حالا فکر می کنم "مانولیتو" ی روز های نوجوانی به سر آمده است.
نه این که حالا آن قدر از نوجوانی فاصله گرفته باشم
نه!
شاید از خودم آن قدر فاصله گرفتم که دیگر تعلقاتم را دوست نمی دارم
نمی دانم
تا اطلاع ثانوی این مکان مسدود می باشد.
حالا فکر می کنم "مانولیتو" ی روز های نوجوانی به سر آمده است.
نه این که حالا آن قدر از نوجوانی فاصله گرفته باشم
نه!
شاید از خودم آن قدر فاصله گرفتم که دیگر تعلقاتم را دوست نمی دارم
نمی دانم
تا اطلاع ثانوی این مکان مسدود می باشد.
چهارم اردیبهشت.
شاید اولین کلمه ای که به ذهنم برسه "سخت" باشه.آره،مرگ بیش از همه سخت است.
پدربزرگ ِ من از میان ِ نگاه ها رفت.او و نگاهش رفتند.او شب رفت.شب،یعنی،دوست داشتنی وقت من.وقتی که همه جا ساکت است و آسمان به گستردگی و عظمت ِ خدا با نور ِ ستاره هایش می درخشد.او چهارم اردیبهشت رفت،یعنی درست هفده سال و یک روز بعد از آن که من آمدم.من در پایان شب آمدم ولی او در آغاز ِ شب رفت.
مرگ را هیچ وقت باور نداشتم.همان طور که تولد را سخت می فهمیدم.نمی توانم لحظه ای بودن و نبودن را بفهمم.لحظه ای تو باباجونت را داری و بعد دیگر نه.هفده سال داری اش و دیگر نه.
شب ِ آخر،باز نگاه ها سنگین بود و من از سنگینی نگاه ها همه چیز را فهمیده بودم.جایم را کنار مامانم انداختم تا پیشش بخابم.چند دقیقه ای غلت خوردم و بعد دیدم دلم،دل ِ همیشگی ام نیست.ساعت ده دقیقه به دوازده بود.معمولا این ساعت را به بیداری می گذرانم.انگار عهدی با خودم بسته ام تا عظمت ِ شب را هرگز از دست ندهم.نتوانستم بخابم.ساعتی بیشتر از سورپرایز کردن ِ دوستان نمی گذشت.آن ها رفته بودند اما بادکنک ها و کیک هنوز سرحایشان باقی بودند.کادو ها و کاغذپیچ ها وسط ِ اتاق ولو بودند.من خسته بودم.به اتاقم رفتم،کتاب ِ دعایم را باز کردم،صدای دعا را آنقدر بالا بردم تا چیزی نشنوم
دقایقی بعد،صدایی که می شنیدم گریه ی مادر بود.گریه ای که انگار ساعتی پیش در نگاهش بی صدا نشسته بود و حالا صدایش با تاخیر می آمد.
آن لحظه فکر نکردم که چه شده است.بی اختیار صدای گریه هایم را میان ِ گریه های مادر پنهان کردم.نمی توانستم حرف بزنم اما.تا چند دقیقه ای فکر نکردم.حوله ام را برداشتم و به حمام رفتم.زیر آب وایسادم،نخاستم که لحظه ای فکر کنم.آرام بودم اما.دلم دیگر آشوب ِ لحظات ِ پیشش را نداشت.فقط آن لحظه احساس می کردم دلم تنگ است.دلم خیلی تنگ شده بود.جز دل تنگی حس ِ دیگری نداشتم.منتظر بودم تا باباجون رو ببینم.از شدت ِ دل تنگی زیر ِ آب زاری می کردم.
پیراهن ِ مهمونی هنوز کف اتاق بود،با جوراب شلواری و کلاه قرمزش.لباس ِ مشکی ام را در تن کردم.حاضر شدم.پنجره را باز کردم.فقط به آسمان نگاه کردم.به عظمت ِ آن.یاد حرف ِ کودکی ام می افتادم که آدما می رن پیش خدا.خدا هم توی آسمونه.حالا من صاف به آسمون نگاه می کردم.باد می زد توی صورتم.آسمون حالا عظمت ِ دیگری داشت.حالا باباجون ِ من هم آنجا بود.حالا آسمان به گستردگی تمام ِ دل تنگی های من جا داشت.حالا خدا رو می شد راحت تر دید.خدا هم آنجا بود.شب نیز انجا بود و من نیز.
اولین قطعه ای که من با سنتور ساختم مربوط می شه به عید پارسال.وقتی باباجون مریض بود.اومده بود توی اتاق ِ من.باز هم شب بود و همه جا ساکت.من با سنتور خیلی ور میرفتم اما قطعه ای ساخته نمی شد.گذاشتمش پایین و با باباجون حرف زدم.باباجون درد داشت و دردش را همیشه،تنها از نگاهش می شد فهمید.نگاهی که پر از درد باشد سخت است.سخت.بعد از چند دقیقه ای که بابا جون برایم حرف زد و من فقط نگاهش کردم،اولین خط ِ اولین قطعه ی سنتور ِ من ساخته شد.
اسم آن قطعه "نگاه" شد.چند هفته پیش از رفتن ِ باباجون،یک روز که تنها بودیم آمد اتاقم و گفت برایم سنتور بزن.حالش خوب نبود.این بار حتی چشمانش را نیز بسته بود و نگاهی در کار نبود.
من آن خطی را که برای باباجون ساخته بودم را برایش زدم.وقتی برگشتم هنوز چشمانش بسته بود.اما لبخندی روی صورتش بود.گفتم خوب بود؟گفت عالی. سرش تکان داد.
بهش نگفتم که این قطعه برای او ساخته شده است.
برمی گردم به آن شب.آن شب ِ طولانی و سخت.آن شب تا صبح نتوانستم بخابم.نه من،هیچ کس نخابید.همه در جای خود خاب بودیم ولی بیدار بودیم.صدای گریه ای هم نمی آمد.فقط همه ساکت بودیم.
از تولد ِ چند ساعت ِ پیش تا الان بیش از چند ساعت فاصله بود.حتی بیش از هفده سال انگار.
از تمام آن شب یک بار چشمانم روی هم رفت،تصویری دیدم و بیدار شدم.باباجون بود.با همان پیرهن ِ آبی اش.عین ِ خواب ِ بچه ها بود.تمام ِ فضا سفید و محو بود.بابا جون نه دستش درد داشت نه هیچ جایش.او خوب بود.می خندید.دائم می خندید.صحنه ای که مدت ها ندیده بودم.وقتی از خاب بیدار شدم احساس کردم بیش از پیش بی تاب شدم.از آن روز چندین بار دلم خاست که به پیشش بروم.دائم روز ها را می شمردم و احساس می کردم اینجا دیگر کاری ندارم.
