و فیزیک می دونن.

اینجا دو سد بزرگ وجود داره.ما دانش آموزانی که جلسه ی اول مشاوره،مشاورمون از ضریب های کنکور و سختی کنکور همه چیش تا اینکه شما باید 5 ساعت یه جا بشینین و صاف می شین می گه ولی نه کلمه ای بیشتر.همون روز اول بهش گفتم آقای مشاور جز رشته ی تجربی و ریاضی هم رشته هایی وجود داره.

بعد یه پوزحند زدو گفت باشه خب بچه هایی که می خوان ریاضی و تجربی و انسانی برن...

بعده ده دیقه گفتم هنر چی؟

کلی خنیدید و گفت کسی هنر هم می خواد بره؟آخه هنر که رشته نیس.ولی خب حالا می گم.

ما چنین مشاوری داریم که همه چیزه کنکور و ضریب هاشو درصد قبولی و حتی اسمه رتبه اولای کنکورا و درصداشون رو از بره ولی یه بار نگفت بچه ها شما...

این از یه طرف،مادر و پدر هایی که می خوان هر چی شدن و یا نتونستن بشن رو بچشون امتحان کنن هم یه طرف.انگار بچه دار شدند تا قسمتی از خودشون که کامل نشد و رو با بچه ی بدبخت کامل کنن.

این وسط بچه ها درس هایی رو می خونن که ذره ای علاقه بهش ندارن فقط از ترس روز کارنامه.انقدر که یادشون می ره آخر کدوم درس خوبه؟کدوم رو دوس دارن.و این می شه که می گن ما از همه چیز بدمون می یاد.و برای هیچی نیافریده شدیم.اگر چیزی هم پیدا کنند که دوس داشته باشن سدی به نام مامان و بابا هست که جلوشونو بگیره.

خلاصه ما بچه ها دنبال یه دری میگردیم تا حرفامون رو بهش بگیم که دیوار بشنوه.

به نظرم اینکه به بچه ها مسایل کنکور سراسری فیزیک و ریاضی رو از الان راحت حل کنن و وقتی ازشون بپرسی چی دوس داری جوابی برای گفتن نداشته باشن فاجعست.

اینکه بچه ها وقت آزادشون دوس دارن بخوابه به خاطره خستگیه.آدم با چیزایی که دوست داره خسته نمی شه.بی امیدی.به قول استاد خالقی اونکه فردا نداره مردس.بچه های ما هیش کدوم فردا ندارنو فرداشون یه امتحان دیگس.یه استرس دیگه.یه بدبختیه دیگه.یه نمره ی دیگه.اینه 12 سال مدرسه ی ما.یه مرگ بزرگ.

که معلوم نیس بعد این 12سال چه خبری باشه؟آیا زنده می شیم؟سوالیه که من دارم.

می ترسم روزی این کلمه های بچه ها که پشت سد گیر کرده روزی سد رو بشکنه و همه جا رو بگیره.می ترسم روزی بشه که انقدر گم شن که برای پیدا کردنشون هیچ راهی نباشه.می ترسم از روز هایی که در انتظارمونه.می ترسم از فقط 10 ساله دیگه.یعنی کی زنده بودن رو تجربه کرده؟

بین خانواده و خودشون و مدرسه و دلشون و دوستاشون چی ازشون در اومده؟ اونایی که الانش منو به خاطر موسیقی خوندن و خانم دکتر نشدن مسخره می کنن و فرداش خودشون می گن از دکتر و مهندس بودن بدشون می اید،و پس فردا می زنن زیر گریه،بعدش می گن هیچی دوس ندارنو،بعد بعدش خودشون می مونن و علامت سوالشون،می خواد ازشون چی دربیاد؟

امیدوارم یه روزی یه چیزی بشه که دیگه ما اینطوری نباشیم.مثله بچه ها آرزو می کنم یه روزی بشه که همه خودشون رو پیدا کرده باشن و برای اینکه خودشون رو دست بقیه ندن فرار کنن.

این روز های داغ آخر(1)

از راهنمایی با مفهومی به نام انتخاب رشته آشنا شدم.تا قبلش فقط یه اسم بود برام.راهنمایی که رسیدم درس می خوندما،از هر درسی اونقدر می خوندم که خودم هم نمی فهمیدم واقعا کدوم رو بیشتر دوس دارم.اونقدر سرم تو درس و کتاب ها بود که همه چیم از جنس همین کتاب ها شد.شب یلدا خالنگم رو صدا می کردم تا برام فال بگیره،از فالم می گفت نترس مدیحه شاگرد اول می شی!تلاشتو کن!من هم خوشحال که انگار همه چیم رو الان دیگه دارم و غافل از اینکه همه چیم رو از دست می دادم.کم کم شدم مدیحه از جنش آموزش پرورش و 20 های مدرسه ای.کارنامم رو نگاه می کردم نمی فهمیدم من برای چی ساخته شدم،اون روزا خواهرم موقع انتخاب رشتش بود و هر جا می رفتیم مشورت با دیگران و حرف انتخاب رشته بود.همه از من می پرسیدم تو چی؟وبعد می گفتن البته تو کلی وقت داری حالا تا بفهمی چی  می شی!به خودم گفتم می خوام دانشمند بشم و همه چی رو بخونم.اون روزا همه بهم می خندیدن و از کنارم می گذشتن.سال های بعدی هم همین روند کم و بیش ادامه داشت و مدیحه از معمار تا انواع مهندسی ها شد.

