شروع می کنم از اولین روز پاییزی،از اول مهر ماه.از مدرسه.از درس و کتاب.از تخته سیاه.از گچ و خانوم معلم.از امتحان و استرس.از پرسش شفاهی کتبی.از چک و چونه های مدرسه ای.از نقطه سر خط.

ساعت را نگاه می کنم.ساعت دو و نیم است.ساعت را نگاه می کنم.ساعت ۷ صبح است.ساعت را نگاه می کنم ساعت ۱۲ شب شده است.می روم و در آیینه خودم رو نگاه می کنم...

می خوانم،می نویسم،حل می کنم،سعی می کنم بفهمم،می شنوم،می شنوم،می شنوم،می شنوم...   

صبح از خواب بیدار می شوم،به مدرسه می رم،زنگ تفریح،درس،زنگ تفریح،امتحان، زنگ تفریح،خونه،ناهار،

 خواب،درس،مشق،شام،درس،مشق،درس،درس،درس،درس...

فردا،پس فردا،فردا،پس فردا،فردا،شنبه،یک شنبه،جمعه....هفته ی جدید هفته،هفته،هفته...

درگیر خودم شدم.گره خوردم تو خودم.می یام گره هامو باز کنم کور تر می شم.بین گره هام گره های بقیه رو هم پیدا می کنم.کور شدم...کـــــــــــــــــور...

ماندم بین تصمیم کردن یا نکردن،بین انجام دادن یا ندادن،بین تصمیم گرفتن یا نگرفتن.بین چه کردن!

هر خط و کلمه ای را که می خونم از خودم می پرسم مدیحه چرا می خونی؟چرا اینجایی؟چرا آن همه کار رو نمی کنی؟چرا شب دیر می خوابی؟چرا فردا زود پا می شی؟چرا سر هر امتحان و پرسش شفاهی و کتبی و پاهات رو انقد به زمین می زنی که وقتی می یای خونه از درد شب خوابت نبره؟چرا دیگه مثل قبل نیستی؟چرا انقد رفتی توی تک تک واحد های زمان؟چرا قورت می دی خودتو لای کتاب ها؟چرا؟چرا؟چرا؟

از خودم می پرسم می فهمی داری چه می کنی؟می فهمی داری چه چیز هایی رو جایگزین چی ها می کنی؟می فهمی داری از چه چیز هاییت کم می کنی؟می فهمی داری از خودت کم می کنی؟می فهمی؟می فهمی این همه کلمه و فرمول خوندن واسه چیه؟می فهمی هر روز امتحان داشتن یعنی چی؟

نه نمی فهمم!گاهی می گویم یک سال دیگر را هم بخونی تمومه اما اون ته تها یه مدیحه ای سرم داد می کشه که دختره چیو داری به عقب می ندازی؟چیو به جلو؟چیو می ندازی پشت گوش؟چی؟

هر چند دقه یه بار می رم توی اتاقم تا یه چک نویس بردارم چشمم می افته بهش.آروم نشسته و این همه نیروش رو به رخم می کشه.می خوام فریاد بکشم.باید از کنارش رد شم.باید با خاطره ی صداش و فکر به کلمه هاش خودم رو راضی کنم.وای خدایا من دارم از چی کم می کنم و به چه اضافه می کنم؟وای من دارم چی کار می کنم؟این یکی رو با چی جبران کنم؟مضراب های نزده ی روز رو با چی توجیه کنم؟با چی بندازم عقب و بندازم جلو؟وای من دارم چه می کنم؟

سر کلاس گروه نوازی ام می نشینم.این بار به ساعت ها نگام نمی کنم.التماس دقیقه ها می کنم که یک ساعت زیستن هفته ام رو تموم نکنن.می زنم می خونم حفظ می کنم تمرکزم را جمع می کنم خوشحالم.می خندم.لبخند می زنم.دیدن خود "او" ی مدیحه نیز که دیگر جای گفتن ندارد.سر کلاس خستگی کتفم اذیتم می کنه.با خودم می گم این ضعف چیه؟این درده چیه؟واسه چیه؟نمی فهمم.از پیش آن همه بهانه های زندگیم به سمت کتاب هام می یام.به سمت امتحان.به سمت استرس.گچ.معلم.کلمه های بی معنی.شفاهی کتبی.به سمت....!     

درگیرم.درگیرم سمت خیلی چیزها.سر باید و نباید هایی که انجام می دم و دلم می خواد سر به تنشون نباشه.سر کردن هایی که نمی دانم چرا؟سر نکردن های بزرگ زندگیم که وجودم رو کم می کنه.سر دلتنگی هایم.

دلتنگم برای یک داستان نوشتن.واسه ی شخصیت چیدن و شخصیت دادن.برای فکر کردن تا صبح.برای لذت قبل و بعدش.برای صد بار خوندنش.دلم تنگه برای یه پست بی دغدغه نوشتن.دلم تنگه برای بدون ساعت زندگی کردن.دلم تنگه برای شب بیداری.برای خودم بودن.برای ساعت ها نواختن بی دغدغه.برای نت.برای اولین نت اولین کتاب تا آخرینش.برای اینکه شب که همه خوابن راه بروم و فکر کنم انقد که سر گیجه بگیرم.دلم تنگه برای یه فکر سردرد آور.برای فیلم دیدن و کتاب خوندن غرق شدن توی شخصیت هاش انگار که هیچ جای دیگه ای نداری.دلم تنگه برای آواز خوندن.برای سختی هایی که عاشقشونم.برای آفرین گفتن و شنیدن های ته دلی.برای درگیر نبودن.برای یک لحظه خارج از برنامه بودن.برای مدیحه ی عاشق.برای شنیدن و گفتن های دوست داشتنی.برای دوستی و صمیمت!

دلم درد اومده...خیلی درد اومده.خیلی خیلی...!می خواد نقطه بذاره و بیاد سر خط!

نقطه سر خط...سر خط...سر خط....سر خط....

اگر خطی باشد................!