می گم آرزو و بعدش ساکت می شم.می گه شب آرزو هاست و من ساکت می مونم.

...

بهش می گم،یادگاری های این چند سالمو پیدا می کنی برام؟شب با کیسش می یاد توی اتاقم.ذوق می یاد توی چشام.کتاب فیزیک می مونه زیر ِ گرد و خاک یادگاری های چند ساله.زیر دفتر انشا های کودکی.زیر یادگاری و با هم بودن و برا هم نوشتن های قدیمی.زیر کارت و پاکت نامه درست کردن های به مناسبت روز ِ مادر و پدری.زیر ِ دست خط کودکی.دفتر مشق ِ کلاس اول.فشار ِ مداد روی کاغذ و پس دادن ِ مداد قرمز.زیر بیست ها.

اولین بار چار سالم بود فک کنم.ازم پرسید آرزوت چیه؟گفتم آرزو چیه؟یادم نیس چی حواب داد.ولی چند روز بعد من بهش گفتم من یه پیرهن دوست دارم که صورتی باشه.یه کفش هم داشته باشه،تق تقی.برق هم بزنه.بهم خندید.تصور اون لباس مثه لباس سیندرلا بود.رسیدن به اون پیرهن برا من چیز ِ نزدیکی نبود.ولی من اون پیرهن رو انقد نزدیک به خودم تصور کرده بودم که فک می کردم یکی از این روز هایی که کمدم رو باز می کنم پیرهن و کفشم اونجان.یه کم که گذشت ازش می پرسیدم پس آرزوی من چی شد؟و اون می گفت آرزو همیشه برآورده نمی شه.ولی می تونی واسه همیشه نگه اش داری.

و من با اون آرزو چند سال بزرگ شدم تا جنس آرزو ها عوض شد.تا وقتی می پرسیدن آرزوت چیه؟می گفتم بیست شم و فلان دکتر شم و فلان معلم و ...دیگه از آرزو هایی که به ناکجا آباد می تونستن سر در بیاورن خبری نبود.

دوران راهنمایی من می شه دوره ی خیال و آرزو.دوره ای پر از مسیر هایی که انتها نداشت.پر از مقصد هایی که انگار هنوز راه نداشت.هنوز جاده نداشت و ولی مسافر داشت.انقدر رویا پردازی می کنم و انقد دلم می خاد هر چی باشم که غرق می شم.انقد آرزو می کنم که یادم بره خیلی هاشون رو.سال سوم راهنمایی توهم نویسنده شدن برم می داره.وقتی اسم گلشیری رو می شنوم اسم خودم رو هم می یووردم.غریبی؟خوش آهنگ نیس خیلی ها.مثلن مکتب ِ غریبی؟نه خوب نیس.و می افتادم به دنبال ِ یه اسم تازه.هر چیز ِ غیر ممکنی رو برای خودم ممکن می کردم.فکر اینکه کتاب می دم بیرون با صبورا.با هم می ریم نشست می ذاریم و من پشت عینک دنیا رو سفید می بینم.جو ِ زندگی برم می داره.من فیلسوف می شم.من نویسنده می شم.من نطریه می دم بیرون.من مدیحه می شم.من می شم.می شم و باز می شم.من خسته نمی شم.هر چیزی رو که بعضی ها با شنیدنش شاخ در می یووردن می شه برام یه آرزو.اونم از جنس دست یافتنی.

سال اول دبیرستان جو ِ موسیقی دان شدن برم می دارم.من می شم مشکاتیان.من ساز می سازم.من ساز هامونو نمی ذارم از بین برن.من ترویج می کنم.من جای زنان رو برای موسیقی باز می کنم.من تدریس می کنم.موسیقی رو توی مدارس می یارم.موسیقی سنتی رو برای قشر های مختلف آشنا می کنم.من فلان می کنم.من فلان می شم.

جو برم می داره که می رم ان جی او می زنم.می رم به زنان و بچه های بی سرپرست کمک می کنم.من جای زن هامونو باز می کنم.من ایران رو فلان می کنم.اصلن جهان رو من تکون می دم.آره من.

امسال می شه.از یه روزی که نمی دونم کی می شه می فهمم بد بخت تو خودت هم نمی تونی جمع کنی.تو هیچی نیستی.تو هیچی برا تغییر نیستی.تو حتی نمی تونی اثبات کنی به هیچ کسی که هستی و حق ِ بودن داری.نمی تونی به معلمت وفتی سرت داد می زنه بگی حق نداره این کارو کنه.نمی تونی وقتی دوستات تقلب می کنن تو بگی نکن.حتی نمی تونی بهشون بفهمونی این حق ِ توئه که اگه می خای تقلب نکنی سرت داد نکشن و مسخرت نکنن.تو هیچی نیستی بدبخت.تو خودت هم باشی خیلیه.خیـلــــــــی.

دیگه هیچی نیستم.هیچی نمی شم.باور کردم که مثه بقیه اومدم و عادی تر می رم.

دیگه وقتی توی بی بی سی گلشیری رو می بینم توی دلم یه چیزی نمی لرزه.دیگه وقتی کتاب دستم می گیرم به نویسندش نگاه نمی کنم و رویا پردازی نمی کنم.دیگه برای خودم هی تمرین امضا نمی کنم.دیگه سر به سر ِ خودم نمی ذارم.دیگه فک نمی کنم من می تونم رتبه ی یک باشم.فکر ِ تغییر رو گذاشتم توی جیبم.دیگه نه اسم مشکاتیان و نه اسم سنتور و نه اسم هیچ چیزی و هیچ کسی نمی تونه چیزی رو یادم بندازه.فهمیدم من در پس ِ همین زندگی موندم و می مونم.مثله اون یه عالمه همه ی آدم هایی که صبح بیدار می شن و شب می خابن.دست و پای بیخودی نمی زنم.

...

می گه بیا بریم رو تختم و آرزو کنیم امشب.می ریم دوتایی می خابیم روی تخت.می گه آرزو کن.مثل همیشه که هر بهانه ای فرصت بود برامون که بشینیم از آرزو هامون بگیم.می گم حس های خوب بیان پیشم باز.می گه کدوم حس ها؟براش می گم.می گه تو هنوز کلی وقت داری مدی.کلی هنوز وقت هست و هنوز زوده که از این حس ها بگی.

می گم آرزوی خودت چیه؟می گه تغییر می خام من.یه تغییر ِ بزرگ.نه یه تغییر ِ زودگذر.یه چیزی که همه چیو عوض کنه.

آرزوی تلخیه.ولی آرزویه هر کسی که توی زندگیش انقد دست و پا زده و همون جا مونده همینه.آرزو ی من،اون.خیلی ها.دیگه آرزویی ندارم.حتی اون لباس دست نیافتنی رو هم نمی خام.چیز های دست یافتنی هم برام دورن.خودم برا خودم نا آشناس.

ازش می پرسم آرزو اصلن یعنی چی؟درست با همون لحنی می پرسم که چار سالم بود.فکر می کنیم و هر کی یه چیزی می گه.

...

می گم آرزو و بعدش ساکت می شم.می گه شب آرزو هاست و من ساکت می مونم...