خوب نیستم...

امروز صبح ساعت ۷ من برای زنگ تفریح به دفتر خانوم نیکروش خانوم احتمالا جوان مدیر مدرسه ی مان فراخوانده شدم...

زنگ ورزش است و من استرس دارم.استرس برای زنگ تفریحی که می دانم چه ازم می پرسند و نمی دانم که چه جواب بدم.استرس دارم از النازی که هم زمان با من فراخواندن به دفتر خانوم مدیر.

استرس دارم...

والیبال بازی می کنم.می پرم.می یام پایین.فرود می یام.اوج می گیرم.می خندم.دلم آشوبه.دستام یخ کرده.بدنم داغه.می دانم امروز روزی مثل باقی آن همه روز هایی از خواب بیدار شو به خواب برویی نیس.می دونم...

استرس دارم...

استرس دارم...

استرس دارم...

زیر لب آهنگی که آرومم می کنه رو می خونم.صدای زنگ می یاد...

کاپشنم رو دستم می گیرم و به سمت کلاس تجربی می رم تا الناز و صدا کنم.دستش را سفت می گیرم.یادم نمی ره که من باید محکمه باشم تا یه وقت الناز شل نشه.تا اگه خواست شل شه تکیه گاهش شل نشه...

آهنگم رو بلند تر می خونم...دستام تکون می خورن.دم دفتر وای میسیم.

"خانوم بابایی؟خانوم نیک...

آهان شما دو تایین.خانوم نیکروش....

بعد چند لحظه می رسه.

لباش رو بهم فشرده که یه وقت دندوناش پیدا نشن.که یه وقت ما یادمون نمی ره چه قد خانوم مدیر جدین الان.

گواهیتون کو؟

با لبخند جواب می دم پزشک نرفتیم.

الناز پشت من قایم شده و دستش رو گاهی می زنه به مانتوم.دل تو دلش نیس.

پس نمره ی هندسه صفر میگیرین!

"خانوم همه ی بیماری ها پزشک ندارن.خیلی هاشون هم بی گواهی...

چته مدیحه؟زنگ زدن گفتن خسته ای نمی یای مدرسه.یعنی چی؟یعنی تو چی کار می کنی که بقیه نمی کنن؟فیل هوا می کنی؟خسته می شی؟

بهش مظلومانه نگا می کنم و می گم:راستش جنبه ی من پایینه.من و الناز اونی نیستیم که شاید شما بخواین.یه عالمه دلیل وجود داره که من زیر بار روزی سه تا امتحان تو روز بیشتر می شکنم.

باتمسخر نگام می کنه و می گه"شما ها می رین خونه مگه چی کار می کنین؟چه قد می خوابین؟چرا این همه بچه پس خسته نمی شن؟شما چی اید مگه؟هان؟

خانوم من مدیحم!کسی که نمی تونه فقط درس بخونه.نمی تونه توی یک بعد زندگی کنه.کسی که اگه روزی سازش چن لحظه کم شه محو می شه...

نگاه کن مدیحه!اینجا دبیرستانه.بچه های دبیرستانی فقط درس می خونن.توی کنکور هم نمی نویسن که چه قد هر کس به بعد های دیگه ی زندگیش پرداخته.می گن؟ نگو نمی تونی که ببین بقیه چه جور می تونن.بابا بچه جان کنکور دو قدمیته.چند وقت دیگه می شی خانوم مهندس!

صدام می لرزه.دستام یخ کرده.یعنی چی؟خندم می گیره و می گم نمی فهمم خانوم نیکروش.از من چی می خواین؟ه...

ببین مدیحه تو پنچ شنبه غایب شدی چون می گی از بار این همه امتحان خسته شدی.می گی چون کلاس های دیگه ای هم داری که خسته ترت کنه.آره دیگه؟خب دختر جان کسی که می یاد مدرسه ی غیر انتفاعی اینو بدونه اینجا هدف کنکوره.نه فوق برنامه و هزار تا چیز دیگه.اگه انقد برات اونا مهم ترن پاشو برو یه مدرسه ی دولتی از صبح تا شب هم برو به فوق برنامه هات برس.

اشک تو چشمام جمع شده.احساس می کنم شخصیتم زیر پامه و داره له می شه.خودمو محکم می کنم.نمی خوام لرزش صدام رو کسی بشنوه.

