در ادامه ي يه پست خيلي ناموفق
يكي از همين جلسات پر سوژه براي نوشتن نوشتار خلاق بود كه خانم نوشتار خلاق براي توضيح
پروژه ي ترممان گفت"اين مورد مثلا بيشتر موقع فيلم ديدن ديده مي شه.شما وقتي يه فيلمي مي بينيد
(مثلا يه سريالي)تا قسمت بعدي هزار تا فكر براي خودتون
مي كنيد كه فلاني
مي ميره يا فلانيو مي كشه فلاني خونش آتيش مي گيره و هزار تا از اين
چيزاي اين
طوري.يا وسط فيلم در مورد شخصيتاي فيلم قضاوت مي كنيد مثلا چقدر فلاني مثبته مگه مي شه يه آدم
اينقدر مثبت باشه يا...."
مثال هاي بالا كاري بود كه ما بايد بعد از خواندن
كتابمون انجام مي
داديم.اما چرا واقعا براي فهموندن چنين چيزي خانم نوشتار خلاق براي
ما مثال همون
چيزي را كه مي خواهيم انجام بدهيم را نزد؟درسته كه بچه هاي شنونده ي حرفاي كلاس نوشتار خلاق خيلي بارشون نيست
و براي فهميدن چيز هاي ساده نياز به مثال هاي ساده دارن اما واقعا مشكل من از اون روز تا حالا اينه كه چرا مثال فيلم براي
همه ملموس تره.همه يعني من دوستاي پر بارم كم بارم وهمه ي كساني كه فكر مي كنم.نويسنده ي خوب توي
نوشتن داستانش همه ي چيزي را كه مي خواهد بنويسد انگار براي خودش فيلم كرده و بعد دارد مي نويسد اما چرا اين چيزايي كه
خانم نوشتار خلاق گفت هنگام ديدن فيلم بيشتر رخ مي ده؟
دليلش نمي تونه اين باشه كه چون ما فيلم را با چشاي
خودمون درك مي كنيم
قسمت ديدنمون بهتر از فكر كردنمون كار مي كنه پس در موردشم بيشتر
فكر مي كنيم.نمي
تونم چنين چيزي را قبول كنم با اينكه خودمم وقتي يه فيلم خيلي چرت كه ارزش فكر كردن در
موردشم نداره(مثه فيلم 9 ميلي متري)بيشتر فكر مي كنم تا هنگام خواندن كتاب خيلي فلان از يه نويسنده
ي خيلي فلان تر.واقعا نمي دونم چرا؟
مطمئن هستم كه اگه فيلم نامه ي يكي از همين فيلم ها كه
فيلم بدون هيچ
تغييري از رو اون ساخته شده را بخونم نمي تونه مثه فيلم برام باشه
…
هيج وقت نمي تونم فيلم يا كتابي را نقد كنم وقتي كه
كتابي رو تموم مي كنم
مي ذارمش تو قفسه ام يه نگاه به كتاباي تا حالا خوندم مي كنم وبعد
مي دوم بيرون و
به هر كسي كه دم دست باشه اين خبر به نظر خودم خوب رو مي دم.هر وقت هم كه مي پرسند چه طور
بود؟مي گم حتما خوب بوده كه تمومش كردم.اين جمله را مي گم بدون اين كه جمله اي اضافه
كنم.اونايي هم كه از من مي پرسن
هيچ سوال ديگه اي نمي كنن چون مي دونن هيچ جواب ديگه اي نمي گيرن.در
ادامه ي پاراگراف
پيش وقتي كه به خودم مي گفتم چرا من اينطوريم اين جوالبو مي گرفتم كه چون تاثيرات كتاب كمتر از فيلمه پس نقد يه
كتاب هم از يه فيلم خيلي سخت تره.با اين رويا و دلداري يه مدتي زندگي كردم تا همين جمعه
اي كه يه فيلم پس
از مدت ها ديدم.يه دفعه ريختم بهم.همه از نظر نگاه كردن فيلم يه جور بوديم ولي من بعد از فيلم هيچي نمي
تونستم بگم.احساس كردم فقط چند تا سكانس پشت سر هم ديدم.ولي بقيه كسايي كه با من بودن مثه من به اون چند تا سكانس نگاه نكرده
بودن.يا همين چند وقت پيش كه با بچه ها فيلمه اجاره نشينارو ديديم.نكاتي كه خانم نوشتار خلاق در
مورده فيلم مي گفت عمري به كلم مي رسيد.واقعا عمري.
بعد از چند شب فيلم جشنواره ديدن چند نفر پيشنهاد نقد
اونا رو تو وبلاگم
بهم دادند.تا قبل از نوشتن پست قبلي وبازتاباش همچنان به خودم
دلداري مي دادم
كه به محض نوشتن نقد اين فيلم كلي چيزاي باحال به ذهنم خواهد رسيد.ولي واقعا نرسيد.هيچي نرسيد.با نوشتن تحليلاي
كسايي كه مي شناختمشون يا نمي شناختمشون نحوه ي پسند مردم و چطوري پر شدن صندوقاي خوب و ب و توصيف مكان نمايش فيلم يه پست
نوشتم و اسمشم گذاشتم نقد يه فيلم نه ميلي متر نام.خب شايدم اين يه نوع نقد باشه.مگه آدمايي
كه نمي تونن فكر كنن و نفد بنويسن حق نوشتن يه نقد ناموفقو ندارن؟