و ما زندگی می کنیم همچنان
یکی از صبح های عادی،یکی از به زور به خواب پا شدنای همیشگی،یکی از بی حوصلگی اول صبح و اظهار به خیلی پر انرژی بودنای تکراری،یه راهه همیشگی،یه پیاده روی قدیمی،چند تا راننده تاکسی همیشگی با چهره های قبلی،با یه قدم زن و شاهد همه ی اینای قبلی.
به این جور وقتا می گن،همه چی سر جاشه.همه چه مرتبه.شاید هم هست و من نمی فهمم خب.
معلم اومد.همه از جاهاشون بلند شدن.معلم سلام کرد.یه سلامه سرد.کتابشو باز کرد.بچه ها دفتراشونو در اووردن.معلم درس رو ترجمه می کنه و ما می نویسیم.کلاس ساکته.کسی عقب نمی مونه.گاهی صدای باد گاهی صدای پاک کن.گاهی هم صدای بی صدایی...
صدای معلم یه کم می ره بالا تر.کناره میزه یکی از بچه ها وایساده.می گه بده به من.شاگرد می گه نه.معلم از دستش می کشه.یه دفتره آبیه.فانتزی و سایزش می فهمونه که دفتره عادی نیس.معلم مثه خیلی معلمای دیگه شاگرد رو دعوا می کنه.داد می زنه.چند دقیقه سکوت می کنه.نگاش پایینه.شاگرد می گه نمی تونین دفتر منو بگیرین.شخصیه.شعله ی زیره معلم می ره بالا.ما همه شنونده و بیننده ایم.
درس دوباره شروع می شه.ادامه ی درس رو می نویسیم.همه همونیم.شاگرد نه گریه می کنه نه حرف می زنه.پاهاش روی صندلیشه.نگاش بالاس.دیگه نمی نویسه.لجی که کرده از طقسی چشاش زده بیرون.
مدیحه می ره پای تخته.می نویسه.سکوت اذیتش می کنه.برا خودش سوژه ی خنده و برا دیگران یه لبحند می خواد جور کنه.زنگ می خوره بقیه ی نوشتنش،می ره برای زنگه اخر.
معلم می ره بیرون.مدیحه می ره دنبالش تا یه چیزی بگه.معلم نمی ذاره حرف بزنه و می گه نمی خوام چیزی بگی.مدیحه به خودش قول می ده که حرفشو به گوشش برسونه.
زنگه ورزشه،یه بازی گرمه والیبال توی باد های سرد.جیغ های بچه ها.هیجانه بیخودی،حرف هایی از روی روزمرگی.دنباله یه سوسک کشتن تا جیغ زدن.
همه زیره آفتاب می شینیم.حرف می زنیم.می خندیم.دعوا می کنیم.سکوت می کنیم.از همه چی می گیم. آی خسته ایم.
زنگ می خوره.هنوز زیره آفتابیم.به گوشمون می رسه معلم دفتر خاطرات رو خونده.فهمیده که شاگرد چه کارایی که نمی کنه.شاگرد جیغ می کشه.هوار می کشه.فریاد می زنه.گریه می کنه.مدیحه بغلش می کنه.با اینکه هیچ وقت دوستش نداشته و نفهمیدتش،بچه ها دلداری می دن.آروم می شه با گرمای کلمه های دوستاش.بچه ها به پیر بابای کلاسشون،مدیحه می گن یه جمله ای به شاگرد بگه تا با معلم حرف بزنه.تا متوجه شه که نباید یه کلاسه دیگه از دفترچه ی شاگرد بگه و اونا رو با این شاگرد نصیحت کنه.مدیحه فکر می کنه و می گه.
معلم می یاد.می گه مدیحه برو بقیشو بنویس.مدیحه تا عینکشو برداره کلی طولش می ده.شاگرد با بغضش می گه خانوم شما مشکلی دارین به خودم بگین.معلم می گه ساکت.مدیحه می ره پای تخته.شاگرد کیفشو جمع می کنه و می گه مشکله من رو دفتر حل می کنه.در رو می گوبه و می ره.معلم در نبودش تازه شروع می کنه به حرف زدن.بچه ها کم کم وارده بحث می شن.کم کم از شاگرده کلاس حمایت می کنن.معلم کوتاه نمی یاد.مدیحه شروع می کنه به حرف زدن.می گه این راهش نیس.بحثه اینکه سره کلاس راش بدین یا نه مطرح نیس.اینکه ببخشینش یا نه مطرح نیس.معلم نگا می کنه.مدیحه ادامه می ده این شاکرد دفعه ی هزارمشه که با معلم ها این طوری رفتار می کنه.من که فکر می کنم همین هفته هم هزار و یکمین بارش هم پیش بیاد. شما احترامه موقت نمی خواین که.می خواین؟این که می شینین پشته میز و می گین آره ضحی مدرسه ی بدیه،بچه ها ادب ندارن من همون خرد می رم که نشد راه حل.ایم که ما بشینیم و بگیم وای چه قد همه چی بده.بهش بگین چرا نباید سر کلاس خاطره نوشت،چرا باید گوش به درس داد.این داد زدنا و بیرون نگه داشتنا یعنی دلیل؟معلم گفت چی کار کنم؟من وقتمو بدم که هر کسی رو ادب کنم؟مدیحه گفت خانوم توی مدرسه فقط درس یاد نمی دن،این همه کتاب خوندیم یه بار کسی نگفت چرا درس می خونیم؟یه بار کسی نگفت چرا؟ یه بار من تقلبم لو رفت،معلم برگمو پاره کرد.بهم ولی نگفت چرا؟نگفت تقلب چرا بده؟من دیگه تقلب نکردم.چون سعی کردم بفهممش.اما آیا اگه یکی نفهمید،اگه به قوله شما کسی توی خانواده یاد نگرفته باید باهاش این طوری کرد؟گفت آخه نمی شه من باهاش حرف بزنم.مدیحه گفت باهاش دوستانه حرف بزنین.مهربون و صمیمی.بگین چراهایی که توی ذهنه همه ی ما داره می شه یه عقده.بچه ها هم تایید کردن.معلم گفت از اینکه همرو دوس داره و همه رو می خواد بهشون درس یاد یده هیچ کسی با کس دیگه ای فرق نداره گفت.همه مثه اعضای خانوادشن.مدیحه گفت پس باهاش حرف می زنین؟معلم قبول کرد.مدیحه گفت برم اعضای خونتونو بیارم؟معلم خندید.نمی تونس بگه نه،دیگه منطقش جلوی منطقه اینهمه بچه کم اومد.بچه ها همه یه پا فیلسوف و منتفدن بابا.
مدیحه رفت دنباله شاگرد.گفت که معلم گفته دفتر رو نخونده و فقط باز کرده بیبنه دفتره جیه؟معلم اشتباهاتشو پذیرفته حالا تو هم بپذیر.مدیحه گفت برو بالا و بهش بگو ببخشید. بگو من هم پذیرفتم.
شاگرد و مدیحه می رن بالا.مدیحه اول می ره داخل.شاگرد وارد می شه.همه چشا روشه.شاگرد می گه من هم پذیرفتم.معلم هم می گه بیا بشین عزیزم!!
معلم گچ رو بر می داره و جیزایی که مدیحه نوشته رو با یه تیک صحیح می کنه...
و ما زندگی می کنیم همچنان....