چهارم اردیبهشت.
شاید اولین کلمه ای که به ذهنم برسه "سخت" باشه.آره،مرگ بیش از همه سخت است.
پدربزرگ ِ من از میان ِ نگاه ها رفت.او و نگاهش رفتند.او شب رفت.شب،یعنی،دوست داشتنی وقت من.وقتی که همه جا ساکت است و آسمان به گستردگی و عظمت ِ خدا با نور ِ ستاره هایش می درخشد.او چهارم اردیبهشت رفت،یعنی درست هفده سال و یک روز بعد از آن که من آمدم.من در پایان شب آمدم ولی او در آغاز ِ شب رفت.
مرگ را هیچ وقت باور نداشتم.همان طور که تولد را سخت می فهمیدم.نمی توانم لحظه ای بودن و نبودن را بفهمم.لحظه ای تو باباجونت را داری و بعد دیگر نه.هفده سال داری اش و دیگر نه.
شب ِ آخر،باز نگاه ها سنگین بود و من از سنگینی نگاه ها همه چیز را فهمیده بودم.جایم را کنار مامانم انداختم تا پیشش بخابم.چند دقیقه ای غلت خوردم و بعد دیدم دلم،دل ِ همیشگی ام نیست.ساعت ده دقیقه به دوازده بود.معمولا این ساعت را به بیداری می گذرانم.انگار عهدی با خودم بسته ام تا عظمت ِ شب را هرگز از دست ندهم.نتوانستم بخابم.ساعتی بیشتر از سورپرایز کردن ِ دوستان نمی گذشت.آن ها رفته بودند اما بادکنک ها و کیک هنوز سرحایشان باقی بودند.کادو ها و کاغذپیچ ها وسط ِ اتاق ولو بودند.من خسته بودم.به اتاقم رفتم،کتاب ِ دعایم را باز کردم،صدای دعا را آنقدر بالا بردم تا چیزی نشنوم
دقایقی بعد،صدایی که می شنیدم گریه ی مادر بود.گریه ای که انگار ساعتی پیش در نگاهش بی صدا نشسته بود و حالا صدایش با تاخیر می آمد.
آن لحظه فکر نکردم که چه شده است.بی اختیار صدای گریه هایم را میان ِ گریه های مادر پنهان کردم.نمی توانستم حرف بزنم اما.تا چند دقیقه ای فکر نکردم.حوله ام را برداشتم و به حمام رفتم.زیر آب وایسادم،نخاستم که لحظه ای فکر کنم.آرام بودم اما.دلم دیگر آشوب ِ لحظات ِ پیشش را نداشت.فقط آن لحظه احساس می کردم دلم تنگ است.دلم خیلی تنگ شده بود.جز دل تنگی حس ِ دیگری نداشتم.منتظر بودم تا باباجون رو ببینم.از شدت ِ دل تنگی زیر ِ آب زاری می کردم.
پیراهن ِ مهمونی هنوز کف اتاق بود،با جوراب شلواری و کلاه قرمزش.لباس ِ مشکی ام را در تن کردم.حاضر شدم.پنجره را باز کردم.فقط به آسمان نگاه کردم.به عظمت ِ آن.یاد حرف ِ کودکی ام می افتادم که آدما می رن پیش خدا.خدا هم توی آسمونه.حالا من صاف به آسمون نگاه می کردم.باد می زد توی صورتم.آسمون حالا عظمت ِ دیگری داشت.حالا باباجون ِ من هم آنجا بود.حالا آسمان به گستردگی تمام ِ دل تنگی های من جا داشت.حالا خدا رو می شد راحت تر دید.خدا هم آنجا بود.شب نیز انجا بود و من نیز.
اولین قطعه ای که من با سنتور ساختم مربوط می شه به عید پارسال.وقتی باباجون مریض بود.اومده بود توی اتاق ِ من.باز هم شب بود و همه جا ساکت.من با سنتور خیلی ور میرفتم اما قطعه ای ساخته نمی شد.گذاشتمش پایین و با باباجون حرف زدم.باباجون درد داشت و دردش را همیشه،تنها از نگاهش می شد فهمید.نگاهی که پر از درد باشد سخت است.سخت.بعد از چند دقیقه ای که بابا جون برایم حرف زد و من فقط نگاهش کردم،اولین خط ِ اولین قطعه ی سنتور ِ من ساخته شد.
اسم آن قطعه "نگاه" شد.چند هفته پیش از رفتن ِ باباجون،یک روز که تنها بودیم آمد اتاقم و گفت برایم سنتور بزن.حالش خوب نبود.این بار حتی چشمانش را نیز بسته بود و نگاهی در کار نبود.
من آن خطی را که برای باباجون ساخته بودم را برایش زدم.وقتی برگشتم هنوز چشمانش بسته بود.اما لبخندی روی صورتش بود.گفتم خوب بود؟گفت عالی. سرش تکان داد.
بهش نگفتم که این قطعه برای او ساخته شده است.
برمی گردم به آن شب.آن شب ِ طولانی و سخت.آن شب تا صبح نتوانستم بخابم.نه من،هیچ کس نخابید.همه در جای خود خاب بودیم ولی بیدار بودیم.صدای گریه ای هم نمی آمد.فقط همه ساکت بودیم.
از تولد ِ چند ساعت ِ پیش تا الان بیش از چند ساعت فاصله بود.حتی بیش از هفده سال انگار.
از تمام آن شب یک بار چشمانم روی هم رفت،تصویری دیدم و بیدار شدم.باباجون بود.با همان پیرهن ِ آبی اش.عین ِ خواب ِ بچه ها بود.تمام ِ فضا سفید و محو بود.بابا جون نه دستش درد داشت نه هیچ جایش.او خوب بود.می خندید.دائم می خندید.صحنه ای که مدت ها ندیده بودم.وقتی از خاب بیدار شدم احساس کردم بیش از پیش بی تاب شدم.از آن روز چندین بار دلم خاست که به پیشش بروم.دائم روز ها را می شمردم و احساس می کردم اینجا دیگر کاری ندارم.
ولی راستش را بخاهی من هنوز مرگ را باور نکردم.من هنوز متن ِ اعلامیه رو هم خوب نخاندم.من هنوز می دانم که روزی باباجون می آید.احتمالا الان تفرش است.یک روز که به خالنگ زنگ می زنم و می گویم بیا پیشمون می گه باید یه سر برم ترمینال و بعد از انجا با باباجون می آیم.بعد مامان کوفته نخودچی احتمالا درست می کند که باباحون دوست دارد.ماست را هم آماده می ذارد تا باباجون دوغش کند.اخر دوغ های او حرف ندارد.بعد خالنگ و بابا جون می آیند.الی هم از سرکار دیر تر می رسد.
من می دانم که باز روزی می شود که هفت بشقاب بگذارم.روزی که همه دور ِ هم بشینیم.
می دانم که باز هم یلدای ما را باباجون رنگین می کند.با انار هایش.
و من انتظار می کشم این روز را.
حتی روزی که دیگر نباشم.