مدرسه ي بي بضاعت ما
يادم نمي
ياد كي اولين نفر بود كه اين خبر رو بهم داد.ولي اينقدر خبرش عجيب بود كه تا چند دقيقه از دهن كسي نمي افتاد در عرض چند دقيقه كلاس خالي شد و همه به سمت اون چند تا كمدي رفتند كه حتي
اسمشم به مدرسه ي
ما نمي اومد اولين چيزي كه آدمو به اون كمد هاي قديمي جلب مي كرد يه برچسب به سه
تا اسم روي هر كدومشون بود(در واقع اونا تنها تغييري بودند كه كمد هامون نسبت به
كمد هاي قديمي قبل پيدا كرده بود) بعد از اينكه داغي خبر يه كم كم شد همه ي بچه ها با غذا هاشون از اون كمدا دل كندند و كنار تنها جاي گرم
مدرسه )جايي
كه غذا ها رو گرم مي كنند)مشغول به
پر كردن دل هاشون شدن و اون خوش شانسايي كه با آدماي مرتب افتادند خدا
رو شكر كردند و اون بقيه هم كسي را شكر
نكردند
...
زنگ نهار تموم شد ديگه خبري از كمد ها نبود با
همون اطلاعات كمي كه از كمد ها
داشتيم زنگ رياضي رو تموم
كرديم همه كيف بدوش دم در بودند
كه خانومه ناظم مدرسه با گفتن اين جمله ها در
مورد كمد ها اطلاعات ما را تكميل كرد:
"كليد هايي كه روي كمد هاست از روشون بد
داشته نمي شه (البته دلداري هم دادند كه كسي اون هارو نخواهد باز كرد)
خانم مدير هي داخل اونا رو چك مي كنه
از گذاشتن هر چيزي جز كتاب مثله عكس و بر
چسب هم پرهيز بشه
"
بچه ها كيف بدوش به راه خود ادامه دادند
سردرگمي جالبي درباره ي نقش كيف ها و اين كمد هاي سه نفره توي چهره من يكي كه خيلي خوب ديده مي شد.