9ميلي متر=9ميلي ليتر قرص خواب آور توي رگ
اين جا سينما آزاديست.همون جايي كه خيلي ها توي ليست جاهايي كه بايد
برن
ببينن گذاشتنش.همون
جايي كه براي يه سري مثل نسل ما رفتنش اضافه شدن اسم سينما هايي كه تا حالا رفتن محسوب مي شه و شايدم براي يه سري
تجديد
خاطره.خاطره ي
سينمايي كه سوخته و حالا انقدر بهش رسيدن كه انگار ننگار از قبل تاولي روي تن اين سينما مونده باشه.همون جايي كه يه عالمه
جمعيت جلوي درش
هجوم آوردن تا شايد بليت يكي از اون صندلي ها نصيبشون بشه.همون جايي كه براي رسيدن به هر سالنش
بايد كلي آسانسور و پله برقي رو بري بالا.
اين ها توصيف
همون جايي كه من بعد از جمعه براي اولين بار تونستم بفهممشون.درست چند دقيقه بعد از فهميدن جايي كه براي ديدن
فيلم بهش اومدم اون
يه فيلمي كه نه مي دونستم چيه نه مال كدوم كشوره و نه هيچ چيز ديگه شروع شد.با ديدن جمعيت كمي كه
براي استقبال اولين فيلم جشنواره ي بين المللي
اومده بودن چشاي منو صبورا يه كم گرد شد ولي تصميم گرفته بوديم كه تا آخر فيلم هيچ نقد و نفوس
بدي نگيم و نزنيم.
فيلم با يه
تيتراز خيلي ساده و آروم شروع شد.از اول فيلم حركت فيلم روي لاك يه لاك پشت بود. حركت كند دوربين كندي جريان فيلم رو هم
لزوما به همراه
مي آورد.چون اين دوربينه كه بايد به دنبال جريان ها بدوه.اولاي فيلم بدون هيچ صداي خاصي دنبال شد.نه
صدايي از طرف بازيگران و نه صدايي از موسيقيدان
فيلم.كم كم با يه عالمه زمان بندي هاي مختلف فهميديم بايد تيكه هاي فيلمو بهم بچسبونيم.ما با
كلي هيجان فيلمو شروع كرده بوديم.وقتي تيتراژو
ديديم كلي هيجان داشتيم تا بفهميم اين فيلم مال كجاست.وقتي فهميديم مال فرانسه است همچنان اون هيجان ما رو دنبال مي كرد.اما
وسطاي
فيلم بود كه منو
صبورا نتونستين به قولمون عمل كنيم و به جاي ميخكوب شدن به فيلم و گوش دادن به بي صدايي فيلم شروع به حرف زدن و اون
شيطنتاي هميشگيمون
كرديم.فيلم با اونهمه كشش نهايتا به 70 دقيقه كشيده شد.بعد از اتمام فيلم وقت انداختن برگه
هاي نظر سنجي به داخل يكي از صندوق هاي خوب و متوسط و ضعيف بود.نگاه كردن به راي بيننده ها از ديدن خود
فيلم برامون جالب
تر بود.يادم نمي ياد رايي جز راي خودم داخل صندوق خوب رفته باشه.اونم راي دلسوزي من بود چون دوست
داشتم يه كم متفاوت باشم.در ضمنم جمعيتي پشت ما نبود كه بخوان تو شخصيتم شك كنن.
گوش دادن به
تحليلا و حرفاي مردم روي پله هاي برقي هم از گوش دادن به صداي بي صدايي بازيگران هم برامون
خيلي جذاب تر بود.در ميان حرفايي كه شنيدم فقط يكيشون رو تونستم كاملا بفهمم "خوب كه چي؟ اين فيلم
يعني چي؟چي مي خواست
بگه ؟برا چي شاختنش؟"
تحليلاي ما هم در
ماشين شنيدني تر و جذاب تر بود.
"زندگي
ماشيني,هي برو و بر گرد.بدون هيچ هدفي زندگي كن.زندگي اينچنيني".يعني همون زندگي تك تك شخصيتاي فيلم.يعني همون
چيزي كه رنگ سفيد فيلمو
سياه كرده بود.
-"فيلمش
همچينم بدون حرف و هدف نبود.منظورش اين بود كه توي زندگي سه نفره كه مامان و بابا و بچه سياه و
بد باشن.(يعني يه نوع زندگي توي غرب يعني همه بي خيال)قرباني بچه خواهد بود."
در اين بين من
ساكت بودم و به حرفاي اون دو نفري كه با وجود اينكه مثل من خواب و بيدار بودن ولي خيلي خوب تحليل مي كردن گوش ميكردم و
تنها چيزي كه اين
بين گفتم اين بود "كه چرا بايد اينقدر فيلم خواب آور باشه؟نمي تونن يه كم جذابش كنن.حداقل كاري كه مي
تونن كنن اينه كه موسيقي متن فيلمو بيشتر كنن.نمي تونن؟"
كه البته با
موافقت تمام تحليلگران داخل ماشين مواجه شد.وقتي رسيدم خونه همه ي اين چيزايي كه اينجا نوشتم رو براي همه ي اون آدمايي كه
روزانه باهاشون
ارتباط دارم و اين فيلمو نديده بودن تعريف كردم.
اين بود يه نوشته
ي به اصطلاح نقد ,نقد يه فيلم 9 ميلي متري نام وبس