کنار در سه تایی وایسادیم.دستم به در و ازش آویزونم.چشمم به آسانسور و منتظر صدای درشم که باز شه.خاله ها می رسند.دست الی یه جعبه شیرینیه،سفارش مامانم برا مهمونای پس از عیدیه.می یام که مثه همیشه بغلش کنم و آویزونشون شم،می بینم جای همه چیز صورتش ریخته بهم.نگاهش نگرانه.سرمو برمی گردونم.نگاهمو می ندازم رو خالنگ.چشاش صدا داشت،یه خنده رو لبش بود.نمی دونم تا چقدر این بازی ِ نگاه ها ادامه داشت.الی می گه "پانسمان شو چرا عوض کردین آخه؟مگه دکتر نگفته بود...؟"

مامان دستشو گاز می گیره،نگاهم می ره رو مامان."آخه از کجا من می دونستم"نگاهم می ره به عاطفه.نگاهش حیرت داره و همین.خشک می شم.نگــاه ها سنگینه.چند بار می پرسم چی شده؟چی شده؟بر می گردن نگام می کنن و بی پاسخ می ذارنم.وای که چه قد فضا سنگینه و من بی طاقت.

دایی که تازه خدافظی کرده بود آیفون رو می زنه.در رو باز می کنم.دایی توی راهرو قدم می زنه.سرش پایینه.نگاش می کنم.

خاله ها و مامان در ِ اتاق رو می بندن و صدای دکمه های تلفن می یاد.صدای انگشتی که روی این ها می خوره رو از آشپزخونه می شنوم.باباجون می گه تشنمه.پرتقال و لیمو شیرین رو کنار آبمیوه گیری می بینم.آماده بودن مثه اینکه.چاقو رو برمی دارم و یه قاچ می زنم.دستمو می ذارم و آبمیوه گیری می چرخه.فشار می دم.فشــــار.

از پوستشم انگار گذشتم.موهامو می ریزم جلو صورتم.صدای فین فین هامو خفه می کنم.لیوانو برمی دارم و پرش می کنم.توی بشقاب می ذارم و می رم سمت بابا جون.نگام که بهش می افته نگامو پرت می کنم به زمین.آب میوه رو می دم و کتش رو ازش می گیرم.صدای دکمه ی تلفن رو می شنوم باز.صدای کلمه ها،علامت سوال ها،حیرت و ماتی رو.

نیم ساعت دیگه مهمونا می رسن.صدای پای مامانو می شنوم.صورتمو پاک می کنم.صداش تو گوشم می پیچید.خوبی مدی؟یه آره و دیگه هیچی.غداشو هم می زنه می ره.میوه ها رو با پلاستیک از یخچال در می یارم.میوه های ظرف میوه رو خالی می کنم.طرفو می شورم و می ذارم آبش بره.میوه هارو یکی یکی بر میدارم. از دستم لیز می خورن.نگام می ره به دایی که تمام سرش رو تکیه داده به دستش.کنار بابا جون نشسته.پاهام وایساده بودن و دلم می خاس بره و بغلش کنه فقط.یادم می یاد مدیحه ی پونزده ساله بیشتر نیستم.سیب های سبز دستمه.دستام دارن خشکشون می کنن و نگاهم...

صدای دکمه ی تلفن می یاد.این صدا آشنای منه.صدای مامانمه که داره می لرزه.سرمو می ندازم پایین.سعی می کنم نه ببینم نه بشنوم.کتری رو می ذارم رو گازو قوری رو با سه تا قاشق پر می کنم.

صدای اس ام اس می یاد.سایلنت می کنم و می رم پیش عاطی.

"خوبی؟"،"آره،نفهمیدی چی شد؟"،"نه"

می رم دم ِ در اتاق مامانم و گوش وای میسم.دندونام رو رو هم فشار می دم.می رم تو آشپزخونه باز.دایی یه لیوان آب می گیره و می ره.در اتاق باز می شه و می یان بیرون.الی وسط راهرو می گه "خوبی مدی؟"،"آره"،بغلم می کنه.تنش می لرزه.این صدای چیه؟"اِ الی چیه؟"مدیحه سست می شه.سست.می ریزه.انگار فقط یه آغوش رو می خاست و دیگه هیچی.می برمش توی اتاق.به جای اینکه من اشکاشو آروم کنم الی دست به اشکام می کشه.جای اینکه من بغلش کنم،من می رم بغلش.سست تر از قبل و قبل تر.

صدای آیفون می یاد.باباس.الی زودی منو می بره توی دستشویی تا صورتمو بشورم.یکی یکی می ریم تا بابا رو سلام کنیم.چشای قرمز و نگاه ها داغ تر از قرمزی.

مانتو رو می پوشم.ساعت نه شده.شالمو برمی دارم و می رم توی اتاق که اتو کنم.مامان کنار باباجون زانو زده و داره باهاش حرف می زنه.خالنگ و بابا هم اونجان.اتو رو برمیدارم و می رم اتو کنم.سرمو باز می ندازم پایین.نگامو نمی فروشم به هیچی.بابا جون از بیمارستان و کلینیک و...می گه.بغضم می ترکه.می دوم توی راهرو و وای می سم و دیگه هیچی.

