ديدار،به ياد آن دوران سبز
آقا تا بالا مي ريد؟
سرشو به سمت پايين آوورد.پشت سه تا خانم نشسته بودن.رفتم جلو نشستم.هوا خيلي گرم بود.مخصوصا وقتي كه به مانتوي مدرسه وسط ظهر،20دقيقه اي منتظر تاكسي بشي.يه دفعه اي چشمم خورد توي چشاي راننده تاكسي،قبله اين كه مهربوني و مردونگيشو يادم بيارم كلمات سبزم كه در خواست گرفتن يه دستبند سبز مي كردن رو يادم اومد.سرم رو انداختم پايين.انگار كه هيچي نمي دونم.انگار من يه بد حافظم.اصلا اين آقاهه يه رانندس عين يه عالمه ي ديگه.راه مدرسه تا خونه كوتاهه.هي خدا خدا مي كردم كه منو يادش نياره.هي منتظر كوچه ي بعدي بودم.كوچه ي بيست ودوم همه ي مسافراي پشت خالي شد.يه نگاه انداختم به عقب ديدم كسي نيس.گردنم خشك داشت مي شد ديگه.سرمو به سمت پنچره بردم.بي خيالي بد جوري بهم سازگار نبود...
بيست و ششمي؟
آرووم تر از هميشه گفتم:بله
چند ثانيه اي سكوت قشنگي برقرار شد.فكر نمي كردم ديگه مطمين بودم كه منو به خاطر آوورده.
شما هموني نيستي كه به من گفتي به موسوي راي بدم؟
يه خنده ي دخترونه،به يه لبخند افتخار آميز جواب بله ام رو همراهي كرد.چه جالب كه يادتونه!!
-پس چي؟!ديدي آخرشم نشد.ديدي؟
شما كه حتما خيلي خوش حاليد.آدم وقتي شخص منتخبش انتخاب بشه،خب حتمنم خوش حال مي شه!!يادتونه مي گفتيد(فرداي مناظره ي تاريخي بود كه اينا رو گفتيم)فقط يه شجاعه كه مي تونه دست دزدارو رو كنه.يادتونه منم گفتم اين شجاعت نيس اين بي شخصيتيه؟شما هم رو حرفه خودتون بوديد كه نه اين شجاعته.اين مردونگيه!!!
ريش ها و مو هاي سفيدش يادم برده بود كه فقط يه راننده ي تاكسيه!!
با اون مهربوني دوست داشتنيش خنديد و گفت:مي خواستم اذيتت كنم،كه موفقم شدم.ولي من به سيد راي دادم.
-باورم نمي شه!!واقعا مي گيد؟يا براي دل خوشي منه؟
نه باور كن.فقط يه شوخي كرده بودم.من دستبندتو دارم هنوز.يادمه!!ولي خب چه فايده؟اي ناكساي....
حال قشنگي داشتم.پياده شدم.بعد از كلي وقت سرمو نگرفتم پايين.از ديدن اين جور اشخاص انگار حالا هم اين ديدارا سبزن.سبزه سبز.از اين ور خيابون اومدم اينور.حال خوشگلي داشتم.از اون حال هاي توصيف نكردني. يه حس سبز.(فرهنگ عميد خيلي بايد جلوي رنگ سبز رو جا دار كنه.حداقل بايد بنويسه رنگي تاريخي كه براي يه دختره 14ساله به يه حس عجيب خيلي باحال مي گن!!!!!)