از درد تیغ تا...

زیزگولو یه قسمتی داره که مادر خانومی اولش وقتی یه تیغ دستش می ره می گه"چی می شد ما آدما اصلا هیچ احساسی نداشتیم؟اونوقت دیگه نه ناراحت می شدیم نه گشنه نه خوشحال.و نه حتی دردمون می گرفت مثل الان!!"

تیتراژ شروع می شه.زیزیگولو کنار آقای پدر نشسته و داره دلداریش می ده.آقای پدر با انبوه دستمال های جلوش داره نامه ی دوست در دستش رو چندباره می خونه و گریه می کنه.

در سکانس بعدی تلفن زنگ می زنه.مدیر کار های آقای پدره.در مورد کار هاش یه چیزی می گه که آقای پدر جوش می یاره و فریاد می کشه.تمام صورتش قرمز می شه.

سکانس بعدی زیزگولو با دیدن این چیز ها حس رو از آقای پدر می گیره.آقای پدر می شه مثل یک چوب.یک سنگ.هیچی واسش مهم نیس.وقتی آقای جمالی کمک می خواد ازش می گذره.کارنامه ی امیرآقای جلالی که با ذوق کلی بیست اوورده بود رو پاره می کنه.از سردرد مادر خانوم که قرص می خواد بی تفاوت می گذره...

وقتی گشنش می شه هیچی رو نمی فهمه و روزنامه می خوره.مهربونی و دلسوزی بقیه رو نمی فهمه همون طوری که درد تیغ و مزه ی روزنامه رو!

داستان همین طور پیش میره تا ته داستان که امیر آقا تب می گیرتش و به ماشین آقای مهندس نیاز داره اما این آقای جدا از احساس ماشینش رو در حالی که امیر آقا از تب می سوزه نمی ده بهش و زیزیگولو حس رو به آقای پدر بر می گردونه!!!

پ.ن:نمی دونم چرا این قسمت بدجوری به دلم چسبید!نمی دونم!!

پدیده ای به نام شکلک های مسنجری

در دوره ی نوجوانیه دوره ی حاضر.یعنی همون دوره ای که من و هم من هایم هستیم اینترنت به آخرین حد قبل خودش رسیده.دوره ای قبل از ما رو سراغ ندارم که به این حد کلمه ی معتاد اینترنتی رواج پیدا کرده باشه.برای اطمینان از تصدق حرف هام کافیست یک کوتاه صحبتی با مادر های همین نوجوون ها داشته باشین.

پس از گذراندن یک دوره ی کامل با اینترنت به این نتیجه رسیدم که یاهو مسنجر هم واسه ی خود پدیده ایست.(صرف نظر از پدیده های فیس بوک نام که جدا جای بررسی دارد)بیشتر اوقات خودمون رو توی اینجا و با دوستان و آشنایان مسنجری می گذرونیم.آشنایی ها قهر و آشتی ها دوستی و دشمنی ها بحث و گفتگو قرار و درد دل و خیلی بیشتر از این حرفا توی این صفحه ی فسقلی چت انجام می شه.در کنار همین صفحه ی فسقلی چت که نباید خیلی هم دست کم گرفتش یک پدیده ی خیلی جالب دیگه هم هست به نام شکلک های مسنجری.بچه تر که بودم ازشون سر در نمی اووردم و بی جا و مکان همیشه می فرستادمشون(جز علامت بوسه اش)تا کم کم که بزرگ شدم و وارد دنیای وسیعش شدم.

به تنهایی که به این ها نگاه کنیم یک سری شکلک هایی هستن که در کنار موضوع مناسبشون همراه می شن.اما به نظر من فقط این نیس.بود و نبود این شکلک ها خودش قضیه هایی به پشت داره.مثلا اگر شما یک صفحه ی چت دوستانه رو به من نشون بدین می تونم از شکلک های آن موضوع بحثشان رو کم و بیش بفهمم.می تونم شخصیت دو تا فرد رو در رو را کم وبیش بفهمیم.لحن ارتباط و حس های این بین رو نیز.

برای مثال استفاده ی کم یا زیاد این ها چه نتایجی داره؟

در بین دوستان خود امتحان کردم.آن هایی که زیاد از این شکلک ها استفاده می کنن و اونایی که کمتر.حالا یه کم مختصر دوس دارم نتایجش رو یه نگاه بندازم.

:این یکی از تاثیر گذار ترین و دوست داشتنی ترین شکلک های منه.وجود و عدمش بسیار شدید تاثیر می ذاره.اگر توی صفحه ی چتی این باشه نا خداگاه چه بخواید چه نه فضا رو تلطیف می کنه.و از هر گونه دعوای احتمالی جلوگیری می کنه.اما یه کم شدیده تاثیرش.خیلی همیشه اش خوب نیس.باعث می شه هیچ وقت واقعی به نظر نرسه حتی سر جای خودش.کم بودنشه که شیرین ترش می کنه.