الی توی اتاقمه.می رم جلوی آینه.شالمو سر می کنم و می رم پیش الی.گوشیش دستش بود و لپ تاپ."خوبی مدی؟"،"شما خوبی؟"

خالنگ و مامان می یان روی تختم.تکیه می دم به خالنگ.خالنگ می خنده و صدای خندش آمیخنه می شه با یه هق هق ِ تلخ.نگاش می کنم.الی می گه بیا پیش من بذار خالنگ گریه کنه.می یام بغل ِالی و فقط خالنگمو نگام می کنم.صدای زنگ ایفون.

عمو و زن عموی بابا.با دختر و نوه هاشون.نوه ی چل روزه با نگاه نامفهموش.پسر سه ساله با نگاه غریبش.سال نو مبارک.بوس و بوس.لبخند.خوش و بش.آجیل.میوه.چای.شیرینی.

می رم تو اتاق و به بابا جون سر می زنم.دیشب با بابا جون تا چار ِ صبح بیدار بودیم.آیینه ی تاریخ ِ منو می خوندیم و باباجون خاطره می گفت.گفت"یه آهنگ بذار"،"دیره آخه،می ترسم بیدار شن"،"خب یه جوری بذار فقط خودمون دوتا بشنویم"،می رم نی نوا رو در می یارم و می ذارم داخل.صداشو رو سه می ذارم.هر جا به اوج می رسه می یارمش سریع رو دو.برا اولین بار در زندگیم صدای ناله ی باباجونم رو می شنوم.هر جا که دردش بیشتر می شه نگام تو هم تر می ره.نگام می کنه و می گه باید ساخت دیگه.از پیری می گه.یاد حرف ِ مامانم می افتم که می گفت بابا جون دوس داشت هیچ وقت مریض نشه توی پیری که بخاد بقیه مواظبش باشن.نمی تونه پا شه.هد فونم رو از رو زمین بهش می دم.مثه همیشه گره شو باز کنه.یه کم باهاش ور می ره.بعد می ده بهم و می گه دیگه حوصله شو ندارم.بی حوصلگی از کی؟آخ خدای ِ من.می خاد پا شه.سرمو می ندازم پایین و نگاه نمی کنم.صدای آخ ش گوشمو پاره می کنه از درد.در رو می بنده و می ره که بخابه.نی نوا رو از اول می ذارم.صداشو زیاد می کنم.سرمو می ذارم رو بالشو هق هق هامو خفه می کنم...

اروم روی تخت خابیده بود.رفتم کنارش.لبخند زد و گفت تویی مدیحه.گفتم آره بابا جون.خوبین.گفت آره بابا جون.رفتم توی اتاق پیش خاله ها.ساکت و اروم بودن.در پنجره رو باز کردم و بوی نم نم ِ بارونو به گوششون رسوندم.یه سر رفتم پیش عاطی.داشت تحقیق و مقاله شو شروع می کرد.بابا الان کتاباشو براش خریده بود و به دستش رسونده بود.می رم باز پیش مهمونا.صدای گریه ی بچه ی چل روزه ای که جز نگاه هیچی ندارد،آزارم می ده.

مهمونا می رن.مامان می ره توی آشپزخونه.همه از اتاق ها می یان بیرون.می ریم تو آشپزخونه.بشقاب ها و لیوان ها رو می چینیم.الی یه دست به صورتم می کشه.لبخند می زنم.همه حال ی همو می پرسن.دایی به خالنگ زنگ می زنه.من از مامانم،مامانم از من،من از باباجون.خالنگ و الی از بابا جون...

کوفته رو از رو گاز بی می داره مامان.ترشی و نون.ماست و دلستر.لوبیا پلوی دیروز و تن ماهی ِ امروز.سفره ی ما و خودمان و نگاه.

الی خدافظی می کند و می ره.خالنگ جاشو می ندازه و می خابه.بابا شب بخیر می گه.عاطی می ره.لپ تاپو برمی دارم و می یام که مستند شهلا رو که الی برام ریخته رو ببینم.پنجره هنوز با نم نم های بارونش بازه.می بندمش.

...

صدای سوسکی می یاد.آروم دمپایی رو برمی دارم و می رم سمتش.به خودم چند بار می گم پیف پافِ خونه کار،کار ِ خودته.سوسک راه می ره و می ره.جا خالی می دم.از زیر ِ در اتاق بسته شده می ره بیرون.در رو باز می کنم.عاطی می گه چیه؟می گم سوسکه.می گه بکشیش ها.مکث می کنم و می گم نمی تونم.می گه بابا یه ضربس دیگه مثه همیشه.می گم نمی تونم دیگه.در حموم رو روی سوسک می بندم.می رم توی اتاقم و در رو روی خودم می بندم،زیر درم یه شلوار می ذارم.

سوسک ِ زنده،زنده می ماند.