ولی راستش را بخاهی من هنوز مرگ را باور نکردم.من هنوز متن ِ اعلامیه رو هم خوب نخاندم.من هنوز می دانم که روزی باباجون می آید.احتمالا الان تفرش است.یک روز که به خالنگ زنگ می زنم و می گویم بیا پیشمون می گه باید یه سر برم ترمینال و بعد از انجا با باباجون می آیم.بعد مامان کوفته نخودچی احتمالا درست می کند که باباحون دوست دارد.ماست را هم آماده می ذارد تا باباجون دوغش کند.اخر دوغ های او حرف ندارد.بعد خالنگ و بابا جون می آیند.الی هم از سرکار دیر تر می رسد.
من می دانم که باز روزی می شود که هفت بشقاب بگذارم.روزی که همه دور ِ هم بشینیم.
می دانم که باز هم یلدای ما را باباجون رنگین می کند.با انار هایش.
و من انتظار می کشم این روز را.
حتی روزی که دیگر نباشم.
و در میان انبوه خاطراتشان،آن گوشه،در مدرسه شان است.چهره ی خانوم معلمشان و هزار تا خاطره را یک جا دوباره آن چنان به یاد می آورند که گویی لذت ِ تجربه اش همچنان زیر زبانشان است.
من و خیلی فرزندان ِ دیگر این پدر و مادر ها،زندگیمان بیش از آنکه در کوچه و گل بازی هایش معنی شود در مدرسه مان گذشت.و آن در ِ مدرسه ی ما بیش از همه در گوشه ای از خاطراتمان جا گرفته است.
پنج شنبه خودم را راضی کردم،با همون جراتی که فرار کردم از این در،حالا سری بهش بزنم.به آدم هایی که با ترس بی خداخافظی رهایشان کردم.آدم هایی که دیگر ناخوش بودند برای من.ماه ها بود که پا به کوچه ی کودکی ام نگذاشته بودم.از سر کوچه تا ته ِ آن برایم سرتاسر خاطره است.لحظه است.زندگی لا به لای متر به متر ِ این کوچه ی نوزدهم ولنجک.جایی که آن جا بزرگ شدم،بچه بودم،درد کشیدم،شادی کردم،و تمام ِ پرونده ی تمام ِ کودکی و نوجوانی ام را آن جا ثبت کردم.پرونده ای که هر مدرسه ی دیگری هم ثبت نام کنی،این پرونده این جا،درست همین جا می ماند.لای درخت های حیاطش.پشت درخت هایش.روی پله هایش.داخل ِ سالن اجتماعاتش.داخل ِ کلاس هایش.دم ِ درش،جایی که از کلاس بیرون انداخته شدم.داخل ِ دفترش که روزی از شدت ِ درد جلوی خانوم مدیرش بغضم ترکید.جای جای ِ این مدرسه من هستم.و تو نمی دانی فرار کردن از این مدرسه یعنی چی!
و بازگشتن به آن،سر زدن به آن،دیدن چهره های خیلی آشنایش یعنی چه.
روی نیم کت توی حیاط می شینم.موبایلم دستمه و احساس عجیبی دارم.به آسمون ِ مدرسه ام نگاه می کنم.حس می کنم این آسمان سال ها بالای سرم بوده ولی من چرا نتوانستم در آن به پرواز درآم؟
احساس ِ رهایی می کنم.صداها برایم محو است و من چهره ها را نگاه می کنم.نگاه می کنم نگاه کردن ها را.سرم رو به بالا است و پر از احساس شده ام.دائم به خودم می گویم دلت؟تنگ شده بود؟
نمی دانم راستش.دل تنگ اگر بودم،رفتنم از آن بی معنا می شد.اگر عاشق ِ این ساختمان بودم،پس ترسم از چی بود.
نمی دانم این حس را.شاید دانستن در آن بی معنی اش کند.همین را می دانم که ضحی،مدرسه ی من،مانند فرزند ِ من می ماند.رابطه ی من با آن ابدی است.جدایی هیج وقت در آن معنی پیدا نمی کند.من و او همواره جزوی از هم هستیم.شاید فرزند من از آن بچه هایی نباشد که بهش افتخار کنم و به خاطرش سرم را بالا گیرم،ولی این را می دانم که دوستش دارم.جای جای اش را.چون من جزوی از آنم.هویت 7 سال از من با همین ساختمان سبز رنگ معنی می شود.
دیروز احساس کردم،حالا می توانم به راحتی در آسمانش به پرواز در آیم و معلق در آن برای همیشه بمانم...
روزها می گذرند،تو به سفر می ری،تو از سفر بر می گردی،تو به مدرسه می روی،تو بزرگ می شوی و اندکی هم تلخ.
احساس می کنم شدم یه آهنگ،آهنگی به روایت ِ من،آهنگی که غم دارد ولی صدای خنده اش بلند است.
به خودت می یای،سرت رو بالا می گیری،نوشته دبیرستان خاورمنش،نامی آشنا ولی غریب،خیلــــی غریب.فاصله ی امروز تا دیروز فقط نیمکت اینجا تا آنجا نیس،بین این دو روز کیلومتر ها فاصله است و خیلی بیشتر.صدای خنده هایی ناآشنا،گریه هایی که جنسشان با بغض گلوی تو بیش از کلمه ی "فاصله" فاصله دارد.تو تنها روی نیمکت نشستی.بعد از هفت سال همه اسمت را فراموش می کنند،از اون ته کلاس بلند می گی،مدیــــــــحه!یعنی ستایش شده،و سرت رو می ندازی روی میز.چشمت می افتد به یادگاری ها و کنده کاری های روی میز.
تو خورشید ِ زندگی ِ من هستی و نور منی و مهتاب من،شب ِ من،تو...تو...و باز تو
و تو یاد "تو" های زیادی می افتی،یاد یکی از آن هایی که تا دیروز تو بود و امروز شد او.یاد ِ آن یکی که امروز سر کوچه بغلش کردی،صداتون لرزید.تو داخل کوچه نرفتی.تو پیچیدی پایین.در ورودی ات این بار به جایی دیگر می خورد.تو استرس نداری."تو" ی امروز و "تو" ی همیشه فرستادت اینجا.گفت پشتت هم نگاه نکن.انگار اتاق ام رو عوض کردم.فقط امکانات عوض شده و همین.فرستادت که بیش از این از بین نروی.
زنگ تفریح می خورد و نگاه می کنی در را که بیاید و چشمانش بهت بگه می شه چه قدر هنوز با هم بود و تو آروم شوی از این همه نگاه!نگــــــاه!
"او" وارد نمی شود.بغض داری.نمی خای برگردی به آن کوچه.خسته ای از هر چه که زندگیت رو می گیره ازت.یک آن فک می کنی چند ماه است دائم داری می ری و می یای.وابسته می شی و جدا می شی.از این جدایی خدافظی می کنی تا به جدایی بعدی برسی.هنگ کردی.آدم های جدید را می بینی آدم می بینی!
