این مترو یه دنیای دیگس.
مترو
روی صندلی نشستم،یه ساکه پر از خرید هم روی پامه،گوشیم دستمه،سویم لحظه ای اس ام اس می ده،استرس امتحان عربی فردا رو داره.
ایستگاهه . . ..یه جمعیتی پیاده می شن.یه جمعیتی هم سوار می شن.همه جور قیافه ای توشون پیدا می شن.لاله زار،میر داماد،سعدی،جمهوری،تجریش...
یه خانومی با دو تا کیسه ی بزرگ وایساده وسط."خانوما،خانوما،دستمال های دورو،برای تمیز کردن گاز و..." چند رنگشو گرفته دستش،یه 180 درجه دور خودش رو هم با دستمال دور می زنه،چند بار می قیمتشو می گه و از این تبلیغای بامزه که مثلا از فرانشه اومده و مغازه ها 4تومان هم نمیفروشن و من 1000تومان می دم و این حرفا.یکی دو نفر می گیرن،پولشو می ذاره توی کیف جیبیش،چهرش نه اونقد بدبخته که به خاطره قیافش ازش چیزی بگیری نه اونقد خوش بخته که بگی حالا همین دو یا سه زار این دستمالا تو زندگیت کم بود؟؟تا کیسه هاش رو برداره و یه کم اونورتر بساطشو پهن کنه،یه خانوم دیگه،که یه کم مسن می زنه،پشتش وایساده.اونم مثه همین ولی ظاهرا چیزایی دیگه رو می خواد بفروشه.به نظر یه چیز خوردنی می یاد.یه کیسه دونات های رضوی گذاشته،"تازه،خوش مزه،2تاش 500 فقط تومان"(کلمه ی فقط رو همشون می گن) چشام دونات ها رو می گیره،همه دونات رو چه جور 2تا،2تا می گیرن.دوستای دوتایی،مادری که می خواد دخترشو سیر کنه.پیرزن هایی که گشنن.با 250 تومان برا 2 ساعت سیر می شن.یه کیسه دیگه هم پیشبند گذاشته.کلی از این تبلیغا می کنه،"انواع رنگ و شکل و توی آب فلان نمی شه و..."یه کم دور می زنه،همه رو نگاه می کنه بعدش می گه"خانوما فقط سه تا موند ها،اینا خیلی..." 4یا5 نفر می گیرن ازش تا نگاش کنن،همچین بهشون می ده که دیگه بهش برنگردونن.همین هم می شه.یه رندی خاصی دارن.خوب کارشونو می کنن.
اینیکی،یه دختره جوونه،قیافه ی بامزه ای داره،ابروهاش تمیز و مرتب،موهاش رنگ شده،مثه همه ی بقیشون یه مانتوی سیاه،با یه ژاکت.کلی بدلیجات به خودش آویزون کرده،لای موهاش،به دستش،انگشتاش،گردنش.چند تا جعبه هم دستشه و هی نشون می ده واز همین تبلیغای تکراری.جعبشو می گیرم تا نگاه کنم.مردم حاله اینا رو خیلی ندارن.
همه ی توجه مردم روی این خانومای وسطه.عین یه شو شده،یکی یکی می یان.هی سورپرایز می شی که این یکی چی داره؟چه شکلیه؟چی می خواد بگه؟
بعدی می یاد،بعدی می یاد،بعدی می یاد،چاقو های میوه خوری،آدامس،لاک،همه رنگ،همه شکل،هر مدلی که بخواهین.
سوژه از نویی برام در می یاد.سرم رو می ندازم پایین.به اس ام اس بازیم مشغول می شم.یه هویی صدای "خانوما،خانوما"می شنوم.صداش با بقیه ها فرق داره.سرم رو بلند می کنم.چشام شاد می شن.نه این که شاد شن،ولی یه جوری می شم.بچس.8 یا 9 سال.ناز،با اعتماد به نفس،محکم.نمی تونی سرشو کلاه بذاری.تیپش خوبه.یه روسری سرشه که از پسش خوب براومده،انگار که خیلی وقته سرش می کنه،یه شلوار جین و یه مانتو.صدمی از بقیه هاشون کم نداره.عینه همه ی اونا می مونه.این هم دو تا کیسه دستشه.یکی دونات،یکی پاستیل.
مبهوت می شم.چند دقیقه به چهرش نگاه می کنم،می فهمه،خیلی زیرکانه اون هم بهم نگاه می کنه و بعد به کارش ادامه می ده.نگاهش درخواست پول نمی کنه،نمی دونی چه جوری می تونی خوش حالش کنی.دختر عجیبیه.نمی فهممش.بهش بیشتر بابته جنساش پول بدم؟ازش چیزی بخرم؟زیاد بخرم؟بهش لبخند بزنم؟حس عجیبی می گیرتم.از این هایی که اصلا نمی تونم توصیفش کنم.گوشیم دستمه.دستم می لرزه،صدای اس ام اسم می یاد.همین طور که از جنساش دفاع می کنه،چشمش می ره سمت گوشیم،زبانش همین طوری ادامه می ده.یه نیم نگاهی می ندازه بهش.جدیتش من رو شیفته می کنه.نگام دیر تر از خودش می ره سمته گوشیم.با تمام وجودم خجالت می کشم.می خواستم بزنم همون جا گوشیم رو بشکنم،توی کیفم پرتش می کنم.نابوش کنم و دیگه نبینمش.دوباره نگاهم رو بر می گردونم.مامانم ازش کلی دونات می گیره.
اون دختر عجیب رفت.ولی چشای من هنوز اونجاست.خجالتم هنوز سر جاشه.وقتی یادش می افتم.بغضم می گیره.عصبانی می شم.فکر می کنم چه قد بی محتوام.می گن اگه نسبت به چیزی حالت های روانی داری بنویسی حالت هیجانیش کم می شه.من هم نوشتم تا شاید بتونم از دست این دختر خلاص شم.
من همون مدیحه ایم که پست پیش که از بی پایه بودن دوستام به ستوه اومده بودم.حالا انقدر احساس پوچی می کنم که می خوام بمیرم...