زیزگولو یه قسمتی داره که مادر خانومی اولش وقتی یه تیغ دستش می ره می گه"چی می شد ما آدما اصلا هیچ احساسی نداشتیم؟اونوقت دیگه نه ناراحت می شدیم نه گشنه نه خوشحال.و نه حتی دردمون می گرفت مثل الان!!"

تیتراژ شروع می شه.زیزیگولو کنار آقای پدر نشسته و داره دلداریش می ده.آقای پدر با انبوه دستمال های جلوش داره نامه ی دوست در دستش رو چندباره می خونه و گریه می کنه.

در سکانس بعدی تلفن زنگ می زنه.مدیر کار های آقای پدره.در مورد کار هاش یه چیزی می گه که آقای پدر جوش می یاره و فریاد می کشه.تمام صورتش قرمز می شه.

سکانس بعدی زیزگولو با دیدن این چیز ها حس رو از آقای پدر می گیره.آقای پدر می شه مثل یک چوب.یک سنگ.هیچی واسش مهم نیس.وقتی آقای جمالی کمک می خواد ازش می گذره.کارنامه ی امیرآقای جلالی که با ذوق کلی بیست اوورده بود رو پاره می کنه.از سردرد مادر خانوم که قرص می خواد بی تفاوت می گذره...

وقتی گشنش می شه هیچی رو نمی فهمه و روزنامه می خوره.مهربونی و دلسوزی بقیه رو نمی فهمه همون طوری که درد تیغ و مزه ی روزنامه رو!

داستان همین طور پیش میره تا ته داستان که امیر آقا تب می گیرتش و به ماشین آقای مهندس نیاز داره اما این آقای جدا از احساس ماشینش رو در حالی که امیر آقا از تب می سوزه نمی ده بهش و زیزیگولو حس رو به آقای پدر بر می گردونه!!!

پ.ن:نمی دونم چرا این قسمت بدجوری به دلم چسبید!نمی دونم!!