من کم کم احساس کردم هر چی می خونم کمتر پر می شم.فهمیدم که این خوندنا اون چیزی که من می خوام نیست.ولی نفهمیدم من چی می خوام؟

تابستون دوم رهنمایی به بهانه ی فیلم سنتوری،سراغ سنتور رفتم.اون روز اول استادم پرسید برا چی می خوای سنتور بزنی؟

بهش گفتم چون دوسش دارم.تازه باهاش آشنا شدم.از سنتوری.

یه لبخند زد و آخر حرفامون گفت امیدوارم شما از اون دسته بچه هایی که به خاطر فیلم سنتوری،اومدند اینجا و بعد دیدن اون چیزی که از ساز می خوان این نیست و رفتن نباشین.امیدوارم واقعا عاشق خودش شده باشین.

سنتور رو تحویل گرفتم.اومدم خونه درش رو باز کردم.مدیحه ی آهنگ های دیس دیس گوش بکن خورد توی ذوقش.تازه فهمید استادش چی می گفت!چند هفته صداش رو تحمل کردم.ما دانش آموزا خیلی خوب به تحمل کردن چیزایی که دوس نداریم عادت کردیم.فک کنم تنها چیزی که یاد گرفتیم این باشه.

1ماه بعد شیفتش شدم.شیفته ی سازم.شیفته ی این که من چیزی را خلق می کنم برای اولین بار توی عمر.کم کم نا محدود بودن فضاش دیوونم کرد.هر کاری می شد باهاش بکنم.استادم بهم سنتور زدن یاد نمی داد.یاد می داد که چه جوری می تونم خلاق باشم و خودم رو با این ساز دیوونه کنم.چیزی که احتمالا باید زود تر یاد می گرفتم.

اولا مشکل داشتم.حرف از احساس بود.اینکه بعضی تکنییک ها مثله کتایام تعریف نداشت.داءیم می گفت بابا این هنره.چرا هی می پرسی چه جوری.هر چی دلت می گه!

تازه فهمیدم که دلم یه چیزایی می گه!اون موقع ها بود که درس و کتاب ها آزارم می داد.دیگه چیزی توی اتاقم بود که نمی ذاشت طرف کتاب هام برم.انگار که آدم رو بذار توی یه باغی و بگن چشاتو ببنند.و ازت بخوان اونجا تشنگی کویر رو بکشی وقتی آب جلوته.

دیگه من یه کی دیگه شدم.دیگه مهندسو  معمار وخانوم دکتر بودن من رو پر نمی کرد.نیاز هام بیش از این بود.من یه چیزی می خواستم که هم باشه هم نباشه.

به فکر هنرستان موسیقی افتادم.فهمیدم دیر خودم رو پیدا کردم.ولی هنوز باز هم وقت داشتم.با استادم حرف زدم.گفتم چی کار کنم؟

کلی حرف زد و آخرش گفت اگه مرد میدونی بسم الله...اگه ذره ای عشقت ناخالصی داره نیا...

گفت من الان افتخار زندگیم اینه که از چیزی خسته می شم که عاشقش هستم.این  عشقه که برای من در مقابلی ازسیل عذاب هایی که می کشم واسیاده!

با چندین نفر دیگه حرف زدم.بعضی ها مخالف و بعضی ها موافق.یه موسیقی دان رو دعوت کردیم خونمون.تا تصمیم نهایی رو هم من هم خانواده بگیریم.کلی حرف زد.چیز جدیدی از اونایی که شنیده بودم نبود.مثه همه از سختی های راه و شیرینی هاش گفت.از هنرستان و دانشگاه و بچه هاشو درساش گفت.من همون لحظه تصمیمم رو گرفتم.مثل همیشه بهش ایمان اوردم و روش محکم شدم.

آخر کار سنتورم رو آووردم و پیش درآمد شور استاد شهناری رو که خیلی دوستش دارم رو زدم.دیدم محو مضراب هام شده.آخر کار گفت وقتی می زنی آرامشی داری.آروم می شی.متعجب شده بود.گفت حیف این همه عشق و استعداد که جای دیگه که جاش نیست حروم بشه نیس؟

از بزرگترین خوشبختی های زندگیم اینه که مامانم و بابام همیشه من و آزاد گذاشتن تا خودم و آرزوهامو امیدهام بزرگ شم.اون لحظه که من تصمیمم رو گرفتم با اینکه برق مخالف بودن رو می دیدم نه نگفتن.چون شغل من مهم تر از عشق و آرزوهای من نیست براشون.

من راهم رو انتخاب کردم.با اینکه نزدیگ ترین آدم ها و دوستان همیشه دوست دارم نظرم رو عوض کنن و منو یا خانوم دکتر یا خانوم مهندس ببینن ولی من هنوز وایسادم.هنوز نگاه هایی که می گن اینهمه 20 ریاضی بره پشت سنتور،آخه برای چی؟جاش بذار سنتورت بره پشت بقیه ی چیزا،هست.هنوز همه امید دارن که من یه روزی بیام و بگم منصرف شدم.ولی من محکمم.چون هر روز یه نگاه به سنتورم کنم برای ماه ها امید می گیرم و محکم می شم.من چیزی به دست آوردم که به این راحتی ها از دستش نمی دم.

و این دعای منه که هر آدمی اون چیزی از خودش رو که برای اون ساخته شده رو پیدا کنه! و راه اشتباه رو نره  که واقعا جای برگشت نداره!