این ها تو را مسخره نمی کنند.چون تو بعد از هفت سال یاد گرفتی که باید برای خودت بمونی فقط.سرت پایین است و لبخند می زنی.نگاه می کنی نگاهشان را.بو می کنی کلاسشان را.حرف نمی زنی این بار.فقط می شنوی.می خندی.به خنده های آن ها.به خوشی ِ آن ها.نه به چیزی که می خندن.تو تحقیر نمی شوی برای زندگی.برای حق ِ بودن.تو خودت می مانی.
دیگر مجبور نیستی که وقتی داری واکنش های شیمی رو می خونی آنقدر صدات بلرزه و اونقدر بگی این رو بخونم بعد به خودم می رسم که وسط درس بالش ِ سبزت رو بگیری بغلت.صدات رو خفه کنی باهاش.بعد نگاش کنی که یه دایره ی گنده ی خیس روش افتاده.بعد ساعت رو ببینی که وقت نیست و با چشمی که قرمزی اش رو می تونی حساسیت بنامی بری مدرسه.
سوار اتوبوس می شوی.باز لبخند تلخت را داری.کلیدت را آماده می کنی.از اتوبوس پیاده می شی و تا خونه می زنی زیر ِ آواز.از شور و ماهور و پاپ و جاز می خونی که برسی خونه.که نگاه ِ این آدما برات مهم نباشن.این صدای خودته!
تو کلن درگیری.این روزا آنقدر روی پاهایت ایستادی که دیگر نمی ذاری کسی دستت را بگیرد.تنها دوست داشتن برات مونده.از اون همه جدایی و تلخی و این زندگی ِ روی هوا،سهم تو عشق است.عشق به همکلاسی.عشق به وطن.عشق به تاکسی های تجریش.به ماست ِ سون ِ کاله.به بستنی پریمای مگنوم.به این که شب شلوار خنک و شل ات رو پا کنی،مسواک بزنی و بری با دستای یخ زیر پتو و اونقدر اون زیر وول بخوری که گرم شی.با بالش سبزت حرف بزنی.عشق به اینکه با صدایی که می دانی چه قدر ناکوک است بزنی زیر ِ آواز و با تحریر بخانی.عشق به اینکه جرات داشته باشی تجربه کنی.
می دانی.همه ی داستان همین بود.تو مدرسه ات رو عوض کردی و بغضت دیگر بغض نیست.تو دل تنگی.دل تنگ چیزی گم شده.بین زمین و هوا.بین خودت و او.
تو پای تلفن اش می زنی زیر ِ گریه و خوشحالی که یه نفر هست هنوز که به خاطر یه روز ندیدنش این طور صدات بلرزه.بهش می گی بد باش.اونقدر بد که تو رو هم نخام.که تو هم دور و دور تر شی.هر چه قدر می خاد بد باشه بیشتر خوب است.
راستش را بخاهی من شخصیت های خیالی دارم.روم نمی شه به کسی بگم.ولی اون بهم گفت ازشون.من دوباره زندشون کردمو باز باهاشون حرف می زنم.
آی خدا،من روانی ام.قرص های روان گردان که می گن خود ِ منم اصن.من روانی و دیوونه ام.
من یه آهنگم که تمومی نداره.همش تکرار می شه.یه جاهایی قطع می شه و باز تکرار.من مدیحم.ببین می تونی یاد بگیری اسمم رو.مدیـــحه!مزیحه و مهدیه نه ها!من مدیحم،فقط هم مدیحه!
آره اسم عجیبیه من هم تا حالا نشنیده بودمش تا وقتی صدام زدن.تو خاستی صدام نزن.فقط نگام کن.در پس ِ این نگاه ها زندگی هست.
از امروز زندگی به روایت جدیدی شروع می شود.همه اسمت را تنبل و فراری می ذارن.می گن کم اووردی.خنگ بودی.کم هستی.اسمت را دیگر مهدیه هم نمی گویند.شاید کم کم از سر ِ زبان ها بیفتی.مهم نیست ولی.نگاه ها رو ببین و بعد همه را آهنگ کن.تو کارت همین است.زندگیت جز این نیست.تو قسمتی از آهنگی هستی که هر بار شنیدنش زیباست.شاید فقط برای تو.ولی خب تو خودت را که داری.
این پست قرار نبود ثبت شه.قرار نبود من بنویسم.قرار بود ساکت بمانم.ولی این نوشتن های پراکنده و بازی با کلمات رو که فقط خودت می فهمی شکستن ِ عهد نیست.
دکمه ی ثبت رو می زنم و می رم مسواک بزنم و وبا دستایی یخ بیام زیر ِ پتو.بعد با شخصیت های روی پتو حرف بزنم.بالشم رو بغل کنم و فک کنم آخر ِ دنیا همین جاست.دقیقن همین جاست.آخر خوش بختی همینه که لای سکوتت پرسه بزنی و هیچی دیگه!
همین هیچی آخر خوش بختیه!
هیچی نه تلخه نه شیرین فقط نیست
و شب بخیر می گویی به خودت و همه ی شخصیت هایی که تو ساختیشان...
روی تخت دراز کشیدم-سرم رو لای بالش ها انقدر فرو بردم-صدای آهنگ ِ آمیلی روی ترک ِ دلخواه-و منی که دائم گوشش می دم آنجا،دقیقن همان جا-پاهام از پتو زدن بیرون-رو هوا تکون می خورن و با هم بازی می کنن-این من ِ یه نفر با تمام ِ بازیگوشیم برای یه تخت ِ دو نفره کفایت می کنم-هوا هنوز تاریک است-نه صدای اذانی که حتی از پنجره ی بسته بشنویش و نه ساعتی-به وقت ِ اینجا کی می شود صبح؟دلم خوش است انگاری-خوش است لابد-که نمی خابد؟-چرخ می زنم دور خودم،می پیچم دور ِ پتو-دور ِخودم(!)دستم دوباره می زنه و ترک تکرار می شود-تکـــــــرار-این بالش ها نه بوی سر ِ من رو می دن،نه اتاق من رو و نه حتی حرف هایی از جنس ِ "برای بالش ام"-هوا به اون تاریکی ِ شب نیس-اولین پرنده فریاد می زنه-راستی این فریادشان است یا آواز؟-من ِ همیشه فراری از نور زیر یه خروار بالش و پتو از نور فرار می کنم-و همون من ِ عاشق ِ نفس ِ تازه از پتو می یام بیرون و دوباره می رم به زیر-آره خب کلافه ام-نفهمیدی مگه؟خیلی هم کلافه-ترک تکرار می شود و من نیز-بی صدا ناله می کنم-هوا روشن تر می شود و من همانم هنوز-راستی ساعت چند است؟-به وقت ِ اینجا کی می شود؟هفت شده؟