این روز های داغ آخر(1)
از راهنمایی با مفهومی به نام انتخاب رشته آشنا شدم.تا قبلش فقط یه اسم بود برام.راهنمایی که رسیدم درس می خوندما،از هر درسی اونقدر می خوندم که خودم هم نمی فهمیدم واقعا کدوم رو بیشتر دوس دارم.اونقدر سرم تو درس و کتاب ها بود که همه چیم از جنس همین کتاب ها شد.شب یلدا خالنگم رو صدا می کردم تا برام فال بگیره،از فالم می گفت نترس مدیحه شاگرد اول می شی!تلاشتو کن!من هم خوشحال که انگار همه چیم رو الان دیگه دارم و غافل از اینکه همه چیم رو از دست می دادم.کم کم شدم مدیحه از جنش آموزش پرورش و 20 های مدرسه ای.کارنامم رو نگاه می کردم نمی فهمیدم من برای چی ساخته شدم،اون روزا خواهرم موقع انتخاب رشتش بود و هر جا می رفتیم مشورت با دیگران و حرف انتخاب رشته بود.همه از من می پرسیدم تو چی؟وبعد می گفتن البته تو کلی وقت داری حالا تا بفهمی چی می شی!به خودم گفتم می خوام دانشمند بشم و همه چی رو بخونم.اون روزا همه بهم می خندیدن و از کنارم می گذشتن.سال های بعدی هم همین روند کم و بیش ادامه داشت و مدیحه از معمار تا انواع مهندسی ها شد.
من کم کم احساس کردم هر چی می خونم کمتر پر می شم.فهمیدم که این خوندنا اون چیزی که من می خوام نیست.ولی نفهمیدم من چی می خوام؟
تابستون دوم رهنمایی به بهانه ی فیلم سنتوری،سراغ سنتور رفتم.اون روز اول استادم پرسید برا چی می خوای سنتور بزنی؟
بهش گفتم چون دوسش دارم.تازه باهاش آشنا شدم.از سنتوری.
یه لبخند زد و آخر حرفامون گفت امیدوارم شما از اون دسته بچه هایی که به خاطر فیلم سنتوری،اومدند اینجا و بعد دیدن اون چیزی که از ساز می خوان این نیست و رفتن نباشین.امیدوارم واقعا عاشق خودش شده باشین.
سنتور رو تحویل گرفتم.اومدم خونه درش رو باز کردم.مدیحه ی آهنگ های دیس دیس گوش بکن خورد توی ذوقش.تازه فهمید استادش چی می گفت!چند هفته صداش رو تحمل کردم.ما دانش آموزا خیلی خوب به تحمل کردن چیزایی که دوس نداریم عادت کردیم.فک کنم تنها چیزی که یاد گرفتیم این باشه.
1ماه بعد شیفتش شدم.شیفته ی سازم.شیفته ی این که من چیزی را خلق می کنم برای اولین بار توی عمر.کم کم نا محدود بودن فضاش دیوونم کرد.هر کاری می شد باهاش بکنم.استادم بهم سنتور زدن یاد نمی داد.یاد می داد که چه جوری می تونم خلاق باشم و خودم رو با این ساز دیوونه کنم.چیزی که احتمالا باید زود تر یاد می گرفتم.
اولا مشکل داشتم.حرف از احساس بود.اینکه بعضی تکنییک ها مثله کتایام تعریف نداشت.داءیم می گفت بابا این هنره.چرا هی می پرسی چه جوری.هر چی دلت می گه!
تازه فهمیدم که دلم یه چیزایی می گه!اون موقع ها بود که درس و کتاب ها آزارم می داد.دیگه چیزی توی اتاقم بود که نمی ذاشت طرف کتاب هام برم.انگار که آدم رو بذار توی یه باغی و بگن چشاتو ببنند.و ازت بخوان اونجا تشنگی کویر رو بکشی وقتی آب جلوته.
دیگه من یه کی دیگه شدم.دیگه مهندسو معمار وخانوم دکتر بودن من رو پر نمی کرد.نیاز هام بیش از این بود.من یه چیزی می خواستم که هم باشه هم نباشه.
به فکر هنرستان موسیقی افتادم.فهمیدم دیر خودم رو پیدا کردم.ولی هنوز باز هم وقت داشتم.با استادم حرف زدم.گفتم چی کار کنم؟
کلی حرف زد و آخرش گفت اگه مرد میدونی بسم الله...اگه ذره ای عشقت ناخالصی داره نیا...
گفت من الان افتخار زندگیم اینه که از چیزی خسته می شم که عاشقش هستم.این عشقه که برای من در مقابلی ازسیل عذاب هایی که می کشم واسیاده!
با چندین نفر دیگه حرف زدم.بعضی ها مخالف و بعضی ها موافق.یه موسیقی دان رو دعوت کردیم خونمون.تا تصمیم نهایی رو هم من هم خانواده بگیریم.کلی حرف زد.چیز جدیدی از اونایی که شنیده بودم نبود.مثه همه از سختی های راه و شیرینی هاش گفت.از هنرستان و دانشگاه و بچه هاشو درساش گفت.من همون لحظه تصمیمم رو گرفتم.مثل همیشه بهش ایمان اوردم و روش محکم شدم.
آخر کار سنتورم رو آووردم و پیش درآمد شور استاد شهناری رو که خیلی دوستش دارم رو زدم.دیدم محو مضراب هام شده.آخر کار گفت وقتی می زنی آرامشی داری.آروم می شی.متعجب شده بود.گفت حیف این همه عشق و استعداد که جای دیگه که جاش نیست حروم بشه نیس؟
از بزرگترین خوشبختی های زندگیم اینه که مامانم و بابام همیشه من و آزاد گذاشتن تا خودم و آرزوهامو امیدهام بزرگ شم.اون لحظه که من تصمیمم رو گرفتم با اینکه برق مخالف بودن رو می دیدم نه نگفتن.چون شغل من مهم تر از عشق و آرزوهای من نیست براشون.
من راهم رو انتخاب کردم.با اینکه نزدیگ ترین آدم ها و دوستان همیشه دوست دارم نظرم رو عوض کنن و منو یا خانوم دکتر یا خانوم مهندس ببینن ولی من هنوز وایسادم.هنوز نگاه هایی که می گن اینهمه 20 ریاضی بره پشت سنتور،آخه برای چی؟جاش بذار سنتورت بره پشت بقیه ی چیزا،هست.هنوز همه امید دارن که من یه روزی بیام و بگم منصرف شدم.ولی من محکمم.چون هر روز یه نگاه به سنتورم کنم برای ماه ها امید می گیرم و محکم می شم.من چیزی به دست آوردم که به این راحتی ها از دستش نمی دم.
و این دعای منه که هر آدمی اون چیزی از خودش رو که برای اون ساخته شده رو پیدا کنه! و راه اشتباه رو نره که واقعا جای برگشت نداره!