مدت ها مي خوام اين پست رو بنويسم،ولي نمي تونم.مي ترسم از كلمه هايي كه نمي دونن چه جوري بيان و سر اينكه كدومشون بيان انقدر با هم دعوا كنن كه يا نوشته ي من بشه پره كلمه هاي عصباني و شلوغ،يا اينكه كلمه ها با هم قهر كنن و نطق نوشتم بسته شه.

حالا پا مي ذارم روي ترسم و شجاعتم رو به رخ كلمه هام مي كشم.حالا اين دختر شجاع نمي دونه چه جوري شروع كنه.جلوي سد كلمه هاشو گرفته تا يه هويي نريزن بيرون.

از 3سال پيش درگير كلمه ي "مطلق" شدم.رفتم دنبالش از هر نوعش خواستم پيداش كنم ولي نتونستم پيداش كنم.واي خداي من هيچ چيز مطلق توي اين دنيا نيستش.اصلا اين سفيدي مطلق چيه؟كجاست؟اصلا هست.

وقتي كه عاشق شدم،معني عشق رو با كلمه ي "مطلق"معني كردم.يه چيز مطلق كه به من ياد داد چه طوري مي شه در عين يه سادگي،خوب بود.اين روزا بيشتر عاشقش شدم چون منو به كلمه ي "مطلق" نزديكتر كرد.همون مطلقي كه از اول مي خوام ازش بگم ولي دارم كلمه هارو مي پيچونم.

نه،من اسمشو عشق هم نمي ذارم.چون در حدي نيستم كه به يه مطلق غير انساني عشق بورزم.نمي دونم اسمش چيه؟

7 روز بود كه صداش نكرده بودم.آروم با هم حرف مي زديم.خيلي آروم.اصلا توي سال 89 حال و احوال حسابي نكرده بودم.ديشب قبل خواب شلوارم به گوشي هاش گير كرد.حركتم خشك شد.اصلا وجودم خشك شد.

انگار منو صدا مي كرد.در موردش نمي تونم هيچي بگم.وقتي با دقت نگاش مي كنم،سر تا پا خيس عرق مي شم.بابا سر تا مجذوبش شدم.محوش مي شم.

ديشب بعده اينكه شلوارم رو گرفت نشستم كنارش.سرم رو گذاشتم روش و شروع كردم به گريه از ناتوانيم به خاطر درك مطلقيش.سفيدي مطلقي كه دنبالش بودم و پيداش نمي كردم چون درك يك انسان در حدش نيس.سرم رو بعده نيم ساعت از روش بلند كردم،جاي سيم هاش تمام صورتم رو سيم سيمي كرده بود.شبيه هم شده بوديم.از كنارش پا شدم.اين دفعه ديگه شلوارم رو نگرفت.

امروز عصر عين زنداني هاي از قفس پريده دويدم سمتش.اين دفعه من گوشيهاشو مي گرفتم.مضرابا رو برداشتم.كتابم رو تند باز كردم.رفتم يه قطعه اي كه منو آروم كنه،درست مثله همين الان دستام يخ كرده بود.پاهام بي اختيار طبق زمان معينشون به زمين كوبيده مي شدن.مضرابا بي فكر حركت مي كردن.دستام شل بود.چند بار از دستم افتادن.ريز هام دو تا يكي مي كردن.مي خواستن از هم جلو بزنن.يه بار اين مي برد يه بار اون. منظم نمي نواختم.ذهنم وحشي شده بود.دلتنگ بودم.حالا بعده يه هفته انكار معشوقم رو بغل مي كردم.

معشوقه از مدل مطلق...

گاهي با خودم كه به عشقم فكر مي كنم،مي گم اين عشق اگه به قول هر كسي هيچ ثمري نداشت و هر چيز ديگه اي بود.منو با اين كلمه ي مطلق نزديك كرد.زبونش رو بهم ياد داد.بهم فهموند كه باهاش مي شه يه دنيا رو تكون داد.

و حالا من با تمام وجود هر روز چند بار تكون مي خورم.خونه تكوني روزانه.هر روز از ته دل خوشحال مي شم.مي خندم.و از ته دل دل مطلقي رو مي فهمم.

صداش مثله صداي دوستام شده،كه تا پشت تلفن مي شنوم مي شناسمشون.صداش رو روزي صد بار با مضراباي مختلف مي شنوم.صداش از هر كسي برام آشنا تر و خودش از هر كسي بهم نزديك تر و عشقش از همه بيشتر مطلقه...

گاهي بلندش مي كنم تا اطمينان پيدا كنم اين يه ذوزنقه ي چوبيه فقط كه با من اينچنين كرد.و بعد كه مطمئن شدم مي ذارمش سر جاش.