-دستشویی-دوباره تخت-ترک تکرار می شود-باد می آید-مو هایم دور سرم پیچیده-همه به هم گره خوردیم-من به او-او نیز به من آیا؟وقتی مطمئن می شم امشب من خاب برو نیستم از زیر پتو می یام بیرون.چشمام رو باز می کنم-می شینم-چشم ها هنوز به تاریکی عادت نکرده بودن-چقدر شد که اون زیر بودم مگه؟-آهنگ یه جریان ِ خوبی داره-منو بدجوری با خودش بازی می ده-چشمم می ره به عکس ِ شاسی شده ی خودم و الناز-آنجاس،روی دیوار-درست همان جا-خاطره،من،ما-هوا خیلی روشن شده-ولی من هنوز بهش صبح نمی گم-صدا می آید-صدای آدم است ولی صدای مردم نیست-صدای اتوبوس و ماشین ها-راستی ساعت کاری کی شروع می شه؟-دستشویی-آینه-آب-و باز تخت-ترک از اول تکرار می شود-خدا نیاره روزی رو که با خودت هم غریبه شی و نتونی حرف بزنی حتی با خودت-ولی از یه جایی دیگه باید شروع کرد-نقطه ی آغاز ِ من کی بود؟-به وقت ِ خودم می شه همیشه-این بالش هایی که شب ِ بیستم رو باهاشون سر می کنم حالا دیگه کم کم بوی "من" می گیرن-بوی کلمه-کلمه از جنس نگفته-بغلشون می کنم-درست مثه یه عضو جدید ِ زندگیم-بهشون از دل تنگی می گم-حسی ناشناخته-یهو بهت سر می زنه-دل تنگی حتی برای احمقانه ترین چیز ها-آره-تو احمقی-این حس یهو می ریزه توی دلت-نمی دونی باهاش چی کار کنی-چه جوری خرش کنی-ولی می ره-می یاد ولی باز-نور نارنجی ِ چراغ ِ خیابون افتاده توی اتاق-اتاقم؟-ترک تکرار می شود-فاصله ی حس ِ مالکیت ِ من تا جدایی این بار می شه فقط چند هفته-به سال نمی کشه-هوا روشن ِ روشن شده-واقعا ساعت چنده؟-حتی دلم نمی خاد حدس بزنم-احمقانه است-این که تو حتی به بالش اتاقی که نمی دانی بهش بگی اتاقم یا چی دلبسته شی-احمقانه است-وابستگی-دل تنگی-وقتی باد می خوره توی صورتت-وقتی توی حال ِ خودتی-وقتی برای خودتی-وقتی توی سکوتی-وقتی آرومی-اونوقت هم همین ها رو می گی؟-یا اصلن نمی گی؟-تو هم مثه خودمی پس-محو می شی-محو ِ چی راستی-دلم صدا می خاد-دلم بلند بلند صحبت کردن های توی مغازه در حالی که فقط این صدا مال ِ خودته-می خاد-احمقانه است-آره-هست-این احمق منم-ترک تکرار می شود-هوا روشن است-صدا زیاد است-آدم-راستی از انسانیت برام بگو-تعریفت عوض شده-نه-دِ زبون باز کن دیگه-حوصلم رو سر بردی-آره-بردم-می رم دم ِ پنجره-این کرکره یا هر چی که بهش می گن و صداش می کنن رو می کشم کنار-ایستگاه اتوبوس خالیه-اتوبوس می آید ولی-نگه می دارد-کسی پیاده نمی شود-خابن هنوز؟-مگه ساعت...-حرف از زمان نزن-ترک رو دوباره گوش کن جوری که اولین بار است و تو نمی دانی چه داستانی روایت می کنه-مثه بار ی اول هیجان انگیز-اتوبوس می رود-ماشین می آید-مردی قدم می زند-هوا سرد است-می یام کنار و روی تخت دراز می کشم-نمی دونم برای چی اینجام-و حتی نمی دونم برای چی باید برگردم-از چی فرار کردم و برای چه اومدم-چی رو می خام در مقابل ِ چی بدست بیارم-اصن حرف معامله شاید نباشد-این طور فکرش را کن-هوا روشن ِ روشن شده-ترس از زمان نداری-حتی اگه بفهمی از زمان خارج شدی-لبخند می زنی و لای بالش ها قورت می دهی-بغض نادانی را می گویم-این یکی هم احمقانه است؟-و باز این احمق منم-این احمق که دلش برای همستر هاش تنگ شده-و دلش برای جوجه و غازش هم تنگ می شود-اگر-و باز اگر پشت ِ آن!
شب با خابیدن من شروع می شود-و با بیدار شدن ِ من صبحی دیگر-حالا خورشید هر جا طلوع کرد-هوا روشن است-ترک همچنان تکرار می شود-من همچنان به بازی گرفته می شوم-صدا نیز-باد نیز-
من به خاب نمی روم-صبح ولی ادامه دارد-
ساعت ده و ربع به وقت تهران
صبح به وقت ِ اینجا
و همچنان شب-شبی طولانی-برای من!
بیستم مرداد-اتاق َم-من-لیسبون
...
بهش می گم،یادگاری های این چند سالمو پیدا می کنی برام؟شب با کیسش می یاد توی اتاقم.ذوق می یاد توی چشام.کتاب فیزیک می مونه زیر ِ گرد و خاک یادگاری های چند ساله.زیر دفتر انشا های کودکی.زیر یادگاری و با هم بودن و برا هم نوشتن های قدیمی.زیر کارت و پاکت نامه درست کردن های به مناسبت روز ِ مادر و پدری.زیر ِ دست خط کودکی.دفتر مشق ِ کلاس اول.فشار ِ مداد روی کاغذ و پس دادن ِ مداد قرمز.زیر بیست ها.
اولین بار چار سالم بود فک کنم.ازم پرسید آرزوت چیه؟گفتم آرزو چیه؟یادم نیس چی حواب داد.ولی چند روز بعد من بهش گفتم من یه پیرهن دوست دارم که صورتی باشه.یه کفش هم داشته باشه،تق تقی.برق هم بزنه.بهم خندید.تصور اون لباس مثه لباس سیندرلا بود.رسیدن به اون پیرهن برا من چیز ِ نزدیکی نبود.ولی من اون پیرهن رو انقد نزدیک به خودم تصور کرده بودم که فک می کردم یکی از این روز هایی که کمدم رو باز می کنم پیرهن و کفشم اونجان.یه کم که گذشت ازش می پرسیدم پس آرزوی من چی شد؟و اون می گفت آرزو همیشه برآورده نمی شه.ولی می تونی واسه همیشه نگه اش داری.
و من با اون آرزو چند سال بزرگ شدم تا جنس آرزو ها عوض شد.تا وقتی می پرسیدن آرزوت چیه؟می گفتم بیست شم و فلان دکتر شم و فلان معلم و ...دیگه از آرزو هایی که به ناکجا آباد می تونستن سر در بیاورن خبری نبود.