:یکی از مورد استفاده ترین و عزیز ترین شخصیت های اینترنتی.این هم تاثیر خیلی زیادی توی صفحه داره.اما چاشنیش کمتر از قبلیه است.برای همین استفاده ی خیلی زیادی می شه.اگر پایان هر جمله این رو بذارین بعد از نیم ساعت به راحتی می تونین با کلمات نه چندان سفت حرف های محکم و صریحی رو بزنین.بدون اینکه شخص اونورتون ناراحت شه.اگر توی صفحه ای هیچ :دی ای رو ندیدیدن شک نکنین که بحث خیلی جدیه!

:به دفعات اطمینان پیدا کردم که این شخصیت خیلی خوب می تونه غم و ناراختی و رسوبات دلی رو برسونه.بار سنگینی رو به طرف مقابل وارد می کنه.وجودش در صفحه نشان می دهد بویی از ناخوبی یا درد دلی می آید.من جای شما بودم استفاده این رو به حداقل می رسوندم.اگه از بار سنگینی که با این میذارین رو دوش اونور خطیتان خبر داشتین...

:من فک می کنم این شخصیت خیلی نتونه بار معنایی داشته باشه بر خلاف قبلی.معمولا از روی ناراحتی ای می یاد اما این ناراحتی مدلش فرق داره.خیلی فرق داره.رسوب نشده رو دل.یه کم هم لوس کردنه واسه اونور خطیتان.

و:افرادی که از این دو شخصیت خیلی زیاد استفاده می کنن معمولا آدم هایی هستن که از کلمه ی عزیزم و قربونت برم و فدات شم هم زیاد استفاده می کنن. استفاده ی زیاد این آدمک یک مقدار از تاثیرش کم می کنه.اما کافیه شما فقط یک بار از این استفاده کنین آی نمی دونین چه حسی داره که!کلا این شکلک ها وجود کمشون خیلی فضا رو پر عشق تر می کنه.من برای آدم های بی محبت روزی یک بار پیشنهادش می کنم!

:مثلا می خواد عصبانیت رو منتقل کنه.اما به نظر من هرگز نمی تونه.اصلا قیافش در حد این نیس.شما می خواهین حساسیت به یه موضوع نشون بدین که ازش عصبانی نشدین.شاید به خاطر اینکه اونور خطی بدجوری خاطرشو می خواین.شاید هم ناتوانیه این شخصیته.به هر حال هر وقت خواستین عصبانیت رو منتقل کنین به نظر من بهترین راه حل کپس لاک روشن و هیچ گونه استفاده از هیچ کدوم از این شحصیت هاس.

ووووو...:به نظرم بیشتر حالت تزیینی دارن و چندان تاثیر خاصی توی صفحه ندارن.می تونن نباشن هم.اما گاهی بودنشون دیگه خیلی اینترنتی میکنه آدمو.بهشون کمتر عادت کنیم بهتره!

شخصیت های مسنجری خیلی زیاد هستن و صفحه ی صفید من کم.به طور کلی می خواستم یه ناخنکی به این موضوع زده باشم.در مورد این شخصیت ها زیاد فکر می کنم.به نظرم خیلی شده که ما توی اینترنت و مسنجر با کسی بتونیم ارتباط خیلی خوبی برقرار کنیم اما در دنیای واقعی و دور از این شخصیت ها هرگز.یه جورایی تقلبن.یه جورایی کمک واسه ی کسانی که نمی تونن بگن:دوستت دارم دلم تنگته می خوامت ازت بدم می یاد عصبانیم و ...شاید هم یه چاشنی خیلی شیرین!

راستش هنوز خوب و بدی این ها رو نمی دونم اما به نظرم مثل هر چیز دیگری به جاش و به موقعش

پ.ن::و شخصیتی که نمی دانم چرا همه ی دوستان به من مربوطش می کنن!

شاید پرده ی آخر

"شهریور هم داره تموم می شه ها.هیچ کاری نکردیم که"

هر روز به یه مشاور زنگ می زنه.مسوول های همه جارو درو می کنه.هنرستان ها...نتایج مختلف...بالا پایین می شم مثل یه ماشین روی دست اندازها.یه صبح که مدیحه از خواب پا می شه راننده دست انداز رو ندیده و با سرعت بالا رو اون فرود می یاد.می پرم هوا...وقتی حرف های این آقای مشاور به اصطلاح آخر کار درست رو می گه چشام التماس می کنن که اشکی ریخته نشه.پاهام به پای خودش می افته تا شل نشن.نگاهم به مدیحه التماس می کنه که بمان!!!

