هر شب قبل خواب يه بار نه چندان سنگين ولي وزن داري رو روي شونه هام حس مي كردم.خودم هم معنيشو خوب نمي دونستم،نمي دونستم برا چي اومده؟ولي مي دونستم براي رهايي از سنگيني اين بار بايد چه كار كنم ولي عين آدماي تنبل هر شب فردا فردا مي كردم.اولا به بهانه ي نداشتن سوژه مناسب اين بارو تحمل مي كردم.كم كم چشامو خوب براي نوشتن باز كردم.با آدما يه جوري حرف مي زدم تا اونا يه جوري بعد جوابمو بدن كه مكالمه ي بينمون يا حتي نگاه هاي بينمون يه سوژه ي جديد باشه.كم كم سوژه هم پيدا شد ولي حوصله ي درستسابي نداشتم.مثه هميشه مي ترسيدم اين دفعه ديگه مداد توي دستم نچرخه.مي ترسيدم نكنه نتونم.....ولي چهارشنبه شب همه چي عوض شد.
...
همه حالمو مي پرسيدن.همه ي اونايي كه تا قبل يكي با يه دختر فعال 14 ساله كه نمي تونه راي بده و خلاصه از اين حرفا آشناشون كرده بود.يا خودم با هاشون آشنا شده بودم.هيش كي با من ولي رو در رو نمي شد.عين اين آدمايي كه مادر يا پدرشون مرده باهام رفتار مي كردن.جلوم به روم نمي اووردن.انگار نه انگار كه هيچي شده.خانم باراني حالمو از خواهرم پرسيده بود.افراد آموزشگام از مامانم.دوستاي خاله ها هم از خودشون.همه فكر مي كردن بايد كودتايي در بدن و جسمم ايجاد شه كه تغييرش اگر توي صورتم معلوم نشه در دورن آتيشم بزنه.ولي من خوب خوب بودم.آخرين جمعه ي بلاتكليفي چند تا قطره آب صورتم را خيس كردن و ديگه هيچي.ار فرداشم يه احساس خشم داشتم.همه در جواب اين كه من چه طورم جواب مثبت داده بودن.نمي دونم اونا پيش خودشون چي فكر كرده بودن.ولي من همون بودم كه بودم.نمي تونستم نقش يه دختره شكست خورده ي افسرده ي...را بازي كنم،من مديحه بودم.همون مديحه ي هميشگي.با همون شيطنتاي هميشگيش.با يه كم خشم كه هر روز كم تر مي شد.خودمم كم كم باورم شد كه حالم خيلي خوبه.وقتي به سي سيبه سبزم و روزايي كه توش مي نوشتم،به پوسترا و روبانام نگا مي كردم بي احساسو بي تفاوت از كنارشون مي گذشتم.كم كم اين حسو حالم داشت حالمو بهم مي زد.انگار ننگار من همونيم كه يه ماه پيش بودم.خودمم مونده بودم كه چمه.حتي احساس يه بغض سنگين رو هم نمي كردم كه منتظر تركيدنش باشم.
...
سرود ملي سالار عقيلي رو با هزار زحمت پيداش كردم.از اينترنت.به كامپيوتر اتاقم منتقلش كردم.گوشي رو گذاشتم توي گوشمو صد بار گوش كردم و دوباره زدم از اول.يه جورايي ازش سير نمي شدم.متن شعرش رو دوم خرداد توي استاديوم بهمون داده بودند كه باهاش بخونيم.آخرين باري كه اين آهنگو شنيده بودم همون موقع بين يه عالمه جمعيت بود.در حالي كه با ذوق و هيجان مي خوندمش و به آينده ي خوش و سر سبزي كه در انتظارمون باشه فكر مي كردم.جلوي اشكاي خودمو مي گرفتم.اون شب سرم رو ميز گذاشتم انگار يه كم از آينده ي خوش رنگم كم رنگ شده بود يا شايدم داشت رنگ واقعيش بهم ثابت مي شد.باورم نمي شد.اون روز از اميد داشتم مي تركيدم.رنگ انگشت دست چپم كه به استامپ زده بودم هنوز يه كم مونده بود.برام يه نشونه بود.يه نشونه كه نمي خواستم هيچ وقت كم رنگ تر شه.عاشقانه بهش نگاه مي كردم.از اتاق اومدم بيرون ساعت 2نصفه شب بود.تلويزيون رو روشن كردم شبكه ي شش حضور پر شور مردم رو توي صحنه نشون مي داد.روي تصاوير هم آهنگ وطنم وطنم،هموني كه چند لحظه پيش ازش دل كنده بودم پخش مي شد.يه  جورايي اميدوار همراه با نا اميدي بودم.ياد حرف خالم افتادم كه مي گفت:تعداد افرادي كه به كانديد ما راي نمي دن ثابته.اين حضور و اين صف هايي كه سر و تهش معلوم نيس يعني اميد.يعني پيروزي.يعني...
