ای پاره شی ابر احساس من!
در تاکسي را مي بندم و پياده مي شم.ازش پرسيدم يه جند متر بالا تر هم مي رين؟گفت نه خانوم پول بنزين و اين سربالايي و...،از کنارم رد مي شه و با سرعت مي ره بالا،با خودم مي گم خب اون هم مي خواد پول زن و بچشو دربباره.يه سيصد تومن اضافه مي گيره مي ره ديگه.
سر خودم داد مي زنم.داد مي زنم و مي گم مديحه بس کن،ديگه با اين خوشبيني زنده نمي موني. هر دو مديحه بغض کردن.مي خوان بزنن زير گريه کنار خيابون.مي خواد زانو بنره رو آسفالت داغ ۴۲درجه ي شهرش.صورتش داره زار مي زنه،به خودم اومدم و ديدم يه ۴۰۵ يشمي کنارم وايساده و داره يه چيزايي مي گه!با نگاهم التماسش کردم که برو،آخه چه حوري دلت مي ياد دل اين شهرو سياه کني؟تو رو خدا برو.به خودم اومدم ديدم تا آخر خيابون هم خبري ازش نيس.فهميدم نگاهم خيلي داغ شده.
ياد حرف چشم پزشگم افتادم که بدون عينک پاتو توي اين آفتاب نذار.چشمات ترس از نور داره. چشام مي سوختن ولي من عينکم رو نمي زدم.شر شر عرق مي ريختم تا از خيابون ۲۶ام بيام بالا.داد زدم که مي خوام توي آفتاب شهر خودم کور شم،عرق بريزم.حرفاي اين يه هفته دايم مي يومد تو ذهنم.
تو فک کردي کي هستي؟پيامبري؟مي خواي وايسي که همه فک کنن واي چه آدمي و بعد...؟بد بخت تو هيچي نيستي.۷۲ ميليون تو نتونس کاري کنه تو مي خواي کاري کني؟فک کردي از آسمون اومدي زمين که ايران...؟
از در خونه بايد رد مي شدم و مي رفتم مجتمع تجاري.ترسيدم از کنار خونمون رد شم.آخه ديروز نگهبانمون... بهم گفت...
خوصله ي پياده روي نداشتم.رفتم ايستگاه ميني بوس.صندلي اول نشستم.ول شدم رو صندلي. مي خواستم فرياد بزنم.هيچ بهانه اي براي فرياد نزدنم داشتم.هيچ توجيهي براي نزدنم!
ميني بوس راه افتاد.فکرام منو آزار مي داد.به قول خيلي ها بالاخره اين شيشه اي که من دور خودم گذاشتم مي شکنه.اين هفته سوختم.بايد براي مناظره آماده مي شدم.۱۰۰بار با خدوم گفتم چارسنبه نمي رم.۱۰۰بار گفتم من حرفي ندارم برا گفتن.من همش يه ابر احساسم.برم اونجا چي بگم؟ابرمو در بيارم بگم ما نبايد از ايران فرار کنيم چون...؟
از ميني بوس پياده شدم.به مردم انقد نگاه مي کردم که ديگه چشام نتونه دنبالشون کنه.
عکسامو گرفتم.رفتم تو ايستگاه که يکي منو ببره با خودش(!)عطسه هام پشت هم مي يومدن.اينا آغازه يه چشم درده.يه درد براي اينکه من مي خوام آفتابو بفهمم ولي چشام نمي ذارن و من با تمام وجود اين درد رو با جون مي پذيرم حتي اگه به کوريم منجر شه.
ماشينا يکي پشت ديگري مي يومدن.اونا از دور اول به قيافه ي من نگاه مي کردن و من به ماشينشون. مي يام عقب تر واي ميسم.نگاهم رو بر می گردونم به پارک اون کنار.به بچه ها نگاه مي کنم.با خودم مي گم بيکارين منتظرين بزرگ شين؟تقصير اون مامان باباهاتونه که نپرسيدن ازتون که مي خواين بياين يا نه؟ کاشکي نمي يومدين...به خودم اومدم.ديدم رفتگر پارک با لباس سبزش داره با لبخند منو نگاه مي کنه. نگاهم حتي حوصله ي التماس نداشت که نکن!تو رو خدا.داد هم نمي تونس بزنه که بگه کور شه اون نگات.به خودم مي يام.يه پيرمرد کنارمه و داره باهام حرف مي زنه و سوال ازم مي پرسه.فک کنم يه مديحه اي توم جوابشو با لبخند داد.اتوبوس اومد و ما سوار شديم.
سر استگاه پياده شدم.سرمو بردم بالا.يه آسمون نگاه کردم.هيچي هم نگفتم.آره ديگه فکر هم نکردم. اون مديحه اي که با وزيدن باد توي صورتش عاشق تر مي شد،حالا نابود شده بود.حالا انقد خشم داشت که مي تونس آدم بکشه.
رسيدم خونه.نه برق بود نه آب.قطع شده بود.کل خيابون.ولي سمت چپ فقط(!)صداي پيانوي عاطفه تمام راهرو رو گرفته بود.مي گفت ۴ساعت توي تحريش توي آفتاب سوخته.گفتم عينکم رو بهت بايد مي دادم.گفت چشات...گفتم نمي زنم!
يه ليوان آب خوردم.خودم رو انداختم رو تخت.اشکام خشک شده بود.بغضم شده بود يه فرياد.ياد فردا افتادم که ۸صبح بايد مناظره کنيم.و من هنوز نمي تونم درست راه برم.با هر کي حرف زدم چپ چپ نگام کرد.يا حرفمو قطع کرد.يا گفت منم يه روزي اينطوري فک مي کردم.
اس ام اس از ياسمن اومده.مناظره ي فردا کنسل شده.من خشک مي شم و سرم رو مي ذارم رو تخت و ساعت ۱۱ پا مي شم.مي خوام بنويسم...
به خودم مي يام مي بينم که دارم خط آخر رو مي نويسم.بيشتر از اين نمي تونم به خودم بيام...
ولي فک کنم يه روزي از همين روزا که به خودم اومدم و چشمم به اين پست خورد حتما نابودش مي کنم!