دوران راهنمایی من می شه دوره ی خیال و آرزو.دوره ای پر از مسیر هایی که انتها نداشت.پر از مقصد هایی که انگار هنوز راه نداشت.هنوز جاده نداشت و ولی مسافر داشت.انقدر رویا پردازی می کنم و انقد دلم می خاد هر چی باشم که غرق می شم.انقد آرزو می کنم که یادم بره خیلی هاشون رو.سال سوم راهنمایی توهم نویسنده شدن برم می داره.وقتی اسم گلشیری رو می شنوم اسم خودم رو هم می یووردم.غریبی؟خوش آهنگ نیس خیلی ها.مثلن مکتب ِ غریبی؟نه خوب نیس.و می افتادم به دنبال ِ یه اسم تازه.هر چیز ِ غیر ممکنی رو برای خودم ممکن می کردم.فکر اینکه کتاب می دم بیرون با صبورا.با هم می ریم نشست می ذاریم و من پشت عینک دنیا رو سفید می بینم.جو ِ زندگی برم می داره.من فیلسوف می شم.من نویسنده می شم.من نطریه می دم بیرون.من مدیحه می شم.من می شم.می شم و باز می شم.من خسته نمی شم.هر چیزی رو که بعضی ها با شنیدنش شاخ در می یووردن می شه برام یه آرزو.اونم از جنس دست یافتنی.
سال اول دبیرستان جو ِ موسیقی دان شدن برم می دارم.من می شم مشکاتیان.من ساز می سازم.من ساز هامونو نمی ذارم از بین برن.من ترویج می کنم.من جای زنان رو برای موسیقی باز می کنم.من تدریس می کنم.موسیقی رو توی مدارس می یارم.موسیقی سنتی رو برای قشر های مختلف آشنا می کنم.من فلان می کنم.من فلان می شم.
جو برم می داره که می رم ان جی او می زنم.می رم به زنان و بچه های بی سرپرست کمک می کنم.من جای زن هامونو باز می کنم.من ایران رو فلان می کنم.اصلن جهان رو من تکون می دم.آره من.
امسال می شه.از یه روزی که نمی دونم کی می شه می فهمم بد بخت تو خودت هم نمی تونی جمع کنی.تو هیچی نیستی.تو هیچی برا تغییر نیستی.تو حتی نمی تونی اثبات کنی به هیچ کسی که هستی و حق ِ بودن داری.نمی تونی به معلمت وفتی سرت داد می زنه بگی حق نداره این کارو کنه.نمی تونی وقتی دوستات تقلب می کنن تو بگی نکن.حتی نمی تونی بهشون بفهمونی این حق ِ توئه که اگه می خای تقلب نکنی سرت داد نکشن و مسخرت نکنن.تو هیچی نیستی بدبخت.تو خودت هم باشی خیلیه.خیـلــــــــی.
دیگه هیچی نیستم.هیچی نمی شم.باور کردم که مثه بقیه اومدم و عادی تر می رم.
دیگه وقتی توی بی بی سی گلشیری رو می بینم توی دلم یه چیزی نمی لرزه.دیگه وقتی کتاب دستم می گیرم به نویسندش نگاه نمی کنم و رویا پردازی نمی کنم.دیگه برای خودم هی تمرین امضا نمی کنم.دیگه سر به سر ِ خودم نمی ذارم.دیگه فک نمی کنم من می تونم رتبه ی یک باشم.فکر ِ تغییر رو گذاشتم توی جیبم.دیگه نه اسم مشکاتیان و نه اسم سنتور و نه اسم هیچ چیزی و هیچ کسی نمی تونه چیزی رو یادم بندازه.فهمیدم من در پس ِ همین زندگی موندم و می مونم.مثله اون یه عالمه همه ی آدم هایی که صبح بیدار می شن و شب می خابن.دست و پای بیخودی نمی زنم.
...
می گه بیا بریم رو تختم و آرزو کنیم امشب.می ریم دوتایی می خابیم روی تخت.می گه آرزو کن.مثل همیشه که هر بهانه ای فرصت بود برامون که بشینیم از آرزو هامون بگیم.می گم حس های خوب بیان پیشم باز.می گه کدوم حس ها؟براش می گم.می گه تو هنوز کلی وقت داری مدی.کلی هنوز وقت هست و هنوز زوده که از این حس ها بگی.
می گم آرزوی خودت چیه؟می گه تغییر می خام من.یه تغییر ِ بزرگ.نه یه تغییر ِ زودگذر.یه چیزی که همه چیو عوض کنه.
آرزوی تلخیه.ولی آرزویه هر کسی که توی زندگیش انقد دست و پا زده و همون جا مونده همینه.آرزو ی من،اون.خیلی ها.دیگه آرزویی ندارم.حتی اون لباس دست نیافتنی رو هم نمی خام.چیز های دست یافتنی هم برام دورن.خودم برا خودم نا آشناس.
ازش می پرسم آرزو اصلن یعنی چی؟درست با همون لحنی می پرسم که چار سالم بود.فکر می کنیم و هر کی یه چیزی می گه.
...
می گم آرزو و بعدش ساکت می شم.می گه شب آرزو هاست و من ساکت می مونم...
کنار در سه تایی وایسادیم.دستم به در و ازش آویزونم.چشمم به آسانسور و منتظر صدای درشم که باز شه.خاله ها می رسند.دست الی یه جعبه شیرینیه،سفارش مامانم برا مهمونای پس از عیدیه.می یام که مثه همیشه بغلش کنم و آویزونشون شم،می بینم جای همه چیز صورتش ریخته بهم.نگاهش نگرانه.سرمو برمی گردونم.نگاهمو می ندازم رو خالنگ.چشاش صدا داشت،یه خنده رو لبش بود.نمی دونم تا چقدر این بازی ِ نگاه ها ادامه داشت.الی می گه "پانسمان شو چرا عوض کردین آخه؟مگه دکتر نگفته بود...؟"
مامان دستشو گاز می گیره،نگاهم می ره رو مامان."آخه از کجا من می دونستم"نگاهم می ره به عاطفه.نگاهش حیرت داره و همین.خشک می شم.نگــاه ها سنگینه.چند بار می پرسم چی شده؟چی شده؟بر می گردن نگام می کنن و بی پاسخ می ذارنم.وای که چه قد فضا سنگینه و من بی طاقت.
دایی که تازه خدافظی کرده بود آیفون رو می زنه.در رو باز می کنم.دایی توی راهرو قدم می زنه.سرش پایینه.نگاش می کنم.
خاله ها و مامان در ِ اتاق رو می بندن و صدای دکمه های تلفن می یاد.صدای انگشتی که روی این ها می خوره رو از آشپزخونه می شنوم.باباجون می گه تشنمه.پرتقال و لیمو شیرین رو کنار آبمیوه گیری می بینم.آماده بودن مثه اینکه.چاقو رو برمی دارم و یه قاچ می زنم.دستمو می ذارم و آبمیوه گیری می چرخه.فشار می دم.فشــــار.
از پوستشم انگار گذشتم.موهامو می ریزم جلو صورتم.صدای فین فین هامو خفه می کنم.لیوانو برمی دارم و پرش می کنم.توی بشقاب می ذارم و می رم سمت بابا جون.نگام که بهش می افته نگامو پرت می کنم به زمین.آب میوه رو می دم و کتش رو ازش می گیرم.صدای دکمه ی تلفن رو می شنوم باز.صدای کلمه ها،علامت سوال ها،حیرت و ماتی رو.