نتايجي كه هم از خبرگزاري فارس خونده بودم كنار اين حرف مي ذاشتم مغزم هنگ مي كرد.نمي دونستم به اشكام بگم بخند يا گريه كن.خوابمم نمي برد.اين بود يه بلاتكليفي محض.يه بلاتكليفي كه اون موقع برام تلخو حالا برام فوق العاده شيرينه.
...
اتاقمو تميز مي كردم.ساعت حدوداي يك و دوي شب بود. يه دفعه رسيدم به همون آهنگه خاطره انگيز.همون آهنگي كه حالا برام نمايانگر صد تا صحنه ي مختلف ولي از جنس شيرينه.ياد وقتي كه در اوج اميدواري توي استاديوم كنار صبورا نشسته بودمو جيغ جيغ مي كرديم.ياد وقتي كه تلويزيون حضور پر شور مردمو نشون مي داد و من ياد حرفه خالم مي افتادم.ياد وقتي كه سرم رو ميز بودو از اون زير زيرا به انگشته رنگيم نگاه مي كردم...
حالا نه انگشته رنگي دارم كه بهش نگاه كنم نه يه عالمه مردم پاي صندوق كه بوي پيروزي مي دادن نه يه عالمه مردم دور همو يه استاديوم پناهندشون كه اونوقت اين آهنگ بوي تمام اينا رو برام بده.حالا فقط چند تا پوستر وعكس و نوشته دارم.با يه همون آهنگي كه هميشه همراهه صحنه هاي اين رنگيم بوده.انگار تازه تمام اين حرفا رو يادم اومد.انگار تازه فهميدم اين خواننده همونيه كه همون آهنگارو خونده.انگار تازه اون بغضه كه منتظرش بودم اومده باشه.اين خصوصيته منه و نمي تونم از يه بغض سنگين فرار كنم.بالاخره اون مي ياد و مي تركه و صورتمو خيس و منو آروم مي كنه.ازش نمي شه فرار كرد يه روزي مي ياد سراغم.دير يا زود.نمي دونم چرا با اينكه اينو مي دونستم ولي...
...
مجتمع تجاري ولنجك.جايي كه با سويم تمام مغازه هاشو زير رو كرديم.جايي كه با لبخند وارد تمام مغازه هاش شديمو و آدماي داخلشو هم-كانديدايي خودمون كرديم.جايي كه اولش روبانامونو زير آستينمون قايم مي كرديمو بعد از اينكه حرف مي زديم اونا رو مي اوورديم بيرونو به اونا يه دونه مي داديم.امروز براي اولين بار بعد از اون موقع است كه با اون لبخنداي شيرين رفتم داخلش.حالا پامو روي همون جاپاهاي قبليم مي ذارم.همون فروشنده هايي كه با لبخند با هاشون حرف زدم رو نگاه مي كنم.روم نمي شه بهشون نگا كنم.همشون خوب و سالم بودن.هيش كدوم كودتايي توي بدنشون رخ نداده بود.خوبه خوب بودن.توي گوشم آهنگه...مي پيچه.حالا ديگه اين آهنگ برام يه اسطوره شده.تك تك كلماتش منو ياده تك تك لحظه هام مي ندازه.عاشقانه بهش گوش مي دم.درست مثله همين الان كه داره توي گوشم مي پيچه.
...
پوستراي دور وبرم رو جمع كردم.فقط يه عكس نقاشي شدشو نگر داشتم.نه برا اينكه يادم نره كه چه قدر دوسش دارم براي اين كه اگه هر كي يادش رفت من كي بودم و براش چه كار هايي كه نكردم يادش بياد.من مي تونم چهرشو ،مهربونيشو ،عزيز بودنشو ،توي ذهنم با اون آهنگ خاطره سازم،بسازم.بدون اينكه نياز به عكس عزيزم و صداي سالار عقيلي باشه...