می لرزم با تمام وجود...

"خانوم ولی ما نمی خوایم مهندس شیم...(صدای الناز)

یعنی چی؟

یعنی ما می خوایم موسیقی بخونیم.

پس اینجا چی کار می کنی؟

من شروع می کنم مثل سخنرانی که لیوان آبش رو خورده و گلوشو صاف کرده.هنرستان موسیقی از راهنمایی شروع می شه و ما...

چند بار می گه ما نمی تونیم به خاطر شما هدفمون زیر سوال بره.اینجا هدف درس خوندنه.هدف کنکور موسیقی خستگی در کردن و ...نیس!

از نمره های بچه های دیگه می گه.بهش می گم برا شما شاید درس خوندن مدلش مهم نباشه اما برا من مهمه.اینکه نمره ی من با تقلب و دزدی از بقیه باشه یا نه؟اینکه من به معلمم دروغ می گم یا نه؟اینکه من بدحنسی می کنم یا نه؟اینه که....مهمه!

نگام می کنه و با خنده می گه بقیه با همه ی این دروغ و تقلب ولی برا من ۲۰ می یارن.مهم اونیه که می ره تو کارنامه.اون کنکوری که...

کم می یارم.از این همه بی اخلاقی.بدجنسی.بی همه چی.پوچی...احساس می کنم دارم توی یک زندانی زندگی می کنم که برای یک روز استراحت اضافه انقد باید جواب پس بدم.احساس می کنم بوی گنداب گرفتم.احساس می کنم...

الناز شروع می کنه به حرف زدن.به چهره ی معصومانه اش نگاه می کنم.صداها محو می شن و من می مونم و خودم...

پله هارو می یام بالا.فشار عمق فاجعه روم خیلی سنگینه...

حالم گرفته.

امتحان شیمی...صدای تقلب هارو می شنوم.استرس قبل و بعد امتحان بچه ها... جوش جوش زدن واسه ی جوابای امتحانارو دیدن...

توی راهرو می ایستم و فکر می کنم.یاد روزی می افتم که به الناز اس ام اس زدم و گفتم راتو کج کن سمت موسیقی تو آدمه پزشکی نیستی.یاد روز هایی می افتم که الناز با بغض می یومد پیشم و من قبل هر چیزی جلوی بغض خودمو باید می گرفتم.یاد مخالفت های مامانشینا می افتم.یاد توهین هایی که شدم به خاطر منحرف کردن(!) دخترشون.بیاد محروم شدن من و الناز از همدیگه.یاد حرف های یواشکی و امید دادن ها می افتم.یاد خودم می افتم...

یخ کردم...

تمام راه خستم...آره خستم...

می رسم خونه و همه چی رو برا مامانم تعریف می کنم.نگام می کنه و هیچی نمی گه.هیچی...

عاطفه آهنگ رو بلند می کنه.غرق آهنگ می شم.می رو جلوی آینه و آروم آروم توی دلم بلند بلند می زنم زیر گریه.می رم کنار سنتور!سنتورم...

سرم رو می ذارم روش و بهش می گم همه برا توس...و اشک هام روش بهم حس همدردی می ده...

ساعت ۵ می شود و ابر مدیحه بند نمی یاد...

آهنگ رو عوض می کنم...

عوض می کنم...

عوش می کنم...

با لبخند گریه می کنم.موهامو کنار می زنم تا امید توی جشام رو ببینم.نگاشون می کنم.تا صدای هیچ کسی که تا به امروز من رو نگفت برو همینه رو بشنوم...صدای هیچ امیدی که بهم دادن.صدای هیچی رو...

صدای امید و آرزو ولی خوب خوب می یاد...

آهنگ رو دوباره می ذارم...

دوباره می شنوم....

دوباره می شنوم...

دوباره می شنوم...

غرقش می شوم و یاد همه چی می کنم...

نمی دانم شاید امروز رو باد تاریخش را حفظ کرد.شاید یه روز خیلی به کارمون اومد...

یادش بخیر.یادته ۱۵ آبان سال هشتاد و نه می گریستی و به تک تک اشکات افتخار می کردی...

یادته؟

آهنگ رو دوباره دوباره دوباره دوباره دوباره.................................

آخرین خط نقطه سر خط.