"شهریور هم داره تموم می شه ها.هیچ کاری نکردیم که"

هر روز به یه مشاور زنگ می زنه.مسوول های همه جارو درو می کنه.هنرستان ها...نتایج مختلف...بالا پایین می شم مثل یه ماشین روی دست اندازها.یه صبح که مدیحه از خواب پا می شه راننده دست انداز رو ندیده و با سرعت بالا رو اون فرود می یاد.می پرم هوا...وقتی حرف های این آقای مشاور به اصطلاح آخر کار درست رو می گه چشام التماس می کنن که اشکی ریخته نشه.پاهام به پای خودش می افته تا شل نشن.نگاهم به مدیحه التماس می کنه که بمان!!!

می رم زیر دوش آب...اشک هام رو زیر آب های سرد این دوش قایم می کنم.پاهام رو عین بچه ها که التماس می کنن روی آب شالاپ شالاپ می کوبونم!

می رم توی اتاقم...می افتم روی سجادشو و می پرسم چــــــــــــــــرا؟می گم چی ازت گرفتم؟دل کیو شیکوندم که زندگیمو از وسط دو نیم می خوای کنی؟روی سجاده کم کم چشام روی هم می ره...مثل این بچه هایی که گشنن و بعد از ۱ساعت گریه خوابشون می بره مدیحه هم می خوابه....

دو روز می گذره...قبل خواب وقتی دارم پرونده هارو بررسی می کنم لای یه پرونده می مونم.بازش می کنم.کنارش می شینم.یه بار دیگه با دقت می خونمش:احتمال قبولیه کسی خارج از هنرستان موسیقی در کنکور موسیقی چیزی نزدیک صفر است!خانوم چرا با آینده ی یه بچه بازی می کنین؟از ریسک رد شده...یه هو پاهام سفت می شن!انگار یکی داره سفت می گیره منو.چشای مدیحه یه بار محکم بسته می شن و وقتی بعد یک دقیقه باز می شن سفت با خودش می گه خدای مدیحه از اینکه اراده ی مدیحه رو  محکم بودنشو به رخش می کشی ممنون نیستم.عاشقتم.من تصمیمم رو اون شب کنار پرونده ی نیمه باز گرفتم.من می شم اون یک نفری که بخواد اون صفر درصد رو بکشه بالا با نیروی عشق و بس!

...

نوزدهم شهریور ماه است.ساعت نزدیک های ۱۲ است.اینجا سالن های همایش برج میلاد است.اجرا مال یه خانواده ای است که معلوم نیس چندین نفر رو اینطور مست خود کردن.چند تا برادر و خواهر و فرزندان جمعیت رو روی پا نگه نمی داره.جیغ می کشن.سوت می زنن.از صندلی هایشان پا می شن.فیلم می گیرن.زیر لب می خوانن.نگاه می کنن.دنبال می کنن.آوا هارو نرسیده می دزدن.نگهبانان می گن ساکت اما نمی دونن می خوان جلوی چه نیرویی بایستند!فراموش کردن که این آوا قدرتمند ترین ترین هاست!هر کسی یه جور داره خودشو تخلیه می کنه.انگار این مردم ماه هاست دود گرفتن.حالا دارن خونه تکونی می کنن.اونایی که اهل فنن با دستشون ضرب گرفتن.یا با پا دارن ضرب هارو یک به یک می شمرن.بقیه با دستمالن.یه سری با جیغ و فریاد و سوت.خلاصه اینجا کسی آروم این آوا نمی تونه نشسته باشه!

...

از سالن خارج می شم.به آسمون نگاه می کنم.سرم رو روی این برج بالا می گیرم.صدای مردم که دارن آوا ها حک شده رو هی تکرار می کنن گوشمو نوازش می ده.دامنم رو می گیرم بالا و یه نفسی تازه می کنم...

همین طور که توی دامن خدا نشستم بهش یه لبخند می زنم.گام هایم رو سفت می کنم و و یاد اون جمله ی معروف می افتم:

اگه مرد میدونی بسم الله....!(البته بی شک زن میدون بودن)

من آغاز کردم...!راه را باز می کنم برای هر مدیحه و نامدیحه ای که خواست بسم الله بگه و صداش کمی لرزید...!

خدا دستم رو لحظه ای هم ول نکن که می خوام سرشتم رو با آوا به همه ثابت کنم!!