بعد از چند باری که پیش روانشناس رفتم ناخداگاه نگاهم عوض شد.دقیق تر شدم.از همون جلسه ی اول که من رو دید از حرکت دست و پاهامو نگاه کردنم فهمید مدیحه بودن رو.همون چند دقیقه ای که من حرف زدم همون بس بود.حتی من در یه ربعه اول از خودم کلمه ای حرف نزدم.مدیحه رو تعریف کردم با چیز هایی غیر خودش.از همین کارم یه ویژگی دیگمو فهمید.وقتی پیشش بودم باید با ماشین حساب تعداد نفس هام رو هم حساب می کردم که یه وقت کم و زیاد نشه.حتی این رو هم اون فهمید.اعصابم خرد شد.مگه توی اون کتابای روانشناسی چی می نویسن؟مگه تو دانشگاه ها چی درس می دن؟می گن اگه پاشو اوورد راست و دستشو به سمت چب سمت چونه اش برد و اگه...

از اون موقع رو خودم خیلی دقیق شدم.دیگه نمی تونم برا تنبلی هام بهونه بیارم.دیگه نمی تونم بی دلیل باشم.اون دو جلسه همه ی این ها رو به من یاد داد.دقت من آزار دهندست ولی شاید آثار خوبی به دنبال داشته باشد.من بیشتر از دو جلسه پیش روانشناس نرفتم.غرورم اجازه نمی ده که یه انسان غیر مدیحه ای داخل وجود و فکر مدیحه ای که فقط خودشه و خودش دخالت کنه.اون هم آدمی که شغلش دخالت کردنه.مداخله در وجود آدم ها.اگه بیشتر بتونه وجود آدم ها رو بفهمه پس کارشو به خوبی انجام داده.

از اون موقع دو ماه می گذره.من نمی خوام دقیق باشم ولی همین فرار یه نوع نرسیدن به خواستمه.دیگه به ندرت جلوی آینه می رم.به ندرن به خودم اجازه ی ساعت  ها فکر آزاد رو می دم.دلم می خواد ذره بین وجودم که خیلی دقیق شده رو بزنم خرد کنم.حتی موقع سلام کردن هم فقط یه دقیقه سلام نمی کنم.بلکه ساعت ها بعد و قبلش در حال سلام کردنم.

با خودم فکر کردم(در رابطه پست قبلی)چرا من اینطوریم؟سادیسم دارم؟با همه لجم؟لحبازم؟ نه من هیچ وقت نبودم.جند روزه که که توی گذشته هم ذره بینم داره نگاه می کنه.یاد بچگی هام افتادم.وقتی کلاس اول بودم.یا حتی بچه تر.دور و برم آدمای درستسابی پر بود.یا حداقل برای یه بچه ی ۷ساله کسی که می تونه ۲ دقیقه حرف بزنه یه شخصیته.همه برا من برجسته بودن.البته اون موقع ها خواهرم از همه برجسته تر بود.هر حرفی رو که می زد من تقلید می کردم.بعضی از معلم هامون مشترک بود اون موقع.معلم نقاشیمون از این خانوم های لوس ولی مورد علاقه ی بچه ها بود.عاطفه می گفت"سر کلاس ما تا می یاد همه می رن بغلش.همه بغلش می کنن.ولی من سر جام می شینم.من از اعتماد به نفسش خوشم اومد.وقتی همون معلم می یومد سر کلاس"من اونو بغل می کردم ولی وقتی به خونه می یومدم می گفتم من هم سر جام نشستم.چقدر معلمه لوسیه.در حالی که اون معلم مورد علاقه ی من بود.آدمایی که اون دوست داشت من هم به خودم القا می کردم باید دوست داشته باشی.حرف حساب اینه"     "آدم درست اینه"    "پس بچگیت رو بذار کنار.اون بیشتر می فهمه.همیشه دوست داشتم باهاش حرف بزنم.هر کتابی می خوند من یواشکی بر می داشتم اولش رو می خوندم.من دچار تضاد شدم.خودم رو جوری نشون می دادم که نبودم.اول نظر همه رو می پرسیدم بعد نظرم رو می گفتم.تازه بعدش هم نظر خودم رو نمی گفتم.نظره جمع اون ها...جوری که همه از من خوششون بیاد. نمی فهمیدم شبیه کسی بودن ویژگی نیست.حتی با دوستای خودم هم خودم نبودم.گاهی بهشون می خواستم چیز میز یاد بدم و ادای بزرگا رو در بیارم.ولی من اکثرا عین همه بودم جز خودم.کم کم دیگه این باور شد.این یه حقیقت شد.من از خودم در اومدم.من به خودم حق فکر کردن رو هم ندادم.فکر اینکه گاهی اینور تر هم می شه بود.پامو گذاشتم رو جاپاهای قبلی.

فکر کنم خسته شدم.خل شدم.دیوونه شدم.تضاد منو آسی کرده بود.کم کم بزرگ شدم.سر کلاسه نوشتار خلاق باید حرف می زدیم.باید حرف می زدم از طرفه مدیحه.حرفه کسی رو هم نداشتم که بگم.نمی تونستم خودمو مخفی کنم.اون موقع ها بود که مغزم تیر بارونه فکری شد.گاهی نظراته دیگران می یومد توی فکرم گاهی نظراته خودم.نمی دونستم نظره خودم رو بگم یا ماله بقیه رو؟برا همین سکوت می کردم.

این چند روز که فکر کردم فهمیدم من یه عقده رو پرورش دادم.من از رشد خودم جلوگیری کردم.حتی راه رشد بقیه رو هم خودم ادامه ندادم.ادامه اونا رو ادامه دادم.اما حالا دلم می خواد از ته دلم متفاوت باشم.دلم می خواد اگه همه یه حرفی می زنن من اونو نزنن.دلم نمی خواد شبیه هیچ کسی باشم.حتی بزرگترین های زندگیم.اگه پست قبلی رو نوشتم منظورم یه چیز عادی نبود.من چیز غیر عادی رو گفتم.برا همینه که الان همه بهم می گن که تو که بابا ساز مخالفی.توی مدرسه هیچکی با من حرف نمی زنه.همه دیگه خودشون می ترسن.شدم مثه یه آدم که از قفس فرار کرده و حالا نمی دونه کجا باید بره.فقط دلش نمی خواد مسیر بقیه رو بره.نمی خواد مثه بقیه ی جوجه ها پشت سر مامانش  باشه.همینه که حالا معلم سر کلاس برگه من رو به خاطر تقلب پاره می کنه . من قطره ای اشک نمی ریزم.وقتی آقای مشاور من رو از کلاس می انداره بیرون من می خندم.نه این که بهم فشار وارد نشه.چون نمی خوام مثه بقیه باشم.بچه ها جای من ساکت می شن.بغض می گیرتشون ولی من فقط با یه کاغذ خودم رو تخلیه می کنم.حالا اگه صبر می کنم تا همه نظرشون رو بگن اینه که آخر از همه باشم و چیزی بگم که هیچکی نگفت.نمی دونم مسیری که می رم چه طوریه؟ولی می دونم ادامه راه بچگیه من همینه.در ادامه ی اون خیلی هم عادیه.

نمی دونم چرا تازگی ها جرات انتشار بخشی از خودم رو پیدا کردم.شاید هم این در ادامه ی همین بحثه...واقعا گیجم و نمی دونم...