اين فضاي شاد بدنمه كه منو نگه داشته!
فضا هنوز شاده.هنوز آمادگي اينو داره كه هر لحظه مي خوام با يه دونه از اون فوران هاي
عشقي بالا پايين بپرم.يا به اميد رسيدن هر دوشنبه بشينم و با هر دوشنبه اي كه مي ياد عين يه غنچه وا بشم.زنگ
تفريحا براي
رسيدن به جاي گرم حياط با بچه ها كل كل كنم بعد از كلي چنگ و وحشي بازي پيروز از ميدان خارج شم.چهارشنبه
ها با تعريفاي ديوونه و مست كننده ي خانم
نوشتار خلاق يه نفس تازه حداقل تا آخر هفته بگيرم.با نشستن كنار سنتورم از به صدا دراوردن هر
سيمش احساس صحبت با يه موجود زنده ي عاقلو كنم.در واقع اون تنها همدمو اميد بازمانده ي من بود.منو آروم
مي كرد.يا حتي
همين آهنگاي دوبس دوبسي كه از صدايي كه از گوشيم ميآمد هر كي اونورا بود مي تونست بفهمه چي گوش
ميدم...
اينا همش يه راهه
درمان بود.درمان موقعايي كه احساس مي كردم يه كوچولو نياز به درمان دارم.اما چند روزه وضع خيلي عوض شده.دلم مي
خواد بزنم زير گريه.اينقدر
گريه كنم كه خيسي بالشم منو از گريه بازداره.اينقدر درس نخوانم كه شكايتاي معلما شكايت مامانمم در بياره.اينقدر
بخوابم كه با زنگ علت
جويي نيامدن مدرسه بيدار شم.اينقدر بد بنوازم و بنويسم كه لذت دو تا تعريف دوشنبه ها و چهارشنبه
هام رو از خودم بگيرم.
خودمو نگه داشتم.هنوز
اينكارارو نكردم.ولي نمي تونم خودمو گول بزنم.مي فهمم كه با نمره ي 7 از 10 هندسه چقدر دلم مي خواد گريه كنم.وقتي
از مدرسه براي
مامانم حرف مي زنم.يه بغض خاك گرفته كه اينقدر مونده كه يادش رفته بياد بيرون تمام وجودمو مي
گيرم.سر كلاس ناخداگاه گريم مي ياد.به اسم تعطيلي اين دوشنبه برا همشون يه توجيه گذاشتم.
خواهرم را مي
بينم.هر ثانيه درس نخواندنش يعني يه رتبه اينور تر اونور تر.وقتي ميبينم كه هنگام حس ناشتن براي درس خواندن چه حالي
پيدا مي كنه ديوونه
مي شم.اين كه نمي تونه حتي براي خريدن يه شال يه هوايي بخوره اشكم رو در مياره.اونور ترم كسي
مي شينه كه از بي مهري پدرو مادرش به كثافت بازي افتاده.هي مي گه همه جا سياهه سياهه.وقتي مي خوام بهش
توصيه اي كنم ديوونه
مي شم وحالم از نصيحتاي بي مورد بهم ميخوره.نمي تونم بگم بهش سفيد سفيد چون خودم براي
فراري از سياهي دنيا اينجارو سفيد ناميدم.اونو گذاشتم توي كادر سياه كه بيشتر معلوم بشه.معلوم بشه كه چقدر
سفيد گفتن توي
جايي كه همه جا سياهه تضاده.عين تضادي كه رنگ سياهو سفيد داره.
حاله هيچ كاريو
ندارم.نه درس خوندن.نه نوشتن.نه نواختن.نه خوردن.نه حرف زدناي جذاب وسط كلاس.نه شيطوني هاي باحال وسط كلاسو.حتي حال
شارژ گوشيمو هم
ندارم.فقط دوست دارم بخوابم.برم زير بارون خيس شم و با گريه ي آسمون همدردي كنم.اينقدر ساكت باشم
كه خفه شم.لبام به هم دوخته شن.ديگه هم باز نشن.
تحول.آره همون
لغتي كه از همون روزي كه دچار اينا شدم مي گم.تحول تحول تحول يه هيجان ديوانه كننده يه چيزي كه از روزمرگي آدمو خارج
كنه.شايدم تغيير
يه بچه ي پر نشاط شيطون به اين وضع خودش يه تحول بزرگ بوده.كي مي دونه تحول براي من چيه يا چي
بوده؟سخته از اين روزمرگي خارج شدن.از اين كه از كتاباي خسته كنندم فرار كنم.از هزار تا چيزي كه دارن روز
منو مي سازن فرار
كنم.چيزي برام نمي مونه.به سمت چي فرار كنم كيه كه با فرار من به من يه پناهي بده؟ واقعا
كيه؟؟؟؟؟؟؟؟