پست جدید کلید خورده بود.ایده اش مال ِماه های پیش،قول ِ گذاشتنش تا همین ساعت های پیش و پیش تر و اولین خط های آن تا چند ساعت پیش.

وقتی داشتم ذهنمو حسابی بهش متمرکز می کردم فهمیدم ذهنم جای دیگه ای رفته و من اینجا نیستم.

فک کنم پارسال بود که به مامانم عکس روی روزنامه رو نشون دادم و گفتم اين اسم که برا براي هزارم مي بينمش کيه؟

"شهلا جاهد همسر ناصر محمد خاني،فوتباليس قديمي که حدودا ۷ سال پيش..."

و از اونروز تا به امروز من شهلا رو دنبال کردم.تا به امروز.تا امروز که توي تاکسي وقتي باد اين شهر ِ آلوده مي خورد توي چشام راديو گفت " شهلا جاهد بامداد ِ امروز به دار مجازات آويخته شد"انگار منتظر اين پايان ِ اين شکلي نبودم.انگار اين داستان يک ساله ام نمي خواست اينطوري تموم شه.اصلا انگار من به اين بي پاياني اش عادت کرده بودم.سعي کردم فراموش کنم تا اون روز ِ خوب ِ شروع شده خوب بودن رو ادامه بده.

ذهن ِ من درگير بود و من بي خبر!به خونه که رسيدم مامانم جلو کامپيوتر نشسته بود.به اميد يه خبر خوب شايد!مي دانستم که او از من بيشتر درگير اين داستان بوده و بي شک متحير تر از من از اين پايان ِ خيلي سرزده.برايم مي خواند از فرياد و ناله و زاري و به پاي خانواده ي مقتول افتادن هاي شهلا.از صندلي اي که به زمين انداخته مي شه.از زير پا خالي شدنه و من همين طوري هاج و واج نگاش مي کنم و نفس ِ عميقي مي کشم.مامانم چند بار با خودش مي گه يعني الان کجاس؟!

عصر مي شود و خيال شهلا همچنان با من است.به فيس بوک مي روم و نوشته ي شِير شده ي ترانه رو مي بينم.به مناسبت اعدام شهلا.

مي خوانمش و مي خوانمش."فرشته ی عدالت چشمانش بسته است و گاهی با چشمان باز می خواهمش...."

اشک تو چشام جمع شده.خودم رو لحظه لحظه مي ذارم توي لحظه لحظه هاي بامداد امروز.وقتي من در خواب عميق بودم و زني وقتي فرياد مي کشيد صندلي را از زير پايش انداختن.وقتي من خواب بودم و در روياي بي خيالي داستان همه ي اين سال ها با ضربه ي پاي يک پسر تمام مي شود.و وقتي من خواب بودم...

مامانم چند بار ديگر مي پرسد يعني الان کجاس؟

و من فکر مي کنم.به نبحشيدن.به گرفتن جان ديگري.به زير پاي ديگري را خالي کردن.به مرگ ديگري نگريستن.و من فکر مي کنم به اين همه قدرت(!)

امشب خودم رو بار ها گذاشتم جاي اون دختر سيزده ساله يا شايد شانزده ساله اي که دقيقا در همين نقطه اي ه من ايستادم ايستاده و حالا بعد از سال هاي سال زن سي و خورده اي ساله اي شده که...که!

نمي دانم دقيقا کدام قسمت از مديحه امروز مثل زخم ريش ريش شده درد مي کرد.مي سوخت.نمي دونم چرا بار ها فک کردم من مي تونم شهلا باشم...من مي تونم....!

بار ها فک کردم به نيروي عظيم ِ انسان هايي که مي توانن جان ديگريشان را بگيرن.آن هايي که از روي شک قتل ديگري به اين راحتي حکم حتمي اش را صادر مي کنن.اين که چه طور عصاي خدايي را لحظه اي به دست مي گيرن و جان ديگري را مي گيرن.جان ِ هم جنس خودشان رو.چطور خدايا؟

خدايا امشب بغضم گرفته از اين همه نيرو.از اين بامداد.از اين پايان.از اين بامداد.از اين بامداد.از اين بامداد.

از تشييع جنازه ي امروز و دار مجازات ديگري.

از عشق ترسيدم.از تنهايي ترسيدم.از تنهايي که الان تمام وجود شهلا رو گرفته و همه به خاطر عشق سيزده سالگي؟از عکس مادر شهلا بعد از دار مجازاتش.از گريه و فرياد و اندوه چهره اش.از اين همه کينه ي بامداد امروز.از اين روزگار آلوده....؟!

و من دقيقا در اين نقطه اي که ايستادم به زير پايم شک کردم و از اين بامداد امروز تا به الان اعتراف مي کنم مقداري کم اووردم.

و من خشم درونم را،ترسم را،فريادم را،بغضم را،سوال هايم را،توانايي ها و ناتواني و آن چيزي که دردم مي آوردد و نمي دانم چه بناممش را...

خدايا به اين همه چه کنم؟