روزها می گذرند،تو به سفر می ری،تو از سفر بر می گردی،تو به مدرسه می روی،تو بزرگ می شوی و اندکی هم تلخ.

احساس می کنم شدم یه آهنگ،آهنگی به روایت ِ من،آهنگی که غم دارد ولی صدای خنده اش بلند است.

به خودت می یای،سرت رو بالا می گیری،نوشته دبیرستان خاورمنش،نامی آشنا ولی غریب،خیلــــی غریب.فاصله ی امروز تا دیروز فقط نیمکت اینجا تا آنجا نیس،بین این دو روز کیلومتر ها فاصله است و خیلی بیشتر.صدای خنده هایی ناآشنا،گریه هایی که جنسشان با بغض گلوی تو بیش از کلمه ی "فاصله" فاصله دارد.تو تنها روی نیمکت نشستی.بعد از هفت سال همه اسمت را فراموش می کنند،از اون ته کلاس بلند می گی،مدیــــــــحه!یعنی ستایش شده،و سرت رو می ندازی روی میز.چشمت می افتد به یادگاری ها و کنده کاری های روی میز.

تو خورشید ِ زندگی ِ من هستی و نور منی و مهتاب من،شب ِ من،تو...تو...و باز تو

و تو یاد "تو" های زیادی می افتی،یاد یکی از آن هایی که تا دیروز تو بود و امروز شد او.یاد ِ آن یکی که امروز سر کوچه بغلش کردی،صداتون لرزید.تو داخل کوچه نرفتی.تو پیچیدی پایین.در ورودی ات این بار به جایی دیگر می خورد.تو استرس نداری."تو" ی امروز و "تو" ی همیشه فرستادت اینجا.گفت پشتت هم نگاه نکن.انگار اتاق ام رو عوض کردم.فقط امکانات عوض شده و همین.فرستادت که بیش از این از بین نروی.

زنگ تفریح می خورد و نگاه می کنی در را که بیاید و چشمانش بهت بگه می شه چه قدر هنوز با هم بود و تو آروم شوی از این همه نگاه!نگــــــاه!

"او" وارد نمی شود.بغض داری.نمی خای برگردی به آن کوچه.خسته ای از هر چه که زندگیت رو می گیره ازت.یک آن فک می کنی چند ماه است دائم داری می ری و می یای.وابسته می شی و جدا می شی.از این جدایی خدافظی می کنی تا به جدایی بعدی برسی.هنگ کردی.آدم های جدید را می بینی آدم می بینی!

این ها تو را مسخره نمی کنند.چون تو بعد از هفت سال یاد گرفتی که باید برای خودت بمونی فقط.سرت پایین است و لبخند می زنی.نگاه می کنی نگاهشان را.بو می کنی کلاسشان را.حرف نمی زنی این بار.فقط می شنوی.می خندی.به خنده های آن ها.به خوشی ِ آن ها.نه به چیزی که می خندن.تو تحقیر نمی شوی برای زندگی.برای حق ِ بودن.تو خودت می مانی.

دیگر مجبور نیستی که وقتی داری واکنش های شیمی رو می خونی آنقدر صدات بلرزه و اونقدر بگی این رو بخونم بعد به خودم می رسم که وسط درس بالش ِ سبزت رو بگیری بغلت.صدات رو خفه کنی باهاش.بعد نگاش کنی که یه دایره ی گنده ی خیس روش افتاده.بعد ساعت رو ببینی که وقت نیست و با چشمی که قرمزی اش رو می تونی حساسیت بنامی بری مدرسه.

سوار اتوبوس می شوی.باز لبخند تلخت را داری.کلیدت را آماده می کنی.از اتوبوس پیاده می شی و تا خونه می زنی زیر ِ آواز.از شور و ماهور و پاپ و جاز می خونی که برسی خونه.که نگاه ِ این آدما برات مهم نباشن.این صدای خودته!

تو کلن درگیری.این روزا آنقدر روی پاهایت ایستادی که دیگر نمی ذاری کسی دستت را بگیرد.تنها دوست داشتن برات مونده.از اون همه جدایی و تلخی و این زندگی ِ روی هوا،سهم تو عشق است.عشق به همکلاسی.عشق به وطن.عشق به تاکسی های تجریش.به ماست ِ سون ِ کاله.به بستنی پریمای مگنوم.به این که شب شلوار خنک و شل ات رو پا کنی،مسواک بزنی و بری با دستای یخ زیر پتو و اونقدر اون زیر وول بخوری که گرم شی.با بالش سبزت حرف بزنی.عشق به اینکه با صدایی که می دانی چه قدر ناکوک است بزنی زیر ِ آواز و با تحریر بخانی.عشق به اینکه جرات داشته باشی تجربه کنی.

می دانی.همه ی داستان همین بود.تو مدرسه ات رو عوض کردی و بغضت دیگر بغض نیست.تو دل تنگی.دل تنگ چیزی گم شده.بین زمین و هوا.بین خودت و او.

تو پای تلفن اش می زنی زیر ِ گریه و خوشحالی که یه نفر هست هنوز که به خاطر یه روز ندیدنش این طور صدات بلرزه.بهش می گی بد باش.اونقدر بد که تو رو هم نخام.که تو هم دور و دور تر شی.هر چه قدر می خاد بد باشه بیشتر خوب است.

راستش را بخاهی من شخصیت های خیالی دارم.روم نمی شه به کسی بگم.ولی اون بهم گفت ازشون.من دوباره زندشون کردمو باز باهاشون حرف می زنم.

آی خدا،من روانی ام.قرص های روان گردان که می گن خود ِ منم اصن.من روانی و دیوونه ام.

من یه آهنگم که تمومی نداره.همش تکرار می شه.یه جاهایی قطع می شه و باز تکرار.من مدیحم.ببین می تونی یاد بگیری اسمم رو.مدیـــحه!مزیحه و مهدیه نه ها!من مدیحم،فقط هم مدیحه!

آره اسم عجیبیه من هم تا حالا نشنیده بودمش تا وقتی صدام زدن.تو خاستی صدام نزن.فقط نگام کن.در پس ِ این نگاه ها زندگی هست.

از امروز زندگی به روایت جدیدی شروع می شود.همه اسمت را تنبل و فراری می ذارن.می گن کم اووردی.خنگ بودی.کم هستی.اسمت را دیگر مهدیه هم نمی گویند.شاید کم کم از سر ِ زبان ها بیفتی.مهم نیست ولی.نگاه ها رو ببین و بعد همه را آهنگ کن.تو کارت همین است.زندگیت جز این نیست.تو قسمتی از آهنگی هستی که هر بار شنیدنش زیباست.شاید فقط برای تو.ولی خب تو خودت را که داری.

این پست قرار نبود ثبت شه.قرار نبود من بنویسم.قرار بود ساکت بمانم.ولی این نوشتن های پراکنده و بازی با کلمات رو که فقط خودت می فهمی شکستن ِ عهد نیست.

دکمه ی ثبت رو می زنم و می رم مسواک بزنم و وبا دستایی یخ بیام زیر ِ پتو.بعد با شخصیت های روی پتو حرف بزنم.بالشم رو بغل کنم و فک کنم آخر ِ دنیا همین جاست.دقیقن همین جاست.آخر خوش بختی همینه که لای سکوتت پرسه بزنی و هیچی دیگه!

همین هیچی آخر خوش بختیه!

هیچی نه تلخه نه شیرین فقط نیست

و شب بخیر می گویی به خودت و همه ی شخصیت هایی که تو ساختیشان...