نیم ساعت دیگه مهمونا می رسن.صدای پای مامانو می شنوم.صورتمو پاک می کنم.صداش تو گوشم می پیچید.خوبی مدی؟یه آره و دیگه هیچی.غداشو هم می زنه می ره.میوه ها رو با پلاستیک از یخچال در می یارم.میوه های ظرف میوه رو خالی می کنم.طرفو می شورم و می ذارم آبش بره.میوه هارو یکی یکی بر میدارم. از دستم لیز می خورن.نگام می ره به دایی که تمام سرش رو تکیه داده به دستش.کنار بابا جون نشسته.پاهام وایساده بودن و دلم می خاس بره و بغلش کنه فقط.یادم می یاد مدیحه ی پونزده ساله بیشتر نیستم.سیب های سبز دستمه.دستام دارن خشکشون می کنن و نگاهم...
صدای دکمه ی تلفن می یاد.این صدا آشنای منه.صدای مامانمه که داره می لرزه.سرمو می ندازم پایین.سعی می کنم نه ببینم نه بشنوم.کتری رو می ذارم رو گازو قوری رو با سه تا قاشق پر می کنم.
صدای اس ام اس می یاد.سایلنت می کنم و می رم پیش عاطی.
"خوبی؟"،"آره،نفهمیدی چی شد؟"،"نه"
می رم دم ِ در اتاق مامانم و گوش وای میسم.دندونام رو رو هم فشار می دم.می رم تو آشپزخونه باز.دایی یه لیوان آب می گیره و می ره.در اتاق باز می شه و می یان بیرون.الی وسط راهرو می گه "خوبی مدی؟"،"آره"،بغلم می کنه.تنش می لرزه.این صدای چیه؟"اِ الی چیه؟"مدیحه سست می شه.سست.می ریزه.انگار فقط یه آغوش رو می خاست و دیگه هیچی.می برمش توی اتاق.به جای اینکه من اشکاشو آروم کنم الی دست به اشکام می کشه.جای اینکه من بغلش کنم،من می رم بغلش.سست تر از قبل و قبل تر.
صدای آیفون می یاد.باباس.الی زودی منو می بره توی دستشویی تا صورتمو بشورم.یکی یکی می ریم تا بابا رو سلام کنیم.چشای قرمز و نگاه ها داغ تر از قرمزی.
مانتو رو می پوشم.ساعت نه شده.شالمو برمی دارم و می رم توی اتاق که اتو کنم.مامان کنار باباجون زانو زده و داره باهاش حرف می زنه.خالنگ و بابا هم اونجان.اتو رو برمیدارم و می رم اتو کنم.سرمو باز می ندازم پایین.نگامو نمی فروشم به هیچی.بابا جون از بیمارستان و کلینیک و...می گه.بغضم می ترکه.می دوم توی راهرو و وای می سم و دیگه هیچی.
الی توی اتاقمه.می رم جلوی آینه.شالمو سر می کنم و می رم پیش الی.گوشیش دستش بود و لپ تاپ."خوبی مدی؟"،"شما خوبی؟"
خالنگ و مامان می یان روی تختم.تکیه می دم به خالنگ.خالنگ می خنده و صدای خندش آمیخنه می شه با یه هق هق ِ تلخ.نگاش می کنم.الی می گه بیا پیش من بذار خالنگ گریه کنه.می یام بغل ِالی و فقط خالنگمو نگام می کنم.صدای زنگ ایفون.
عمو و زن عموی بابا.با دختر و نوه هاشون.نوه ی چل روزه با نگاه نامفهموش.پسر سه ساله با نگاه غریبش.سال نو مبارک.بوس و بوس.لبخند.خوش و بش.آجیل.میوه.چای.شیرینی.
می رم تو اتاق و به بابا جون سر می زنم.دیشب با بابا جون تا چار ِ صبح بیدار بودیم.آیینه ی تاریخ ِ منو می خوندیم و باباجون خاطره می گفت.گفت"یه آهنگ بذار"،"دیره آخه،می ترسم بیدار شن"،"خب یه جوری بذار فقط خودمون دوتا بشنویم"،می رم نی نوا رو در می یارم و می ذارم داخل.صداشو رو سه می ذارم.هر جا به اوج می رسه می یارمش سریع رو دو.برا اولین بار در زندگیم صدای ناله ی باباجونم رو می شنوم.هر جا که دردش بیشتر می شه نگام تو هم تر می ره.نگام می کنه و می گه باید ساخت دیگه.از پیری می گه.یاد حرف ِ مامانم می افتم که می گفت بابا جون دوس داشت هیچ وقت مریض نشه توی پیری که بخاد بقیه مواظبش باشن.نمی تونه پا شه.هد فونم رو از رو زمین بهش می دم.مثه همیشه گره شو باز کنه.یه کم باهاش ور می ره.بعد می ده بهم و می گه دیگه حوصله شو ندارم.بی حوصلگی از کی؟آخ خدای ِ من.می خاد پا شه.سرمو می ندازم پایین و نگاه نمی کنم.صدای آخ ش گوشمو پاره می کنه از درد.در رو می بنده و می ره که بخابه.نی نوا رو از اول می ذارم.صداشو زیاد می کنم.سرمو می ذارم رو بالشو هق هق هامو خفه می کنم...
اروم روی تخت خابیده بود.رفتم کنارش.لبخند زد و گفت تویی مدیحه.گفتم آره بابا جون.خوبین.گفت آره بابا جون.رفتم توی اتاق پیش خاله ها.ساکت و اروم بودن.در پنجره رو باز کردم و بوی نم نم ِ بارونو به گوششون رسوندم.یه سر رفتم پیش عاطی.داشت تحقیق و مقاله شو شروع می کرد.بابا الان کتاباشو براش خریده بود و به دستش رسونده بود.می رم باز پیش مهمونا.صدای گریه ی بچه ی چل روزه ای که جز نگاه هیچی ندارد،آزارم می ده.
مهمونا می رن.مامان می ره توی آشپزخونه.همه از اتاق ها می یان بیرون.می ریم تو آشپزخونه.بشقاب ها و لیوان ها رو می چینیم.الی یه دست به صورتم می کشه.لبخند می زنم.همه حال ی همو می پرسن.دایی به خالنگ زنگ می زنه.من از مامانم،مامانم از من،من از باباجون.خالنگ و الی از بابا جون...
کوفته رو از رو گاز بی می داره مامان.ترشی و نون.ماست و دلستر.لوبیا پلوی دیروز و تن ماهی ِ امروز.سفره ی ما و خودمان و نگاه.
الی خدافظی می کند و می ره.خالنگ جاشو می ندازه و می خابه.بابا شب بخیر می گه.عاطی می ره.لپ تاپو برمی دارم و می یام که مستند شهلا رو که الی برام ریخته رو ببینم.پنجره هنوز با نم نم های بارونش بازه.می بندمش.