می رم زیر دوش آب...اشک هام رو زیر آب های سرد این دوش قایم می کنم.پاهام رو عین بچه ها که التماس می کنن روی آب شالاپ شالاپ می کوبونم!

می رم توی اتاقم...می افتم روی سجادشو و می پرسم چــــــــــــــــرا؟می گم چی ازت گرفتم؟دل کیو شیکوندم که زندگیمو از وسط دو نیم می خوای کنی؟روی سجاده کم کم چشام روی هم می ره...مثل این بچه هایی که گشنن و بعد از ۱ساعت گریه خوابشون می بره مدیحه هم می خوابه....

دو روز می گذره...قبل خواب وقتی دارم پرونده هارو بررسی می کنم لای یه پرونده می مونم.بازش می کنم.کنارش می شینم.یه بار دیگه با دقت می خونمش:احتمال قبولیه کسی خارج از هنرستان موسیقی در کنکور موسیقی چیزی نزدیک صفر است!خانوم چرا با آینده ی یه بچه بازی می کنین؟از ریسک رد شده...یه هو پاهام سفت می شن!انگار یکی داره سفت می گیره منو.چشای مدیحه یه بار محکم بسته می شن و وقتی بعد یک دقیقه باز می شن سفت با خودش می گه خدای مدیحه از اینکه اراده ی مدیحه رو  محکم بودنشو به رخش می کشی ممنون نیستم.عاشقتم.من تصمیمم رو اون شب کنار پرونده ی نیمه باز گرفتم.من می شم اون یک نفری که بخواد اون صفر درصد رو بکشه بالا با نیروی عشق و بس!

...

نوزدهم شهریور ماه است.ساعت نزدیک های ۱۲ است.اینجا سالن های همایش برج میلاد است.اجرا مال یه خانواده ای است که معلوم نیس چندین نفر رو اینطور مست خود کردن.چند تا برادر و خواهر و فرزندان جمعیت رو روی پا نگه نمی داره.جیغ می کشن.سوت می زنن.از صندلی هایشان پا می شن.فیلم می گیرن.زیر لب می خوانن.نگاه می کنن.دنبال می کنن.آوا هارو نرسیده می دزدن.نگهبانان می گن ساکت اما نمی دونن می خوان جلوی چه نیرویی بایستند!فراموش کردن که این آوا قدرتمند ترین ترین هاست!هر کسی یه جور داره خودشو تخلیه می کنه.انگار این مردم ماه هاست دود گرفتن.حالا دارن خونه تکونی می کنن.اونایی که اهل فنن با دستشون ضرب گرفتن.یا با پا دارن ضرب هارو یک به یک می شمرن.بقیه با دستمالن.یه سری با جیغ و فریاد و سوت.خلاصه اینجا کسی آروم این آوا نمی تونه نشسته باشه!

...

از سالن خارج می شم.به آسمون نگاه می کنم.سرم رو روی این برج بالا می گیرم.صدای مردم که دارن آوا ها حک شده رو هی تکرار می کنن گوشمو نوازش می ده.دامنم رو می گیرم بالا و یه نفسی تازه می کنم...

همین طور که توی دامن خدا نشستم بهش یه لبخند می زنم.گام هایم رو سفت می کنم و و یاد اون جمله ی معروف می افتم:

اگه مرد میدونی بسم الله....!(البته بی شک زن میدون بودن)

من آغاز کردم...!راه را باز می کنم برای هر مدیحه و نامدیحه ای که خواست بسم الله بگه و صداش کمی لرزید...!

خدا دستم رو لحظه ای هم ول نکن که می خوام سرشتم رو با آوا به همه ثابت کنم!!

 

برای تمام سفید خوان های عزیز همیشگیم

چشمانم را شستم تا دنیا رو جور دیگر ببینم....

دیدم دنیا فعلا با اون سفید همیشگی جور در نمیاد.خواستم یه مدت سفید من بره تو نقاب اشتباهی یه کم استراحت کنه.تا وقتی که چشم ها بتونن ببیننش و درکش کنن.

یه مدت استراحت واسه چشم های خودم اصلا...

کاش...

کاش اين ماه ماه من هنوز تموم نمي شد...

کاش مي شد باز هر روز را روزه بگيرم و همه بدي هامو به وعده ي بعد از همه ي اين روز هاي روزه گير عقب بندازم....

کاش می شد باز با اشک های نیمه شبیه چشم هام،دلم رو صاف کنم...

کاش بشه باز پاک بود...