...
صدای سوسکی می یاد.آروم دمپایی رو برمی دارم و می رم سمتش.به خودم چند بار می گم پیف پافِ خونه کار،کار ِ خودته.سوسک راه می ره و می ره.جا خالی می دم.از زیر ِ در اتاق بسته شده می ره بیرون.در رو باز می کنم.عاطی می گه چیه؟می گم سوسکه.می گه بکشیش ها.مکث می کنم و می گم نمی تونم.می گه بابا یه ضربس دیگه مثه همیشه.می گم نمی تونم دیگه.در حموم رو روی سوسک می بندم.می رم توی اتاقم و در رو روی خودم می بندم،زیر درم یه شلوار می ذارم.
سوسک ِ زنده،زنده می ماند.
وقتی داشتم ذهنمو حسابی بهش متمرکز می کردم فهمیدم ذهنم جای دیگه ای رفته و من اینجا نیستم.
فک کنم پارسال بود که به مامانم عکس روی روزنامه رو نشون دادم و گفتم اين اسم که برا براي هزارم مي بينمش کيه؟
"شهلا جاهد همسر ناصر محمد خاني،فوتباليس قديمي که حدودا ۷ سال پيش..."
و از اونروز تا به امروز من شهلا رو دنبال کردم.تا به امروز.تا امروز که توي تاکسي وقتي باد اين شهر ِ آلوده مي خورد توي چشام راديو گفت " شهلا جاهد بامداد ِ امروز به دار مجازات آويخته شد"انگار منتظر اين پايان ِ اين شکلي نبودم.انگار اين داستان يک ساله ام نمي خواست اينطوري تموم شه.اصلا انگار من به اين بي پاياني اش عادت کرده بودم.سعي کردم فراموش کنم تا اون روز ِ خوب ِ شروع شده خوب بودن رو ادامه بده.
ذهن ِ من درگير بود و من بي خبر!به خونه که رسيدم مامانم جلو کامپيوتر نشسته بود.به اميد يه خبر خوب شايد!مي دانستم که او از من بيشتر درگير اين داستان بوده و بي شک متحير تر از من از اين پايان ِ خيلي سرزده.برايم مي خواند از فرياد و ناله و زاري و به پاي خانواده ي مقتول افتادن هاي شهلا.از صندلي اي که به زمين انداخته مي شه.از زير پا خالي شدنه و من همين طوري هاج و واج نگاش مي کنم و نفس ِ عميقي مي کشم.مامانم چند بار با خودش مي گه يعني الان کجاس؟!
عصر مي شود و خيال شهلا همچنان با من است.به فيس بوک مي روم و نوشته ي شِير شده ي ترانه رو مي بينم.به مناسبت اعدام شهلا.
مي خوانمش و مي خوانمش."فرشته ی عدالت چشمانش بسته است و گاهی با چشمان باز می خواهمش...."
اشک تو چشام جمع شده.خودم رو لحظه لحظه مي ذارم توي لحظه لحظه هاي بامداد امروز.وقتي من در خواب عميق بودم و زني وقتي فرياد مي کشيد صندلي را از زير پايش انداختن.وقتي من خواب بودم و در روياي بي خيالي داستان همه ي اين سال ها با ضربه ي پاي يک پسر تمام مي شود.و وقتي من خواب بودم...
مامانم چند بار ديگر مي پرسد يعني الان کجاس؟
و من فکر مي کنم.به نبحشيدن.به گرفتن جان ديگري.به زير پاي ديگري را خالي کردن.به مرگ ديگري نگريستن.و من فکر مي کنم به اين همه قدرت(!)
امشب خودم رو بار ها گذاشتم جاي اون دختر سيزده ساله يا شايد شانزده ساله اي که دقيقا در همين نقطه اي ه من ايستادم ايستاده و حالا بعد از سال هاي سال زن سي و خورده اي ساله اي شده که...که!
نمي دانم دقيقا کدام قسمت از مديحه امروز مثل زخم ريش ريش شده درد مي کرد.مي سوخت.نمي دونم چرا بار ها فک کردم من مي تونم شهلا باشم...من مي تونم....!
بار ها فک کردم به نيروي عظيم ِ انسان هايي که مي توانن جان ديگريشان را بگيرن.آن هايي که از روي شک قتل ديگري به اين راحتي حکم حتمي اش را صادر مي کنن.اين که چه طور عصاي خدايي را لحظه اي به دست مي گيرن و جان ديگري را مي گيرن.جان ِ هم جنس خودشان رو.چطور خدايا؟
خدايا امشب بغضم گرفته از اين همه نيرو.از اين بامداد.از اين پايان.از اين بامداد.از اين بامداد.از اين بامداد.
از تشييع جنازه ي امروز و دار مجازات ديگري.
از عشق ترسيدم.از تنهايي ترسيدم.از تنهايي که الان تمام وجود شهلا رو گرفته و همه به خاطر عشق سيزده سالگي؟از عکس مادر شهلا بعد از دار مجازاتش.از گريه و فرياد و اندوه چهره اش.از اين همه کينه ي بامداد امروز.از اين روزگار آلوده....؟!
و من دقيقا در اين نقطه اي که ايستادم به زير پايم شک کردم و از اين بامداد امروز تا به الان اعتراف مي کنم مقداري کم اووردم.
و من خشم درونم را،ترسم را،فريادم را،بغضم را،سوال هايم را،توانايي ها و ناتواني و آن چيزي که دردم مي آوردد و نمي دانم چه بناممش را...
خدايا به اين همه چه کنم؟
امروز صبح ساعت ۷ من برای زنگ تفریح به دفتر خانوم نیکروش خانوم احتمالا جوان مدیر مدرسه ی مان فراخوانده شدم...
زنگ ورزش است و من استرس دارم.استرس برای زنگ تفریحی که می دانم چه ازم می پرسند و نمی دانم که چه جواب بدم.استرس دارم از النازی که هم زمان با من فراخواندن به دفتر خانوم مدیر.
استرس دارم...
والیبال بازی می کنم.می پرم.می یام پایین.فرود می یام.اوج می گیرم.می خندم.دلم آشوبه.دستام یخ کرده.بدنم داغه.می دانم امروز روزی مثل باقی آن همه روز هایی از خواب بیدار شو به خواب برویی نیس.می دونم...
استرس دارم...
استرس دارم...
استرس دارم...
زیر لب آهنگی که آرومم می کنه رو می خونم.صدای زنگ می یاد...
کاپشنم رو دستم می گیرم و به سمت کلاس تجربی می رم تا الناز و صدا کنم.دستش را سفت می گیرم.یادم نمی ره که من باید محکمه باشم تا یه وقت الناز شل نشه.تا اگه خواست شل شه تکیه گاهش شل نشه...
آهنگم رو بلند تر می خونم...دستام تکون می خورن.دم دفتر وای میسیم.
"خانوم بابایی؟خانوم نیک...
آهان شما دو تایین.خانوم نیکروش....
بعد چند لحظه می رسه.
لباش رو بهم فشرده که یه وقت دندوناش پیدا نشن.که یه وقت ما یادمون نمی ره چه قد خانوم مدیر جدین الان.
گواهیتون کو؟
با لبخند جواب می دم پزشک نرفتیم.
الناز پشت من قایم شده و دستش رو گاهی می زنه به مانتوم.دل تو دلش نیس.
پس نمره ی هندسه صفر میگیرین!
"خانوم همه ی بیماری ها پزشک ندارن.خیلی هاشون هم بی گواهی...
چته مدیحه؟زنگ زدن گفتن خسته ای نمی یای مدرسه.یعنی چی؟یعنی تو چی کار می کنی که بقیه نمی کنن؟فیل هوا می کنی؟خسته می شی؟
بهش مظلومانه نگا می کنم و می گم:راستش جنبه ی من پایینه.من و الناز اونی نیستیم که شاید شما بخواین.یه عالمه دلیل وجود داره که من زیر بار روزی سه تا امتحان تو روز بیشتر می شکنم.
باتمسخر نگام می کنه و می گه"شما ها می رین خونه مگه چی کار می کنین؟چه قد می خوابین؟چرا این همه بچه پس خسته نمی شن؟شما چی اید مگه؟هان؟
خانوم من مدیحم!کسی که نمی تونه فقط درس بخونه.نمی تونه توی یک بعد زندگی کنه.کسی که اگه روزی سازش چن لحظه کم شه محو می شه...
نگاه کن مدیحه!اینجا دبیرستانه.بچه های دبیرستانی فقط درس می خونن.توی کنکور هم نمی نویسن که چه قد هر کس به بعد های دیگه ی زندگیش پرداخته.می گن؟ نگو نمی تونی که ببین بقیه چه جور می تونن.بابا بچه جان کنکور دو قدمیته.چند وقت دیگه می شی خانوم مهندس!
صدام می لرزه.دستام یخ کرده.یعنی چی؟خندم می گیره و می گم نمی فهمم خانوم نیکروش.از من چی می خواین؟ه...
ببین مدیحه تو پنچ شنبه غایب شدی چون می گی از بار این همه امتحان خسته شدی.می گی چون کلاس های دیگه ای هم داری که خسته ترت کنه.آره دیگه؟خب دختر جان کسی که می یاد مدرسه ی غیر انتفاعی اینو بدونه اینجا هدف کنکوره.نه فوق برنامه و هزار تا چیز دیگه.اگه انقد برات اونا مهم ترن پاشو برو یه مدرسه ی دولتی از صبح تا شب هم برو به فوق برنامه هات برس.
اشک تو چشمام جمع شده.احساس می کنم شخصیتم زیر پامه و داره له می شه.خودمو محکم می کنم.نمی خوام لرزش صدام رو کسی بشنوه.
می لرزم با تمام وجود...
"خانوم ولی ما نمی خوایم مهندس شیم...(صدای الناز)
یعنی چی؟
یعنی ما می خوایم موسیقی بخونیم.
پس اینجا چی کار می کنی؟
من شروع می کنم مثل سخنرانی که لیوان آبش رو خورده و گلوشو صاف کرده.هنرستان موسیقی از راهنمایی شروع می شه و ما...
چند بار می گه ما نمی تونیم به خاطر شما هدفمون زیر سوال بره.اینجا هدف درس خوندنه.هدف کنکور موسیقی خستگی در کردن و ...نیس!
از نمره های بچه های دیگه می گه.بهش می گم برا شما شاید درس خوندن مدلش مهم نباشه اما برا من مهمه.اینکه نمره ی من با تقلب و دزدی از بقیه باشه یا نه؟اینکه من به معلمم دروغ می گم یا نه؟اینکه من بدحنسی می کنم یا نه؟اینه که....مهمه!
نگام می کنه و با خنده می گه بقیه با همه ی این دروغ و تقلب ولی برا من ۲۰ می یارن.مهم اونیه که می ره تو کارنامه.اون کنکوری که...
کم می یارم.از این همه بی اخلاقی.بدجنسی.بی همه چی.پوچی...احساس می کنم دارم توی یک زندانی زندگی می کنم که برای یک روز استراحت اضافه انقد باید جواب پس بدم.احساس می کنم بوی گنداب گرفتم.احساس می کنم...
الناز شروع می کنه به حرف زدن.به چهره ی معصومانه اش نگاه می کنم.صداها محو می شن و من می مونم و خودم...
پله هارو می یام بالا.فشار عمق فاجعه روم خیلی سنگینه...
حالم گرفته.
امتحان شیمی...صدای تقلب هارو می شنوم.استرس قبل و بعد امتحان بچه ها... جوش جوش زدن واسه ی جوابای امتحانارو دیدن...
توی راهرو می ایستم و فکر می کنم.یاد روزی می افتم که به الناز اس ام اس زدم و گفتم راتو کج کن سمت موسیقی تو آدمه پزشکی نیستی.یاد روز هایی می افتم که الناز با بغض می یومد پیشم و من قبل هر چیزی جلوی بغض خودمو باید می گرفتم.یاد مخالفت های مامانشینا می افتم.یاد توهین هایی که شدم به خاطر منحرف کردن(!) دخترشون.بیاد محروم شدن من و الناز از همدیگه.یاد حرف های یواشکی و امید دادن ها می افتم.یاد خودم می افتم...
یخ کردم...
تمام راه خستم...آره خستم...
می رسم خونه و همه چی رو برا مامانم تعریف می کنم.نگام می کنه و هیچی نمی گه.هیچی...
عاطفه آهنگ رو بلند می کنه.غرق آهنگ می شم.می رو جلوی آینه و آروم آروم توی دلم بلند بلند می زنم زیر گریه.می رم کنار سنتور!سنتورم...
سرم رو می ذارم روش و بهش می گم همه برا توس...و اشک هام روش بهم حس همدردی می ده...
ساعت ۵ می شود و ابر مدیحه بند نمی یاد...
آهنگ رو عوض می کنم...
عوض می کنم...
عوش می کنم...
با لبخند گریه می کنم.موهامو کنار می زنم تا امید توی جشام رو ببینم.نگاشون می کنم.تا صدای هیچ کسی که تا به امروز من رو نگفت برو همینه رو بشنوم...صدای هیچ امیدی که بهم دادن.صدای هیچی رو...
صدای امید و آرزو ولی خوب خوب می یاد...
آهنگ رو دوباره می ذارم...
دوباره می شنوم....
دوباره می شنوم...
دوباره می شنوم...
غرقش می شوم و یاد همه چی می کنم...
نمی دانم شاید امروز رو باد تاریخش را حفظ کرد.شاید یه روز خیلی به کارمون اومد...
یادش بخیر.یادته ۱۵ آبان سال هشتاد و نه می گریستی و به تک تک اشکات افتخار می کردی...
یادته؟
آهنگ رو دوباره دوباره دوباره دوباره دوباره.................................
آخرین خط نقطه سر خط.